برای خودم می نویسم که یادم بمونه

تصمیم گرفتم مطالبم رو رمزی کنم چون بیشتر برای دل خودم و ثبت خاطرات و لحظات می نویسم که بعدها با خوندنش یادآوری بشه اون لحظات 

روزانه حدود ۲۰۰ تا بازدید دارم اما نهایت ده تا نظر 

با عرض پوزش از همه مخاطبین محترم و فرهیخته نمیخوام هر ننه قمری بیاد بخونه و بعد هم شکر اضافی بخوره 

بنابراین رمزی مینویسم و به هرکس که میشناسم و تو این مدت بوده رمز میدم 

ارادتمند همه عزیزان فرهیخته وبلاگستان هستم 

مار بشی مادر نشی + خلاصه ای از سفر

هتلی که ما تو چابکسر داشتیم یه مجموعه خیلی بزرگ بود با محوطه ای بسیار زیبا و دلباز آکنده از گل و گیاه و درختای جورواجور که هر کدوم با هنرمندی های باغبان های دوره دیده به شکل بسیار زیبایی پرورش داده شده بود واقعا از دیدن این همه زیبایی و هنر سیر نمی شدیم فقط برای استراحت وارد ویلا می شدیم و تمام ساعات شب و روز روز رو  اگه تو مجموعه بودیم رو تو محوطه بودیم و از زیبایی هاش و هوای دل انگیزش لذت می بردیم 

روز آخری که تو مجموعه بودیم(صبح جمعه 11 خرداد) ساعت 8.30 رفتیم رستوران برای صبحانه . درست روبروی واحد ما و تو مسیر رستوران دیدم یکی از مسافران داره سنگ پرتاب میکنه سمت یه کلاغ که روی سقف یکی از آپارتمان های مجموعه نشسته برام عجیب بود و از رفتار این مرد تعجب کردم . برگشتنی دوباره دیدیم یکی از مسافران دیگه داره با دستش کلاغ رو پر میده. کمی دقت کردیم دیدیم کلاغه مدام از یه درخت به درخت دیگه و از چراغ به چراغ دیگه میره و از بالا به صورت شیرجه هم به باغچه جلوی واحد ما پرواز می کنه من گفتم بچه ها این کلاغه یه جوریش هست الان حدود یکساعته این حالت رو داره و قبل از رستوران من دیدم که یکی داره به طرفش سنگ پرتاب میکنه کاملا مشخصه از بس این ورو اون ور رفته خسته شده و با منقار باز نفس نفس میزنه.  اون شخصی که داشت با دست کلاغه رو دور می کردحرفای ما رو شنید و  گفت این کلاغ از صبح تا حالا سه بار به خانم من حمله کرده نمیدونم چش شده . اینو که گفت داداشم و شوهر خواهرم کنجکاو شدند که ببیند مسئله چیه شوهر خواهرم گفت ببین هر چی هست مربوط میشه به همین محوطه باید بریم اونجا ببینیم این کلاغ چه عکس العملی نشون میده به محض اینکه دادشم وارد محوطه شد گفت بچه ها صدای یه جوجه میاد همه رفتیم اونجا که ببینیم چیزی پیدا می کنیم یانه که یهو کلاغه از پشت سر به داداشم حمله کرد همه ترسیدیم و یه خورده عقب نشینی کردیم اما دختر داداشم که خیلی با حیوانات خونگی سروکار داشته همونجا وایساد و به جستجو ادامه داد تا اینکه جوجه کلاغ رو که معلوم بود تازه چند روزه که به دنیا اومده پیدا کرد به محض اینکه خم شد تا جوجه رو برداره مجدد کلاغه با یه شیرجه آنی از پشت سر با چنگال هاش به خواهرزاده ام حمله کرد ترسیده بودیم که خدای نکرده به صورت حمله کنه اما با این حال ما مراقبت کردیم که کلاغ اون سمت نیاد تا بتونیم جوجه رو از زیر درخت جابجا کنیم و بیاریم وسط تر تا مادرش بتونه نجاتش بده.(خیلی دلم می سوخت برای اون کلاغ مادر  کاملا استیصال و درماندگی رو تو رفتارش دیدم) کمی وایسادیم دیدیم نه این فقط تنها کاری که ازش برمیاد اینه که هرکی از اون حوالی رد میشه بهش حمله کنه یا شیرجه بره سمتش که اونم راهش رو عوض کنه . رفتیم تو ویلا که وسایلمون رو جمع و واحد رو تحویل بدیم حدود دوساعت طول کشید تا وسایل جمع بشه تمام این مدت من از پشت پنجره کلاغه رو نگاه می کردم که لحظه ای آروم و قرار نداشت داشتم فکر می کردم الان تو دل این مادر چی داره می گذره چرا باید براش این قدر مهم باشه میدونه که کاری از دستش برنمیاد چرا داره تلاش می کنه چرا خودش رو به خطر میندازه ؟ خب معلومه دیگه یه مادره و مادر نمی تونه ببینه خطری فرزندش رو تهدید میکنه برای همین هرکاری میکنه بلکه بتونه خطر رو دور کنه 

وسایل رو جمع کردیم و اومدیم تو محوطه که بذاریم تو ماشین! من رفتم ببینم جوجه هنوز سرجاش هست یا نه ؟ (اونجا به خاطر نزدیکی به رستوران گربه زیاد بود احتمال می دادم تو این فاصله گربه اومده باشه و ...) اما جوجه هنوز سرجاش بود و تا صدایی میشد دهنش رو برای گرفتن غذا باز می کرد همینطور بی خیال وایساده بودم که یهو یه چیز خیلی محکم به پشت سرم خورد طوری که نزدیک بود به صورت برم تو شمشادهای جلویی بله کلاغه که دیده بود من نزدیک جوجه شدم بهم حمله کرد به سرعت از محوطه دور شدم خواهرم اومد پیشم گفت خدای من دلم داره کباب میشه کاش میشد یه کاری براش کرد گفتم بریم پیش یکی از این باغبون ها شاید بدونه چطور میشه به هر دوشون کمک کرد خواهرم رفت و من همون جا تو یکی از راهروها وایسادم. بعد رفتم کمک داداشم و کمی تو جادادن وسایل کمکش کردم. ماشین ما درست روبروی همون باغچه پارک شده بود هراز گاهی کلاغه شیرجه میزد روی ماشین ولی داداشم حواسش بود سریع خم میشد و جاخالی میداد من دوباره رفتم تو همون راهرو که ببینم خواهرم اومده یانه که دوباره به صورت خیلی غافلگیرانه مورد حمله قرار گرفتم . این دفعه دیگه یه خورده حواسم رو جمع کردم و زیر یه درخت بزرگ پناه گرفتم تا خواهرم اومد . گفت رفتم یکی رو پیدا کردم و جریان رو بهش گفتم گفته خانم ماهم خیلی دلمون می سوزه ولی متاسفانه کاری از دستمون بر نمیاد کلاغ معمولا روی سروهای خیلی بلند لونه میسازه که دسترسی بهشون غیر ممکنه ما هراز گاهی از این مسائل می بینیم همین دیروز یه طرف دیگه از مجموعه جوجه کلاغی از لونه افتاده بود روی زمین و کلاغ مادر به همین صورت به بقیه که از اون حوالی رد میشن حمله می کنه . کلاغ مادر این قدر این کار رو ادامه میده تا وقتی که جوجه بمیره وقتی بفهمه جوجه مرده و دیگه کاری از دستش برنمیاد ول میکنه و میره. 

آخی طفلکی مادر چه در قالب انسان باشه چه در قالب حیوان همیشه نگرانه، همیشه مراقبه، دغدغه اش آسایش و رفاه فرزندشه و در این راه از هیچ کوشش و تلاشی دریغ نمی کنه 

الان یک روزه از این موضوع میگذره و من همچنان تو این فکرم که چه رنجی این کلاغ متحمل شده تا لحظه لحظه مرگ فرزندش رو به چشم ببینه و نتونه کاری کنه و تمام این مدت این اصطلاح رو  با خودم زمزمه کردم که "آدم مار بشه مادر نشه..."


پی نوشت1 : سفر شش روزه ما از یکشنبه شروع شد و به جمعه ختم شد سفر بی نظیری بود که تو این همه سال با خواهر و برادرم تجربه نکرده بودم در واقع اولین سفری بود که باهم می رفتیم. سفر بسیار جذابی بود و بسیار خوش گذشت . حوصله نوشتن کل سفر به چابکسر به صورت ریز رو ندارم فقط جاهایی رو که رفتیم رو یادداشت می کنم که بعدها فراموش نکنم این روزهای خاطره انگیز و به یاد ماندنی رو 

روز دوشنبه رسیدیم چابکسر و تا بیاییم جا بگیریم طول کشید برای همین اون روز و شب رو فقط تو ساحل و مجموعه به گشت و گذار گذروندیم 

روز سه شنبه رو رفتیم جنگل دالخانی و تا عصر کنار رودخونه پرآب وسط جنگل موندیم 

روز چهارشنبه صبح تا عصر تو پارک جنگلی جواهر ده بودیم و از فضای زیبای اونجا لذت بردیم عصرش اومدیم لب ساحل و شاتل سوار شدیم و چقدر این شاتل سواری برای من جذاب بود و چقدر به خاطرش خندیدیم 

روز پنجشنبه رفتیم سرولات و پس از گشت و گذار در روستا در نهایت برای خوردن ناهار رفتیم رستوران معروف خاور خانم که غذاش خیلی بی نظیره. فکر کنم اگه جریان این خاور خانم رو تو اینترنت سرچ کنید چیزهایی راجع بهش دستگیرتون بشه 

عصر بعد از برگشت از سرولات رفتیم لب ساحل و یه جیپ 8 نفره کرایه کردیم و با راننده جیپ زدیم به دل جنگل و کنار رودخانه پرآب ساعتی رو به تفریح و عکس گرفتن و شوخی های خواهر برادری گذروندیم و دوباره برگشتیم 

عصر پنجشنبه هوا کمی ابری بود بعداز پیاده شدن از جیپ لب ساحل وایسادیم تا از خنکای نسیم دریا و حال و هوای ساحل بهره ببریم هنوز یه ربع نگذشته بود که دیدیم موهای همه به صورت عمودی به طرف آسمون ایستاده خیلی چیز عجیبی بود حتی مردها که موهای کوتاهی دارند این اتفاق داشت براشون رخ میداد که یهو خواهرم فریاد زد  زود از کنار ساحل دور شید که خطر صاعقه وجود داره ما الان تو یه میدان مغناطیسی خیلی قوی قرار گرفتیم که می تونه بسیار خطرناک باشه(خواهرم سنگ نورده و خیلی وقتا اردوهای سنگ نوردی رو تو کوههای مختلف تجربه می کنه قاعدتا یه سری خطرات مثل صاعقه تهدیدشون میکنه و آموزش روبرو شدن با  این خطرات  رو بهشون دادند) . داداشمم گفت آره منم یه چیزایی شنیدم بهتره سریع تر برگردیم ویلا. به سرعت از ساحل دور شدیم وسط راه بارون ریزریز شروع کرد این مورد هم یه چیز عجیبی بود که تا حالا تجربه نکرده بودم از سر خواهرزاده و خواهرم که موهاشون کوتاه و بلند بود تارهای بیشتری رو به سوی آسمون بلند شده بود عکس و فیلم گرفتم. 

واقعا به قدرت طبیعت و جاذبه هاش این جور جاها پی می بری. به قدرت دریا، به قدرت آب، به قدرت آسمان، به قدرت ابر، به قدرت رعد و برق و صاعقه و... 


پی نوشت 2: حدود 28 ساله که از خانواده دورم و تو این سفر خیلی چیزها دستگیرم شد که حتما تو یه پست جداگانه راجع بهش خواهم نوشت 

خدای تصمیمات آنی

خواهرم اینا ساعت ۸.۳۰ رسیدند. 

داداشم ماشینش رو سپرده به قطار بیارن تهران خودشون ساعت ۱۱ شب از بندرعباس به تهران پرواز داره قراره ساعت ۱۳ امروز بره ایستگاه راه آهن ماشین رو تحویل بگیره بعد به اتفاق خواهرم برن به سمت چابکسر 


خواهرم بعد از چاق سلامتی و تعارفات معمول موقع صرف چای و شیرینی گفت داریم میریم شمال شما هم بیایید با ما بریم. همسرم گفت متأسفانه ما درگیر امتحانات گل پسر هستیم و به هیچ عنوان تا آخر خرداد شرایط سفر نداریم و بدون هیچ مقدمه ای گفت اما خواهرت رو میتونی ببری ... جالبه گل پسر هم اصرار که آره مامان چی از این بهتر. موقعیت خوبیه که یه سفر خواهر برادری داشته باشی حال و هوات هم عوض میشه... حالا از اونا اصرار و از من انکار که تو این مدت شما دوتا چکار میکنید فصل امتحانات و باید همه چی مهیا باشه که لطمه ای به درست نخوره خلاصه که پدر و پسر دست به یکی کردن و خواهرم و شوهرش و دخترش هم دیگه ول کن نبودند تا آخر شب مغز منو به کار گرفتند که وقتی اون دو نفر میگن ما مشکلی نداریم چرا خودت رو محدود میکنی... شام رو هم که میخوردیم بازم شروع کردند اما من گفتم نه اصلا درست نیست تو این وضعیت برم سفر 

شب که میخواستم بخوابم دوباره همسر و گل پسر گفتند چمدونت رو ببند و برو با خاله بازم گفتم نه 

شب تو رختخواب هی این سالها رو با خودم مرور کردم که واقعا همه زندگیم شده کار و نگران بچه‌ ها بودن و کل عمرم صرف همین مسائل شده و هیچ وقت برای خودم زندگی نکردم و هیچ تفریحی نداشتم ... الان بچه ها بزرگ شدن و از پس خودشون برمیان  همسر هم که الحمدلله آشپزی رو بلده و لنگ شام و ناهار نیستند

ساعت ۴.۳۰ پاشدم واسه نماز صبح. گل پسر ساعت ۶.۳۰ باید میرفت محل آزمون نهایی ساعت ۵ اومد پایین ! گفتم صبحانه چی میخوری؟ گفت من با دوستم قراره بریم کله پاچه بخوریم بعد بریم محل آزمون !!! یه آن به خودم گفتم به به ببین اینا تفریحات خودشون رو دارند و این وسط منم که همش نگران آسایش اونا هستم چرا من دارم به خودم ظلم میکنم بنابراین در یه تصمیم آنی پسرم رو صدا کردم و گفتم چمدون منو بیار من با خاله اینا میرم... از همون موقع شروع کردم به جمع و جور کردن آشپزخونه و قورمه سبزی رو بار گذاشتم. ماشین رو روشن کردم و لباسای تیره رو ریختم داخلش بعد هم رفتم سراغ چمدونم سریع وسایلم رو چیدم. تو این فاصله ماشین هم تموم کرد. سری دوم لباسای روشن رو ریختم تو ماشین. همسر لباسا رو پهن کرد و بعد هم خداحافظی کرد که بره سر کار 

برنج رو خیس کردم و نمک و روغن اضافه کردم و گذاشتم روی گاز که هر وقت گل پسر اومد زیرش رو روشن کنه 

خواهرم گفته بودند ساعت ۸ میان بالا که بعد صبحانه برن به سمت چابکسر. ساعت یه ربع به ۹ اومدن بالا و دید چمدونم وسطه گفتم منم راهی شدم یه جیغ از سر شوق کشید باورش نمیشد یهو تصمیم گرفتم، ناهارم آماده هست چمدونمم بستم... 

صبحانه رو خوردیم و راهی تهران شدیم ، ظهر تو خونه جوجه کباب رو درست کردیم و بعد از استراحت کوتاه رفتیم پارک چیتگر و تا آخر شب اونجا چرخیدیم و دخترمم بهمون ملحق شد و در نهایت آخر شب برگشتیم خونه و  با سفارش کباب دورهم شام خوردیم روز بعد هم ساعت ۸.۴۵ دقیقه به سمت چابکسر به راه افتادیم...

خلاصه در یک تصمیم آنی الان که ساعت ۲۳.۳۲ دقیقه روز دوشنبه هست در سواحل زیبای دریای خزر در هتل آهوان در حالی که از صبح فقط راه رفتیم و از طبیعت زیبای اینجا لذت بردیم به سر میبرم .  

فکر میکنم نیازه گاهی اوقات نگرانی های بی مورد رو بذارم کنار و برای خودم زندگی کنم کاری که تو این همه سال حتی بهش فکر هم نکردم‌

هفته ای که گذشت

 یه هفته گذشت  با همه استرس ها و انتظارها و در نهایت با یه فاجعه غم انگیز و از دست دادن چند تا عزیز که واقعا نبودشون جبران نخواهد شد. نتونستم برم‌ تشییع جنازه شهدا چون مهمون داشتم اما پسرم رفته بود و بهت زده از جمعیتی که مثل سیل تو خیابونا روان بودند و مثل ابر بهار گریه می کردند 

خداروشکر که روزهای آخر هفته تا همین امروز عصر مهمون داشتم و باعث شد کمی از اون غصه کاسته بشه گرچه بازم اخبار و تصاویر و سایت ها رو تو وقت بیکاری چک کردم اما بالاخره مهمونداری وقتی برای پیگیری مداوم امور نمیذاشت 

امروز عصر مهمونا رفتند اما تا ساعاتی دیگر خواهرم با خانواده اش از کرمان از راه می رسند و من در تدارک شام هستم 

فقط اومدم بگم اگه دیدید نیستم و کمرنگ بودم دلیلش این بوده 


پی نوشت: هنوز داغ شهدا تازه هست و کفنشون خشک نشده نزاع بر سر تصاحب قدرت شروع شده . خدایی چیه این آدمیزاد و این شهوت قدرت و...  

بیزارم از این دنیای کثیف و بی  وفا 


عاقبت بخیری

خب قطعا همه خبرهای ناگوار دیروز رو شنیدین 

از دیروز که شنیدم مدام نشستم و سایت ها رو چک کردم 

عمیقا از این واقعه غمگین و ناراحتم 

من به ایشون رای ندادم ولی به خوش قلبی و خوب بودن شون ایمان قلبی داشتم 

عقیده دارم ایشون عاقبت بخیر شد چرا که اگه می موند سرنوشت سایر روسای جمهور در انتظارش بود . قطعا کارهای خیر زیادی تو کارنامه اش داشته که به این شکل عاقبت بخیر شده 


خداوند رحمتشون کنه و ان شاءالله به همراه سایر مسئولینی که در این سانحه دردناک با ایشون بودند با اولیاء و انبیا محشور باشند 


بعدا نوشت؛ عزیزی که برام پیام گذاشتید متاسفانه آدرس جی میل رو اشتباه گذاشتید و من هر چه تلاش میکنم پاسخ تون رو بدم پیغام خطا میده 

در ضمن تشکر بابت لینکی که دادید 


عجز انسان

همسر که ساعت ۶ از خونه رفت بیرون (امروز نوبت پت اسکن داشت تو بیمارستان شریعتی) انگار پشت در منتظر بوده که خودش رو بندازه داخل. منم از همه جا بی خبر خوابیده بودم که یهو وزوز صداش تو گوشم پیچید. یکی دوبار با دست از خودم دورش کردم و به خواب ناز صبحگاهی ادامه دادم اما چند دقیقه بعد سوزش و خارش شدید دست و پام کلافم کرد هی اون، اطرافم جولان داد و من با عصبانیت پَرش دادم اما اون سمج تر از این حرفا بود. دیدم دست بردار نیست پتو رو کشیدم روی دست و پام اما اون ناقلا تر از این حرفا بود صورت و دماغ و پشت چشم رو مورد عنایت قرارداد. حسابی کلافه شدم پاشدم کولر رو روشن کردم بعد پتو رو پیچیدم دور خودم و فقط یه سوراخ کوچیک واسه نفس کشیدن باز گذاشتم.بعدشم یه پوزخند بهش زدم و گفتم اگه راست میگی حالا بیا نیش بزن ... یه نیم ساعتی هی پهلو به پهلو شدم اما دیگه خوابم نبرد... اتاق حسابی سرد شده بود و من دیگه نه تحمل سرما رو داشتم نه دیگه خوابم میومد... این بار پشه بهم نیشخند زد و گفت هان دیدی من از توی انسان و به اصطلاح اشرف مخلوقات قوی ترم اینقدر اولدرم بولدرم دارید و ادعا!!!  ولی واقعا در مقابل منِ پشه عاجز میشید. دیدم خیلی منطقی حرف میزنه بنابراین تسلیم شدم و از رختخواب دل کندم و سوت زنان و در حالی که خودم رو به بی خیالی زده بودم که از ساعت ۶ تا ۷.۵ به قول آصف الدوله سریال گیل دخت یه پشهههه ما رو انتر و منتر خودش کرده رفتم سمت آشپزخونه و کتری رو روشن کردم و بعد هم تخم مرغ رو گذاشتم که عسلی بشه 

صبحانه رو همچنان با بی خیالی ظاهری خوردم ولی در دلم به اون پشه زبون نفهم از خدا بی خبر فحش دادم که چطور واقعا در مقابلش عاجز شدم و خواب صبحگاهی رو برمن حروم کرد...بعد هم لباس پوشیدم و رفتم اداره و کارهای عقب مونده رو انجام دادم و ظهر هم تو راه برگشت زنگ زدم به گل پسر و گفتم بدو سرکوچه و دوتا فلافل پرو پیمون بگیر بیار که روده کوچیکه به بزرگه حمله کرده 

ناهار رو خوردم و الان هم دارز کشیدم و دارم دست و پام رو میخارونم و منتظرم دوباره چشمام بیاد رو هم و جبران مافات صبح رو به جا بیارم  ولی ترس از حمله دوباره اون پشه ایکبیری اجازه خواب نمیده 

اشرف مخلوقات با این همه کبکبه و دبدبه و ادعاش انتر منتر یه حشره هست که بعضا دیده هم نمیشه 


بعدا نوشت: همسر ساعت 5 از بیمارستان برگشت با کوهی از درد از بس بهش داروی رادیواکتیو تزریق کردند بهش سفارش کردند تا 24 ساعت از خانواده به فاصله 4 یا 5 متر دوری کن 

این دومین مرتبه هست که داره داروی رادیو اکتیو دریافت می کنه 

هنرهای دستی

 هیچ وقت شاغل بودنم باعث نشد که از انجام کارهای هنری و مورد علاقه ام غافل بشم . از پته دوزی گرفته تا خیاطی،کوبلن دوزی، عروسک دوزی، مکرومه بافی، هویه کاری، قلاب بافی و... همه رو امتحان کردم و خوشبختانه به خاطر علاقه و پشتکاری که داشتم تو همه زمینه ها موفق بودم و از همه هنرها چندتایی برای نمونه دارم. یادمه پسرم رو باردار بودم و اون موقع هویه کاری خیلی تو بورس بود. من تمام وسایلش رو خریداری کرده بودم و بعداز اینکه از اداره برمی گشتم یه استراحت مختصر می کردم و تا آخر شب از پشت میز کار پا نمی شدم البته بگم هیچ وقت این کارها لطمه ای به سایر جوانب زندگیم وارد نکرد. اینقدر ذوق می کردم وقتی یه کار رو تموم می کردم . برای همه فامیل هم یکی دوتا کار به عنوان هدیه درست می کردم مثلا از این کوسن های کوچیک (هویه کاری) که پشت شیشه ماشین میذارن با رنگ بندی متفاوت به خواهر شوهر و جاری و خواهرم هدیه کردم که هنوز می بینم پشت شیشه عقب ماشین شون خودنمایی می کنه یا یه زمانی عروسک می دوختم دو سه تا خرس بسیار بزرگ (در حالت نشسته) درست کردم قدو قواره اش اندازه یه بچه شش ماهه بود که می تونه بشینه!! که یکیش رو هدیه دادم به دختر جاریم که همسن پسرم هست. تابلوهای کوبلن زیادی دوختم و به زندایی و زن عمو و خاله هدیه کردم خلاصه که همه جور هنری رو تقریبا تجربه کردم اما...

  از زمانی که یادم میاد یعنی از همان کودکی کنار دست مامانم می نشستم و با شوق و علاقه پته دوزی مامان رو نظاره می کردم و از یه زمانی به بعد که تونستم سوزن دستم بگیرم یواش یواش با کمک مامان این کار رو شروع کردم . در طول سال که درس می خوندم فرصت این کارها نبود اما به محض تعطیل شدن مدارس به کمک مامان می شتافتم و ازش میخواستم که یه جاهایی از کاری که رو دستش بود رو بده به من بدوزم کم کم یاد گرفتم و مامان هم که دید علاقه دارم کارهای سبک رو میخرید و تشویقم می کرد که بدوزم خیلی چیزا دوختم مثل رو بالشتی،روی متکا،  جای دستمال کاغذی، جانماز، پشتی، بته جقه و تابلوهای جورواجور(دخترای کرمانی حتما باید به اندازه وسعشون روی جهازشون دو سه نمونه پته داشته باشند. کار بسیار پرزحمت و البته گرونیه. اگه کسی خودش نتونه بدوزه خریداریش واقعا پرهزینه هست خصوصا تو چند سال اخیر که من قیمت گرفتم قیمتها نجومیه)

تمام هنرهای دستی بعد از یه مدتی تبش کم شد و کم کم به دست فراموشی سپرده شد اما پته دوزی رو هیچ وقت رها نکردم. سه سال پیش تو ایام نوروز وقتی رفتم کرمان به مامان گفتم میخوام رومیزی بخرم و بدوزم یه جای خوب رو سراغ داری که جنس خوب داشته باشه و مطمئن باشه ؟ میخوام این رومیزی رنگش خاص باشه بزرگ و پرنقش و نگار باشه و از همه مهمتر میخوام به سلیقه خودم رنگ بندی کنم و بدوزم و به توصیه استادان این هنر کاری ندارم چون پته سنتی رو استادان این هنر که سبقه طولانی دارند رو با رنگ های مشخصی توصیه می کنند که دوخته بشه

رفتم تو یکی از مراکز فروش خیلی بزرگ و یه رومیزی بسیار سنگین از نظر نقش و نگار با رنگ فیروزه ای انتخاب کردم و با خودم آوردم تهران.دقیقا 10روز بعدش بابا و مامان  اومدند تهران  برای عمل جراحی بابا که متاسفانه 20 روز بعدش بابام فوت کرد و اون مصیبت بزرگ آوار شد روی سرم  

تو مدتی که بابا خونه ما بود و منتظر بودیم که وقت عملش برسه  مامان تو اوقات فراغتش خط دوزی رومیزی رو که توی عکس به رنگ زرد مشخصه شروع کرد منم که از اداره میومدم اگه حوصله و وقت داشتم می نشستم و میدوختم. خلاصه که بعد از فوت بابا من دیگه کلا اینو انداختم گوشه کمد و هر وقت میاوردمش وسط که بدوزم یاد اون ایام میوفتادم و دست و دلم به کار نمی رفت تا این که دوباره بعد از مدتی مامان هی گفت خب چرا نمیشنی تمومش کنی این همه هزینه کردی حیفه بندازیش این ورو اون ور دوباره شروع کردم به دوختن . از اونجایی که نقش و نگار این رومیزی بسیار سنگینه طبیعتا تموم کردنش هم زمان میبره. اگه به مرکز رومیزی توجه کنید اون گل وسط کاملا پرشده و جای خالی اصلا نداره این یعنی اینکه کل گل ها و برگ ها و فواصل بینشون باید همینطور به صورت متراکم رنگ آمیزی بشه و دوخته بشه تا کامل بشه. چند روزی یه بار میارمش وسط و چندتا دوخت میزنم دوباره میندازمش یه وری تا دوباره حوصله کنم. با این پیشرفتی که حاصل شده فکر می کنم به عمرم قد نده و نتونم ازش استفاده کنم. دیگه حوصله اون وقتها رو ندارم ولی خیلی دلم میخواد تموم بشه و نتیجه کار رو روی میز عسلی خونه ببینم و لذتش رو ببرم. یعنی میشه مثلا یه سال دیگه پست بذارم و بگم هورراااا تمومش کردم !!!؟؟


ابعاد این رومیزی یک متر در یک متر هست بعداز اینکه کل کار دوخته شد اتو میشه و از این حالت چین و چروک در میاد


بقیه کارهام رو گذاشتم ادامه مطلب اگه دوست داشتید ببینید 

ادامه مطلب ...

ورزشی که سرانجام نداره

یادتونه چند وقت پیش یوگا رو شروع کردم. تو این پست همه رشته های ورزشی رو که دوست داشتم و انجام دادم رو گفتم

 بعد هم یوگا در منزل رو شروع کردم که واقعا نمیدونم چه سری تو این هست که تا میام بیوفتم رو غلتک و ادامه دارش کنم یه اتفاقی میوفته و رها میشه بار اول که شروع کردم بعد از ده روز که کاملا بدنم آماده شده بود برای جلسات سنگین تر یهو دندون درد شدم و جراحی دندون و مشکلاتش و بازم رها شد.

از هفته پیش دوباره تصمیم گرفتم از جلسات سبک تر مثل تمرینات تنفسی و ورزش صبحگاهی شروع کنم. تا چهارشنبه که تصمیم گرفتم برم سراغ جلسات سنگین تر. ناهار رو سریع گذاشتم و تایمر اجاق رو هم تنظیم کردم که اگه احیانا خیلی مشغول ورزش شدم خودش خاموش بشه و نگران سوختنش نباشم .  آقاااا تا من تی وی رو روشن کردم و گذاشتمش روی فلش، گوشیم زنگ خورد رفتم دیدم تماس از طرف شرکتی هست که وکیلشون هستم برای انجام کارهاشون. مجبور بودم جواب بدم کار خیلی فوری پیش اومده بود برق دو سه تا چاه قطع شده بود من باید پیگیری می کردم حالا من هی تی وی رو میذاشتم رو حالت مکث تلفن جواب میدادم و دوباره شروع می کردم اگه بگم تو این یک ساعتی که مثلااااا  ورزش کردم ۲۷ بار گوشیم زنگ خورده یا خودم زنگ زدم و به ۱۵ تا پیامک جواب دادم باور نمی کنید.  کفری شده بودم حسابی. آخرش بی خیال شدم گفتم این نصفه نیمه ورزش کردن و یه دست و پا رو ناقص ورزش دادن به غیراز صدمه چیزی نداره که دقیقا همینم شد تا آخرشب گردن و کمر و دست و پام درگیر بود 

روز بعد هم که به خاطر مشکل پیش اومده رفتم اداره و تا بعدازظهر درگیر بودم  اما نتیجه ای نگرفتم چون اکثر کارشناسان و مدیران یا جلسه بودن یا ماموریت بنابراین صبح نتونستم ورزش کنم . عصر هم دخترم تماس گرفت و گفت ما فردا صبح میاییم. برای همین ورزش عصر هم کنسل شد و به گردگیری و نظافت ختم شد و جمعه و شنبه هم که در خدمت مهمانان عزیز بودم و بازم ورزش بی ورزش 

امروز یکشنبه هم از ساعت ۹ صبح تا ۱ بعدازظهر تو اداره از این اتاق به اون اتاق رفتم تا بالاخره مسئله حل شد و برق چاهها وصل شد.عصر هم که همسر با دوتا سرویس کار هماهنگ کرده بود از ساعت ۲.۵ دوتا سرویس کار اومدن برای سرویس!!! (آبگرمکن  که با باز کردن شیر حمام روشن نمیشه و فشار آب بسیار کم شده و درِ پارکینگ که سنسورای چشمیش کار نمی کنه و بعد هم درا به طرز وحشتناک و صدادار بسته میشه) پس ورزش بی ورزش 

فردا هم دوباره باید برم اداره تا بقیه امور رو انجام بدم که دوباره این اتفاق تکرار نشه از سرشب نشستم دارم فرم پر میکنم انگشت برام نمونده (سالهاست دیگه خودکار دستم نگرفتم و این همه ننوشته بودم)

کلا من باید بی خیال ورزش بشم چون هر وقت اراده کردم چنان طومارش بهم پیچیده شد که تا چند ماه دیگه فکرشم به ذهنم خطور نکنه :)))


بعدا نوشت: دیروز که تو اداره بودم یکی از مهندسین تهران که از قضا ارتباط تنگاتنگ کاری هم با هم داشتیم  زنگ زد و احوال پرسی گرمی کرد. ازش پرسیدم جناب مهندس چه می کنید بازنشست شدید یانه؟ شنیدم امسال 70 الی 80 نفر از همکاران خودشون رو بازنشست کرده اند گفت بله با توجه به شرایطی که امسال برای احکام کارگزینی دیده بودند(مأخذ بیمه حدود 6 میلیون کم شده و این یعنی یه بازنشستگی بسیار فقیرانه)دیگه صلاح ندیدم بیشتر بمونم برای همین سربازیم رو هم خریدم و آخر سال بازنشست شدم. برای همین بهت زنگ زدم  گفتم دستت درد نکنه خب بفرما کارتون چیه ؟ گفت شنیدم که یه جایی مشغول شدی میشه دست ما رو بگیری؟ گفتم آقای مهندس اینجایی که من مشغول شدم هیچ نفع مادی توش نیست و فقط دلی دارم کار میکنم. فقط برای اینکه یه سرگرمی داشته باشم و گاهی اوقات به خاطر این مسئله از خونه بزنم بیرون هم هوایی به کله ام بخوره هم دیداری تازه کنم هم یه کار مثبت انجام داده باشم بابت این کار واقعا مبلغ آنچنانی به من نمیدن. کل سال رو من رفتم و اومدم و چندتا کار اساسی رو به سرانجام رسوندم آخر سال 29 میلیون تومن گذاشتند کف دستم اگه میخوای بگم کارهای تهرانشون رو به شما واگذار کنند که البته میدونم اصلا و ابدا تو تهران نمی صرفه رفت وآمد برای این مبلغ!! باور نمی کرد گفت واقعا میگی!؟  گفتم باور کن دفعه بعد اومدم تهران میام قراردادم رو نشونت میدم. فکرکردی الان میلیون میلیون پول میاد تو حسابم ؟ گفت نه بابا من یه کار تمام وقت میخوام که حقوقش از حقوق بازنشستگیم بیشتر باشه دلی و قربت الی الله کار نمی کنم 

یک تیر و چند نشان

امروز بعد از اینکه از خواب پاشدم مثل هر روز اول موهامو شونه کردم بعد خودم رو وزن کردم  قرصی رو که باید ناشتا میخوردم رو خوردم  ، زیر کتری رو روشن کردم، لباسا رو ریختم تو ماشین و بعد گوشی رو چک کردم  دیدم همسرم ساعت ۸.۳۰ تماس گرفته باهاش تماس گرفتم گفت امروز میری درمانگاه؟ گفتم آره ماشین لباسا رو بشوره پهن میکنم بعد میرم. گفت خب کارت تموم شد زنگ‌بزن میام دنبالت باهم برگردیم خونه...

گوشیم شارژ نداشت زدم به شارژ و بعدم رفتم مقدمات صبحانه رو آماده کردم. نون بربری تازه رو که دیشب همسر خریده بود رو گذاشتم تو ماکروفر که یخش وا بشه و بعدم یه چای قند پهلو و یه صبحانه دبش خوردم  بعد هم کرم ضد آفتاب و ... زدم و لباس پوشیدم تو این فاصله ماشین هم تموم کرد لباسا رو انداختم روی طناب که تو آفتاب اردیبهشت خشک بشن ( اعتقاد دارم لباس حتما باید با آفتاب یا باد طبیعی خشک بشه) 

بعد نتایج آزمایش قبلی رو برداشتم و اومدم سرکوچه دیدم ای جاااان اتوبوس، از سرِ میدون که فاصله چندانی با کوچه ما نداره داره میاد. بدو بدو خودم رو رسوندم به ایستگاه خوشبختانه همزمان با اتوبوس رسیدم تا نشستم تو اتوبوس یهو یادم افتاد که هی دل غافل گوشی رو یادم رفت بردارم دیگه واقعا حال اینکه از اتوبوس پیاده شم و برگردم خونه رو نداشتم گفتم امروز بدون گوشی برم ببینم چی پیش میاد 

اومدم درمانگاه و نتیجه رو گرفتم دکترم متخصص همون درمانگاه بود گفته بود دیگه نمیخواد وقت بگیری بدون نوبت بیار ببینم برای همین بدون معطلی  رفتم و نتیجه ام ار آی رو نشون دادم که دکتر گفت خوشبختانه مشکلی نداری و آزمایشات هم خوبه اگه دوباره این سرگیجه تکرار شد برو متخصص گوش و حلق و بینی احتمالا مشکل از مایع درونی گوش باشه 

خداروشکر کردم و از درمانگاه اومدم بیرون حالا مونده بودم چطور بدون گوشی به همسرم خبر بدم که تنها راه چاره رو در این دیدم برم اداره هم همکارا رو ببینم هم از اونجا به همسر اطلاع بدم که اونجا بیاد دنبالم و نگرانم نباشه. درمانگاه با اداره حدود دویست یا سیصد متر فاصله داره. رفتم اداره و یه راست رفتم دفتر حقوقی و دوسه تا از همکارا رو اونجا دیدم . یکی از بازنشستگان سال های قبل هم اومد و کلی از دیدنش خوشحال شدم. نشستیم و از اوضاع و احوال هم سوال کردیم و ایشون پیشنهاد داد که بیا با هم کانون بازنشستگان شرکت رو راه بندازیم که من به شدت استقبال کردم و گفتم آماده همه جور همکاری هستم. البته اون موقع حواسم نبود که من بازنشسته تهران هستم نه قم. قاعدتا عضو کانون تهران مزایای بیشتری خواهد داشت و حالا  نمیدونم عضو کانون تهران باشم بهتره یا قم؟ البته که سابقه ام تو قم خیلی بیشتره و حتی ارتباط و رفت و آمدمم اینجا بیشتره. حداقل هفته ای یکی دوبار بابت کارهای اداری یه شرکت خصوصی که وکیلش  هستم باید مدام تو اداره قم رفت و آمد کنم از طرفی امکانات تهران بیشتره و کانون اونجا صد دردصد وسیع تر و تعداد اعضا هم بیشتره  الان دو دلم چکار کنم به نظر شما دوستان عضویت تهران رو اوکی کنم یا قم رو ؟

ساعت ۱۲ طبق قرار از شرکت اومدم بیرون و با همسر برگشتم خونه . تو راه داشتم فکر میکردم چقدر اینجا همه چی دم دسته و واقعا زندگی آسونه.  اگه من تو تهران میخواستم امروز همین کارها رو انجام بدم و گوشی رو هم فراموش کرده بودم چه مصیبتی داشتم!!؟؟؟ سه شنبه هفته ی دیگه تو تهران نوبت معاینه فنی ماشین رو داریم چهارشنبه هم نوبت دکتر همسر هست یه سر هم باید برم تامین اجتماعی شعبه ۱۸ ، از الان عزا گرفتم این سه چهار روزه چه اعصاب خوردی خواهیم داشت. اما اینجا از خونه تا درمانگاه با اتوبوس نیم ساعته اومدم، درمانگاه کاملا تخصصی که با بیمه ما قرارداد داره و کاملا رایگانه همه چی دردسترس، بعد هم نزدیک به اداره بود و من با یه تیر چندتا نشون رو هم زدم. همکارا رو دیدم، تعدادی از نامه های شرکت خصوصی رو پیگیری کردم، فهمیدم باید عضو کانون بازنشستگان بشم و از مزایاش استفاده کنم  به همسرم راحت اطلاع دادم و در نهایت با ایشون بدون دردسر برگشتم خونه ... چی از این بهتر؟


عمر شادی ها کوتاهه

خب طبق معمول پدر و پسر برنامه ها و تفریحات خودشون رو دارند و روز و هفته شون به خوبی سپری میشه این وسط فقط منم که مدام درگیر کار خونه و شستشو و رفت و روب و آشپزی هستم و با توجه به اینکه هر دو هفته یه بار هم درگیر رفتن به تهران و  کلینیک و پیگیری درمان همسر میشم،قاعدتا  یهو از درون خالی میشم و سطح انرژی و انگیزه به شدت پایین میاد و میرم تو خودم و حوصله حرف زدن و انجام هیچ کاری رو پیدا نمی کنم و همسر هم به خوبی این مسئله رو درک میکنه اما کاری هم نمی تونه بکنه هرکاری هم بخواد بکنه واقعا جز زحمت برای من هیچی نداره نمونه اش همین دیشب بود که مثلا میخواست با برنامه ریزی یه خورده حال و هوای منو عوض کنه اما به جز زحمت و بدو بدو و بعدشم شاهد یه اتفاق وحشتناک بودن هیچی برام نداشت. 

از هفته گذشته مثل چندماه گذشته طبق این پست، سرگیجه دوباره اومده سراغم و زندگیم رو مختل کرده به همین خاطر دوسه مرتبه درمانگاه و آزمایشگاه و دکتر رفتم و در آخر دکتر گفت چون به فاصله چند ماه این سرگیجه تکرار شده و آزمایشات هم چیزی نشون نمیده و نرماله برام ام آر آی نوشت. انجامش دادم روز دوشنبه بایدبرم نتیجه رو بگیرم و نشون دکتر بدم در هر صورت این چند روز حسابی کلافه بودم  

دیروزساعت 5.5 بعداز ظهر همسر آماده شده بود که مثل هر روز عصر بره بیرون اما وقتی دید من بی حال و بی رمق یه گوشه مبل کز کردم گفت پاشو لباس بپوش بریم بیرون گفتم تو هم یاد گرفتی هی بدون برنامه ریزی بگی پاشو بریم بیرون آخه بیرون رفتن الکی و بدون برنامه و هدف چه دردی دوا می کنه به غیر از اینکه تو ترافیک اعصابمون خورد بشه و خستگی روز رو دوچندان کنیم ؟

گفت بیا امشب بریم کاشان یه جایی رو اجاره می کنیم و روز بعد هم میریم قمصر یا نیاسر الان وقت گلاب گیریه. من حرفی نداشتم اما گل پسر قبول نکرد و گفت تنهایی صفایی نداره اگه خانواده میم قبول می کنند من حاضرم بیام.( ما با این خانواده از سال 77 همسایه و دوست هستیم و این دوستی خیلی عمیقه و خیلی هم باهاشون صمیمی هستیم مسافرت های زیادی رو باهم تجربه کردیم و اخلاق همدیگه دستمونه و همیشه هم بهمون خوش گذشته)به همسر گفتم الان دیگه دیره برای برنامه ریزی کردن برای کاشان.  زنگ بزن بهشون بگو شب بریم یکی از بوستان های شهر 

پدر و پسر از خونه زدن بیرون !! گل پسر گفت وقت آرایشگاه دارم همسر هم گفت باید برم ختم. تو مسیر بهشون زنگ میزنم بعدش بهت خبر میدم. البته  که با این پیشنهاد، خانواده آقای میم هم بسیار خرسند شدند و ما خانما خودمون قرار مدارا رو گذاشتیم قرار شد تو وقت باقی مانده تا ساعت 8 شب هرچی خوراکی داریم با خودمون برداریم و زیاد سخت نگیریم من پیشنهاد دادم کوکو سبزی یا سیب زمینی بپزیم 

تصمیم گرفتم هر دوتا کوکو رو بپزم بنابراین سریع دست به کار شدم و سیب زمینی رو تو زودپز پختم و تا سیب زمینی بپزه کوکو سبزی رو بار گذاشتم. تواین فاصله یه کوه ظرف هم شستم و ظرف و ظروف رو جمع کردم و آب جوش و میوه و تنقلات هم برداشتم و طبق قرار ساعت 8 تو یکی از بوستان های بزرگ شهر بودیم. هوا بسیار لطیف و البته خنک بود بعد از خوردن چای و مقداری تنقلات سفره شام رو کشیدیم و دیدیم به به هر دومون هردوتا کوکو با کلی مخلفات رو تهیه دیدیم. شام رو خوردیم و بعد بچه ها نشستند به بازی و ما خانما نشستیم به حرف زدن و آقایون هم رفتند که تو پارک قدم بزنند. کم کم هوا داشت خنک تر میشد همسر دیگه واقعا توان نشستن روی زمین رو نداشت آقای میم هم ابراز خستگی می کرد. بنابراین ما خانما بهشون پیشنهاد دادیم شماها برید خونه ما هروقت خسته شدیم خودمون با ماشین دختر آقای میم بر می گردیم.(شش نفربودیم که قرار بود با یه کوئیک برگردیم)

تا ساعت یک نیمه شب نشستیم و بچه ها بازی کردند و تو سر وکله هم زدند و ما دوتا خانم هم باهم نشستیم به درد دل کردن البته بگم گل پسر تو این جمع شش نفره تنها بود بقیه همه خانم بودند ولی از اونجایی که از بچگی تو دست و بال هم بزرگ شدند بنابراین اصلا احساس ناراحتی نمی کرد. ساعت یک دیگه دیدیم نه می تونیم بشینیم نه هوا اجازه نشستن میده به شدت رو به سردی رفته بود. وسایل رو جمع کردیم که بریم سمت ماشین گل پسر گفت مامان من باید برم دستشویی تا شما برسید به ماشین من برگشتم.  اینو گفت و مثل قرقی و با سرعت از ما دور شد. حالا ما از دور خیابون اصلی بوستان رو میدیدیم که یه موتوری با سرعت از سمت چپ و یه ماشین هم از سمت راست دارن رد میشن و گل پسر هم به سرعت  از روی پرچین های پارک پرید تو خیابون. اینقدر این صحنه برای من و بقیه هولناک بود که همه باهم هم صدا شروع کردیم به جیغ زدن که مراقب بااااااش ماشین و موتور داره به سرعت رد میشه اونم بدون توجه به حرفای ما از لابه لای ماشین های در حال حرکت رفت اونور بوستان. من قشنگ شروع کردم به لرزیدن از دیدن این صحنه یه لحظه خدا رو صدا کردم و گفتم خدایا خودت رحم کن.  اینقدر این صحنه برای من شوکه کننده بود که به خنده عصبی تبدیل شده بود بچه ها میگفتند چرا میخندی ؟ گفتم از کله خرابی این پسرها آدم نمی دونه حرص بخوره ، گریه کنه یا خنده کنه 

دردسرتون ندم از بوستان اومدیم بیرون و افتادیم توی کند راه کنار بزرگراه، عجیب شلوغ بود و ترافیک وحشتناک. مونده بودیم این وقت شب چرا ترافیکه؟ حرکت کاملا لاک پشتی بود و حوصله مون سر رفته بود که یهو دیدیم چندتا ماشین پلیس وایساده و راه بندونه جلوتر که رفتیم یه دفعه با یه جنازه که با پارچه سفید روش رو پوشونده بودند مواجه شدیم فکر کنید این اتفاق دقیقا وقتی از بوستان خارج شدیم افتاده یه پژو با سرعت غیر مجاز درحال حرکت بوده که نزدیک پل عابر پیاده میزنه به یه نوجوان 17 ساله که میخواسته از پل عابر بره اونور بزرگراه و از بزرگراه پرتش میکنه تو کندراه و در جا می کشه. اینقدر این صحنه برای من و بقیه وحشتناک بود که دوباره یاد گل پسر افتادم که با اون سرعت خودش رو انداخت تو خیابون از تصور اینکه ماشین یا موتور بهش میزد چی میشد سرگیجه گرفتم. حال همه دگرگون شده بود و میگفتند خدایا چرا ما باید شاهد همچین صحنه ای باشیم و اینجوری شادی و نشاطمون از دماغمون دربیاد

با حالی نزار و خراب و با سردرد وحشتناک رفتم تو رختخواب و به خانواده اون جوون که الان این خبر رو بهشون میرسونن و چه حالی خواهند داشت فکر می کردم و خوابم نمی برد بعد هم با خودم میگفتم چرا واقعا عمر شادی ها اینقدر کوتاهه و اینکه آدمیزاد همه زندگی و وجودش به مویی بنده 

اینم از یه شب که خواستیم حال و هوامون عوض شه بیشتر داغون شدم. امروز دیدم تو سایت ها خبر این تصادف وحشتناک درج شده خدا به خانواده اش صبر بده واقعا سخته 



اگه بابام بود

چقدر تلخه جمله “اگه بابام بود امروز داشتم فکر می کردم اگه بابام بود

چقدر همه چبز تو زندگبم فرق داشت زندگی خیلی قشنگتر بود

چقدر دلخوشی داشتم

چقدر امید داشتم بدون پدرزندگی ناقصه هرکاری هم کنی هر چقدرم موفق باشی تو بهترین لحظه ها باز یه چیزی کمه اینو با تمام وجودم حس کردم

تو این سه سال نبودنت حتی یک روز هم بدون یاد تو سپری نشده. هنوز نتونستم باور کنم رفتنت رو

اردیبهشت همیشه برای من یه ماه خاص بود یه زیبایی و معنای خاصی برام داشت اصلا بهش میگفتم "اردیبعشق" اما بابای مهربونم از وقتی که در روزهای آغازین این ماه از پیشمون رفتی دیگه هرگز اون طراوت و زیبایی رو حس نخواهم کرد چون بابا ندارم که دلم بهش خوش باشه بابا متولد بهار بود حتی بهار هم دیگه اون زیبایی رو برای من نداره

برام اسوه صبر و شکیبایی بودی اینقدر برام شکست ناپذیربودی  و مثل کوه استوار میدیدمت که مرگت رو هنوز باور نکردم هنوز میگم میرم کرمان بابا میاد استقبالم و با روی خندان و شاد میگه خوش آمدی دخترم صفا آوردی 

کاش اون شب کذایی و اون زمین خوردن الکی در تقدیرت نبود که اینگونه ناباورانه از دستت بدیم 


 امیدوارم هر قطره عرقی که در بزرگ کردن من ریختی

در جنت برایت دریایی شود

ادامه درمان و خودآزاری :)

بعداز عملی که همسر در تیرماه سال گذشته داشته و تو این پست گزارشش رو نوشتم بعد از یک ماه استراحت دوباره از شهریور ماه ادامه درمان دارویی رو شروع کرده و هر سه هفته یکبار باید بریم کلینیک و دکتر ویزیتش کنه یه رفت و آمد بسیار فرسایشی و نفس گیر شده  جلسه یازدهم که هفته پیش رفتیم همسرم به دکتر گفت خسته شدم دیگه. دکتر با گشاده رویی وصف ناپذیری گفت عوضش داری نتیجه این صبوری رو میگیری با اون وضعیتی که شما تو دوره شیمی درمانی داشتی و اون همه بثورات پوستی و کبد کاملا درگیر!! درمانت خیلی خوب جواب داده واقعا باید شکرگزار باشی و نا امید نشی ولی به احتمال قوی یه دوره استراحت بهت بدیم فقط باید نتیجه پت اسکن رو ببینم و تصمیم بگیرم 

جلسه چهارم دوره درمانی بعد از عمل بود که دکتر پرده از راز هولناکی برداشت و گفت سرطان کل کبد شما رو درگیر کرده بود و ما برای همین جراحی کبد رو انجام ندادیم ولی برای اینکه روحیه رو نبازی بهت چیزی نگفتیم من تو این پست اینقدر خوش خیال بودم که فکر کردم کبد رو جراحی نکردن به دلیل این بوده که کبد به درمان جواب داده 

تو جلسه یازدهم (25 فروردین) معرفی کردند به بیمارستان شریعتی برای انجام پت اسکن گفتند برای خرداد ماه یه پت بگیرید تا ببینم این دوره درمانی چه اثری داشته آخرین جلسه درمانی این دوره هم 19 اردیبهشت هست 

دیروزکه اول اردیبهشت باشه (3/2/1) ساعت 4.5 صبح پاشدیم رفتیم تهران که ساعت 8 دم بیمارستان باشیم برای گرفتن وقت پت اسکن ساعت 6.5 صبح دم بیمارستان بودیم اون موقع صبح این همه شلوغی !!!؟؟؟ به سختی یه جای پارک پیدا کردیم من رفتم نونوایی سنگکی اون ور خیابون نون تازه بگیرم که صبحانه بخوریم همسر هم رفت تو بیمارستان پرس و جو کنه که کی پرسنل میان 

تو ماشین صبحونه صرف شد و خیلی هم چسبید نون داغ و... بعدش من تو ماشین نشستم و همسر رفت داخل بیمارستان . تا ساعت 9 دکترای مرکز تصویر برداری سر کلاس آموزشی بودند و ملتی هم سرکار. واقعا فلسفه برگزاری این کلاس های آموزشی رو تو تایمی که به مریض گفتند حضور داشته باش رو نمی فهمم . تو این فاصله یکی دوبار همسر از پشت نرده ها اومد سراغم رو گرفت و یه بار هم کارت ملیش رو داد و گفت برام کپی بگیر مثل اینکه نیازه. بعداز گرفتن کپی منم به همسر به سالن انتظار ملحق شدم 

ساعت 9.15 بالاخره دکتر اومد برای امر خطیر مشاوره!!!!. ما نفر اول بودیم . یعنی این سوالای  دکتر رو منشی نمی تونست سوال کنه ؟( دیابت داری؟ جواب پاتولوژی قبلی رو داری؟ پت اسکن قبلی رو اینجا انجام دادی؟) واقعا نیاز بود ما این همه وقت معطل دکتر باشیم ؟ بعد از پرسیدن این سوالات سطحی ما رو معرفی کردبه منشی که بهمون وقت بده. برای 29 اردیبهشت وقت داد. ساعت 9.5 کارمون تو بیمارستان تموم شد. راستی نگم از افزایش وحشتناک حق ویزیت دکتر و آزمایش و پت اسکن . ویزیت دکتر که 50% افزایش پیدا کرده و از 172 تومن رسیده به 366 هزارتومن و پت اسکن هم از 8.5 میلیون رسیده به 11میلیون  تومن. افزایش حقوق کارمندان و بازنشستگان 20% واقعا عدالت محوری موج میزنه  اونوقت مالیات گریزی تو کدوم قشر زیاده ؟ کارمند قبل از اینکه حقوقش رو بگیره مالیاتش رو پرداخت میکنه . دکتر جماعت هم برای اینکه مالیات نده یه شماره حساب میده میگه برو عابر بانک پرداخت کن و حاضر نیست از کارتخوان پرداخت بشه. اووووف خدایا به کی و کجا شکایت ببریم؟ 

بعد از گرفتن وقت پت اسکن  رفتیم سمت تامین اجتماعی یوسف آباد همون جایی که حکم بازنشستگی من صادر شده . برای احیاء 4 ماه از سابقه ام که یکساله دنبالشم هی  منو ارجاع میدن به تامین اجتماعی کرمان و شعبه 28 و 18 تهران.  پوستی از من کندن که نگو و نپرس تازه ادعای سابقه من به اداره کار ارجاع نشده و رای اداره کار نداشتم اینقدر همه چی واضح و روشن بوده که در جا تامین اجتماعی کرمان  شرکتی رو که چهارسال توش کار کرده بودم رو محکوم کرد به پرداخت حق بیمه. شرکت هم به ناچار حق بیمه رو گردن گرفت و پرداخت کرد. اما... من همچنان در رفت و آمد بین این سه تا شعبه هستم.  18 فروردین رفتم شعبه 28 فرمودند باید بری همون شعبه ای که حکمت رو صادر کردند دوباره از سمت غرب راه افتادم اومدم مرکز شهر. بعد از کلی نشستن تو نوبت گفتند یه درخواست بنویس تا ما از اداره مالی استعلام کنیم.من جزئیات رو نوشتم و دادم به شعبه گفتند برو یکی دو هفته دیگه بیا ان شالله حکمت اصلاح میشه 

خانمه قشنگ هنگ بود پشت سیستم ! رنگ چهره اش کلا پریده بود و نمیدونست چطور باید عمل کنه .دست و پاش رو گم کرده بود و هی نچ نچ می کرد. یعنی یه اصلاح حکم اینقدر سخته که طرف نمیدونه باید چکار کنه؟ ده بار به همکار کناریش گفت چکار باید بکنم اونم راهنماییش کرد ده بار پاشد رفت پیش مدیرش ازش سوال کرد آخرش هم با اینکه همه چی واضح و روشن بود و کاربرگ پرداختی از طرف تامین اجتماعی کرمان ثبت شده بود باز یه نامه نوشتند برای تامین اجتماعی کرمان و گفتندباید کتبی اعلام کنه و گفتند دوباره ده روز دیگه بیا و از کرمان پیگیری کن و شماره شناسه نامه رو بگیر و بیار تا حکمت رو اصلاح کنیم یعنی واقعا کارد میزدی خونم در نمیومد. کلا نمیدونستند چکار باید بکنند هی از هم میپرسیدن ببینید رای داره یا نه منم میگفتم بابا کار به اداره کار نکشیده و سابقه منو هم شرکت و هم تامین اجتماعی کرمان تایید کرده حق بیمه هم پرداخت شده باز اینا حرف خودشون رو میزدند در هر صورت دوباره باید به داداشم یا یکی دیگه از اقوام رو بندازم که پاشن برن تامین اجتماعی و پیگیر این قضیه بشن تازه اگه دوباره اونجا انقولت نیان 

ساعت 11.5 از تامین اجتماعی با اعصابی خورد اومدیم سمت خونه. نزدیک خونه به همسر گفتم از مغازه مرغ فروشی جوجه کباب زعفرانی بگیره خودمون کباب کنیم . به اندازه دوسه تا سیخ جوجه گرفتیم و اومدیم خونه و روی کباب پز فلزی که دارم تو بالکن کباب کردیم و برنج رو هم بار گذاشتم و با نوشابه و مخلفات ناهار خوبی شد. بعد هم یه استراحت  کردیم فکر کنید از ساعت 4.5 صبح سرپا بودیم من که طبق معمول خوابم نبرد ولی همسر قشنگ بی هوش شد 

ساعت 5 بعدازظهر هم رفتیم خونه دخترم و یه دوساعتی اونجا نشستیم و دیدنی کردیم هرچه دخترم و دامادم اصرار کردند شام بمونیم  اما هرچی فکر کردیم دیدیم خیلی دیر میشه و تا برسیم قم شب از نیمه گذشته برای همین قول یه وعده دیگه رو دادیم  و برگشتیم ساعت 9 خونه بودیم 


تو مسیر به همسرم میگم نمیدونم چرا ما خودآزاری داریم در حالی که خونه داریم و می تونیم یه روز زودتر برای انجام کارهامون بیاییم  یه روز هم بمونیم و بعد با فراغ بال برگردیم هم دخترم آزرده خاطر نشه هم خودمون اذیت نشیم بعد خودمون جواب خودمون رو میدیم خب مشکلمون همینه که پسرم همراهی نمی کنه و با این که الان دیگه کلاس هاش تعطیل شده و تو خونه هست باهامون نمیاد و همیشه به خاطر ایشون صبح میریم و بعدازظهر بر می گردیم نمیدونم تا کی میخواهیم نگران بچه ها باشیم . بچه هایی که دیگه بزرگ شدند و اینقدر استقلال دارند که بشه تنهاشون گذاشت اما امان از نگرانی والدین خصوصا از نوع پدریش 


پی نوشت : تمام پست های مربوط به دوره درمانی همسر رو که بهم مرتبط می باشند رو از حالت تعلیق درآوردم 

یک تجربه

دست و بال من همیشه ی خدا یا زخمیه، یا کبوده یا سوخته اونم از نوع عمیقش

بیشتر سوختگی رو تجربه میکنم و چقدرم بدِ و چقدر طول میکشه تا التیام پیدا کنه!!

و خیلی جالبه که سوختگی ها خیلی شکیل و هنرمندانه هستند و اکثرا هم به صورت چشم و ابرو دستام میسوزه. نمونه اش این پست که چند سال پیش به ثبت رسوندم  

تو آبان ماه هم رفته بودیم اصفهان چون ظهرا ناهار مفصل میخوردیم سعی می کردیم  شبا یه چیز سبک بخوریم یه شب با امکانات محدودی که تو سوییت بود اومدم نیمرو بپزم(تو یه قابلمه بزرگ) قابلمه رو کج کردم که گوشه ش کره رو آب کنم و تخم مرغا رو بشکنم همون گوشه همین جور که قاشق دستم بوده روی حرارت شعله حسابی داغ شده بود و منم حواسم نبود قاشق گرفت به انگشت وسطی و دقیقا به شکل یه چشم، تاول بزرگی بین انگشت اشاره‌ و وسطی ظاهر شد که تا همین اواخر آثارش روی انگشتم بود و چقدر اذیتم کرد

پریروز کمی پسته بو میدادم (یا به قول خودمون برشته می کردم) ساق دستم گرفت به قابلمه و یه خط سوختگی انداخت رو دستم 

یا مثلا دیروز درِ کتری رو برداشتم ببینم جوش اومده یا نه؟ بخار آب زد و تمام انگشتان دستم رو به طرز جانسوزی سوزوند 

حالا بگم از یه تجربه که قطعا به دردتون خواهد خورد. چند وقت پیش خواهرم و مامانم چند روزی مهمون ما بودند. آخر شب بود و من داشتم آشپزخونه رو جمع و جور می کردم و ظرفای شام رو جا میدادم که خواهرم گفت اتو رو بده من لباسم رو برای مهمونی فردا ظهر خاله جان اتو کنم که تو چمدون حسابی چروک شده.

من سالهاست دیگه اتوهای معمولی رو استفاده نمیکنم و از اتو پرسی استفاده میکنم ولی از اونجایی که فقط یه تیکه لباس بود اتو بخار دستی رو آوردم و به خواهرم گفتم تو برو به کارهای دیگه برس من خودم اتو میکنم. خواهرم رفت پایین که پوشک بچه رو عوض کنه و رختخواب ها رو پهن کنه منم کانتر آشپزخونه رو تمیز کردم و همونجا اتو رو گذاشتم روی بخار و آخرین حد درجه حرارت. دیدم ای بابا چون چند ساله استفاده نشده انگار شیارهای سطح اتو پرشده از رسوبات و بخار نمیکنه بنابراین از حالت بخار خارج کردم و با حرارت زیاد شروع کردم به اتو کشی در همین اثنا هم به همسر گفتم سرکه رو بیار تا داغه بریزم توش شاید افاقه کنه سوراخ های ساردبسته به واسطه سرکه باز شه. بعد از اتمام کار اتو رو از برق کشیدم و همونجا گذاشتم که مثلا خنک بشه رفتم دنبال کارهای دیگه ذهنمم شدید درگیر بهم ریختگی آشپزخونه بود هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که همسرم گفت سرکه رو ریختی داخل اتو گفتم نه الان میریزم یه سینی برداشتم که اتو رو بذارم داخلش بعد هم رفتم سمت اتو همین طور بی هوا اول دسته اتو رو با دست راستم گرفتم و اون دستمم چسبوندم به کف اتو!!! چسبوندن همانا و صدای جززززززز کف دستم همان و بعد هم یه جیغ بنفش از حلقوم بنده خارج شدن همان. 

همه ریختند تو آشپزخونه حالا من بالا می‌پریدم و پایین می‌پریدم و از شدت درد و سوزش به خودم میپیچیدم تمام برآمدگی های کف دستم متورم شده بود و پوست دستمم چروک شده بود اول گرفتم زیر آب سرد بعد خمیر دندون مالیدم  ولی شدت سوزش به حدی بود که توان حرف زدن نداشتم گفتم خدایا آخر شبی چه بلایی سر خودم آوردم حالا باید تا صبح تو سکوت شبانه درد بکشم و دم برنیارم !!! یهو یادم اومد یه جایی خونده بودم که آرد برای سوختگی خیلی خوبه سریع خمیر دندونا رو شستم و به همسر گفتم آرد رو از فریزر در بیاره و بپاشه کف دستم. خنکای آرد بود یا خود آرد این خاصیت رو داشت که یواش یواش سوزش کم شد و بعد از نیم ساعتی دستم رو شستم  و رفتم خوابیدم به خواهرم گفتم خیلی خوش خوابم حالا یه بهانه هم دارم که تا صبح جون بدم  اما با کمال تعجب خوابم برد و صبح که پاشدم هیچ آثاری از سوختگی دیشب روی دستم باقی نبود. باورم نمیشد آرد سفید این جور آب رو آتیش باشه. به مامانم میگفتم مامان واقعا نگاه کن انگار نه انگار این دست دیشب روی سطح اتو کباب شده این آرد معجزه کرد والا من قطعا مدتها درگیر این دست کباب شده بودم و حالا حالاها خوب بشو نبود 

امیدوارم هیچ کس این تجربه تلخ رو نداشته باشه اما این گوشه ذهنتون بمونه که آرد حداقل برای این قبیل سوختگی ها یه معجزه هست


* اسم خاله جان رو آوردم یادم اومد حدود یک هفته هست به کرونا مبتلا شده و ریه درگیره. دیشب هم اطلاع دادند حالش بدشده و بردنش آی سی یو . شوهرخاله هم به علت همین کرونا دوتا کلیه اش از کار افتاده و تو آی سی یو یه بیمارستان دیگه بستریه خاله جان هم از این موضوع اطلاعی نداره . لطفا برای بهبودی شون دعا کنید من فقط همین یه خاله رو دارم که انیس و مونسم بوده و برام مثل مادر می مونه 

عیدتون مبارک

تو این یک  هفته آخر ماه مبارک دوتا افطاری فورس دادم 

ساعت ۱.۵ بعدازظهر تصمیم گرفتم افطاری بدم به دو گروه و خیلی شیک و مجلسی هم ادا شد. فکر کنید اذان ظهر قم بودم تصمیم گرفتم دعوت کنم بعد راهی تهران شدم و سریع دست به کار شدم هیچی هم تو خونه نداشتم از راه رسیدم رفتم خرید و بعد هم خودم موندم چطور دو جور غذا با همه مخلفاتش رو آماده کردم . یکیش رو هم روز یکشنبه ساعت یک  یهو تصمیم گرفتم و وقتی اوکی دادن تازه شروع کردم به پخت و پز باز هم دو جور غذا و سفره افطار هم که کلا با شام و ناهار زمین تا آسمون فرق داره.  البته که آخر شب رسما رو به موت بودم. ان شاءالله قبول باشه 

+از سحر تا حالا ۸ جزء قرآن رو که عقب بودم رو خوندم هنوز جزء سی باقی مانده که ان شاءالله روز عید میخونمش. قشنگ سرگیجه گرفته بودم این صفحات آخری رو 

+ اگه دخترم تهران بود حتما یه برنامه سفر برای این چند روز تعطیلی میریختیم اما اونا برای دیدار با فامیل که نتونستند برای تبریک سال نو برن رفتند کرمان . منم کلا تنهایی سفر رفتن رو نمی‌پسندم پس بنابراین خونه میمونیم و میگذرونیم 


عیدتون مبارک دوستان گلم .طاعاتتون قبول حق . تعطیلات خوبی داشته باشید و در کنار خانواده خوش بگذره 


بعدا نوشت: ساعت ۱۲.۳۰ شب و من تنها تو خونه. همسرم که از ساعت ۴ رفته و هنوز نیومده البته گفت افطاری دعوتم یکی دوبار هم زنگ زد و احوالم رو پرسید پیامکی هم عید رو تبریک گفت ولی میدونم که دو روز آینده هم به شدت سرگرم دید و بازدید عید خواهد بود چون دوستان عربش به شدت به عید فطر اهمیت میدن و مراسمات جالبی دارن 

پسرمم تا عید رو اعلام کردند لباس پوشید و رفت بیرون با دوستاش باشه. واقعا بعضی وقتا کفرم در میاد و میگم مثلا اگه الان من میخواستم تا این وقت شب رو بیرون باشم و با دوستام باشم آیا اونا هم‌ این پذیرش رو داشتند ؟؟؟ چقدر احساس تنهایی میکنم. هیچ دلخوشی و سرگرمی ندارم از صبح تا شب تو خونه خودم رو سرگرم کارهای خونه میکنم و روزها تکرار مکررات.

 بعد آقای موزون برنامه می‌سازه و میگه اگه نق بزنی ناشکری کردی و اون دنیا با گرز گران خدمتت میرسن 

هییییی !!! خدایا شکرت 



حلال کنید

به قرار اطلاع شب و بیست و یکم دو تا داعشی رو هنگام ورود به حرم حضرت معصومه دستگیر کردند . من و پسرم هم تو حرم بودیم. حرم جای سوزن انداختن نبود 

الان هم در حال ورود به حرم هستم. امشب تنها هستم 

از همگی التماس دعا دارم. همتون رو در نظر خواهم داشت و حاجاتتون رو خواهم خواست. بهترین ها در تقدیرتان باد

اگه احیانا اتفاقی افتاد لطفا حلال کنید 

رومیزی پرماجرا

من بازارهای سنتی رو خیلی دوست دارم ازاین  پاساژهای امروزی  چند طبقه با دکوراسیون شیک پر از آشغال اصلا خوشم نمیاد واقعا به نظرم رفتن تو این جور جاها وقت تلف کردنه هم به شدت گرونن هم یه مشت اجناس  بُن جل  به درد نخور رو به چند برابر قیمت میکنن تو پاچه ملت 

مدتی بود دنبال رومیزی بودم ولی تو پاساژا مدلای قشنگی نمیدیدم برای میز تهران رومیزی توری خریدم گرون اما نه چندان جذاب!!! چند وقت پیش رفتم بازارسنتی برای خرید رو میزی گِرد. تا به مغازه دار میگفتم رومیزی میخوام از این رومیزی های ترمه و توری و ... رو بهم‌نشون میدادن ولی من دنبال یه چیز خاص بودم

کل بازار رو زیرورو کردم تا بالاخره وقتی برای یه مغازه دار گفتم یه چیز بافتنی ظریف و قشنگ میخوام مثل قلاب بافی .گفت خانم  دارم حریر ابریشمی ! ولی خیلی گرونه . گفتم حالا بیار ببینم 

تا آورد و بازش کرد چشمام قلب قلبی شد دیدم همونیه که میخوام خیلی قشنگ و زیبا بود والبته گرون ... دو دل شدم به همسرم گفتم خیلی گرونه ولی واقعا قشنگه 

از اونجایی که وقتی دست رو یه چیزی برای خرید میذارم همسرم نه نمیگه با مغازه دار شروع کرد به چونه زدن  من دستش رو کشیدم گفتم ولش کن خیلی گرونه ولی ایشون گفت پسندش کردی دیگه کارت نباشه خلاصه با چونه فراوون اگه اشتباه نکنم  حدود ۲۵۰ تا ۳۰۰ هزارتومن تخفیف گرفت

اومدم انداختم رو میز گرد شش نفره. اینقدر زیبا و قشنگ بود که خودم هر وقت از کنارش رد میشم میگم دست بافندش درد نکنه 

جالب اینه که تو کل راسته بازار فقط همین مغازه از اینا داشت از هر کدوم سوال کردم گفتند نداریم 

دوسه ماه پیش دوباره رفتم سراغش و چندتا رومیزی برای عسلی های جلوی مبل خریدم اونا هم همین قدر قشنگ و جذابن 

حالا هر کی میاد خونه مون میگه وای اینا چقدر قشنگن 

مادرشوهر دخترم اومد گفت تا حالا این مدلی با این متراژ ندیده بودم و خیلی تو دل بروه اگه احیانا رفتید بازار برای منم یه شش نفره مستطیلی بخرید 

مدتی بعد داداشم اینا از کرمان اومدن زنداداشم عاشقشون شد و گفت بیا بریم منم بخرم. روز جمعه بود و بازار تعطیل بود و اونا هم صبح اول وقت شنبه میخواستند برن شمال

یه ماه مونده به عیدهم خواهر شوهرم اومد رومیزی عسلی ها رو دید و یک هفته مونده به عید زنگ‌زد بهم گفت اگه میشه مثل مال خودت رو برای منم بخر 

خلاصه که من همه اینا رو در نظر داشتم میخواستم برای مادر شوهر دخترم کادو ببرم رفتم از همین رومیزی  خریدم 

داداشمم تو این مدت خیلی بهش زحمت داده بودم و کارهای بیمه بازنشستگیم رو تو کرمان پیگیری کرده بود برای تشکر یه رومیزی هم برای زنداداش خریدم و رومیزی های عسلی رو هم برای خواهر شوهر خریدم 

ایام عید که رفتیم کرمان دست پر بودم اول رومیزی های خواهرشوهررو دادم.  مبلاشون رو تازه عوض کرده بودند و عسلی ها رومیزی میخواستند خودم کلی ذوق داشتم اونا دیگه جای خود داره . هرچی اصرار کرد پولش رو بده گفتم باشه هدیه از طرف من

مادر شوهر دخترم یه هفته قبل از ماه رمضان رفته بودند کرمان و از همون موقع مرتب زنگ میزدند شما کی میایین هر وقت اومدین مستقیم بیایید پیش ما 

تا بالاخره  یکشنبه اول سال وعده دادیم و رفتیم و رومیزی و یه قوطی سوهان رو دادم اما فرصت نشد رومیزی رو چک کنم ببینم اندازه هست یا نه 

روز بعدش خونه داداش دعوت بودیم. اونجا از فرصت استفاده کردم و به زنداداش گفتم بیار چک کنیم ببینیم واقعا اندازه هست یانه؟ دیدم ای دل غافل کوچیکه و فقط میوفته وسط میز و اصلا آویزون نمیشه قشنگی رومیزی هم به آویزون شدنشه. خیلی دمق شدم گفتم ایراد نداره برمیگردونم و میرم رومیزی هشت نفره رو میخرم 

حالا مونده بودم چطور به مادرشوهر دخترم بگم قطعا اونم انداخته رو میز و متوجه شده کوچیکه 

یه شب خونه دایی دامادم دعوت بودیم و اونا هم بودند از فرصت استفاده کرده و گفتم متاسفانه فروشنده ابعاد میز شش نفره دستش نبوده و رومیزی شش نفره نبوده!! بدید عوضش  کنم ایشون هم کلی تشکر کرد و گفت باشه میارم ولی خواهش میکنم دیگه پس بدید و نخرید چون میز اینجا روش سنگه نمیشه رومیزی انداخت . میز تهران هم شیشه انداختم بنابراین  زحمت نکشید

حس کردم انگار دلخور شده .( آخه اگه نمیخواستی چرا گفتید برای منم بخرید ؟) گفتم زحمتی نیست من میخوام برای زنداداشم رو عوض کنم مال شما رو هم عوض میکنم . کفت آخه همراهم نیست . میزبان که زنداداش خودش به حساب میومد هم شاهد گفتگوی ما بود. دیدم تو آشپزخونه میزبان میز چهار نفره هست گفتم احتمالا رومیزی اندازه میز ایشون باشه. از طرف من بدید به ایشون من دوباره میرم برای شما میخرم . از اون انکار از ما اصرار حالا واقعا نمیدونم چه برداشتی کرده که میگفت نمیخوام

خلاصه که امروز دوباره با همسر رفتیم بازار و رومیزی زن داداش رو عوض کردم و یه رومیزی جدید برای مادرشوهر دخترم خریدم تازه به گفته مغازه دار با قیمتهای قبلی و این که مشتری پروپاقرصش بودیم حدود ۷ میلیون تومان پیاده شدم 

فکر کنم ماجراهای این رومیزی ها حالا حالاها ادامه داشته باشه و هر گدوم از بستگان بیان و ببین یا ازم میخوان همراهی شون کنم برن بخرن یا من باید قبول کنم و بخرم 


آهان داشتیم تو بازار میرفتیم دو سه تا مغازه دیدم که چینی و آرکوپال فله ای داره یادم اومد دخترم میگفت میخوام یه دست آرکوپال بخرم چون چینی ها خیلی سنگینن و استفاده ازشون سخته. موقع خرید جهیزیه هرچی بهش گفتم آرکوپال هم بردار گفت من دوست ندارم.‌ دو دست چینی ۱۸ نفره خرید الان پشیمونه

میدونستم بسیار سخت  پسنده و ممکنه من یه گل رو براش بردارم بعد بگه نه مامان اینا زشتن من نمیخوام. از مغازه دار اجازه گرفتم عکس بگیرم گفت اگه واقعا قصد خرید دارید اشکال نداره. گفتم برای دخترم میخوام خیلی سخت پسنده خودشم اینجا نیست باید حتما خودش چک کنه والا رو دستم میمونه  بهش زنگ زدم گفتم تو تلگرام آنلاین باش عکس میگیرم هر کدوم رو پسندیدی بگو برات بخرم. همون اولین رنگ و نقش و نگاری رو که خودم دست گذاشتم روش رو پسندید. داشتم به مغازه دار میگفتم دو ساله عروسی کرده هنوز هرچی رو میخواد رو براش میگیرم. یه خانمه داشت کاسه آبگوشت خوری میخرید، خندید و گفت دوساله رفته هنوز داری بهش سرویس میدی!!!؟؟؟  اون دیگه کیه ! شما دیگه کی هستین !!!؟؟؟ والا پرروشون میکنین برو کنار ببینمممم... مرده بودم از خنده .

 باباش گفت بابا یه دونه دختر که بیشتر ندارم به اون ندم به کی بدم؟ خانمه گفت باشه یه دونه، دیگه شوهرش دادی رفته

مغازه دار هم گفت آره دیگه یه دونه اس  عزیزدردونه اس . خلاصه که یک و نیم هم اینجا خرج کردم .‌‌حالا میترسم برم سرویس رو خونه باز کنه بگه اه مامان این که مثل عکس نیست!!


 


قهر شش ماهه :)

تقریبا حدود شش ماهه که از اینجا قهر کردم و دیگه دلم نخواست بنویسم

دلم برای اینجا و دوستانم تنگ شده بود شاید از این به بعد بیشتر حوصله کنم بنویسم

تو این مدت فقط سه تا از دوستان وبلاگی احوالم رو می پرسیدند (گیل پیشی نازنین، سمیرا جان دوستی که وبلاگ نداره که با کامنتاش یا ایمیلاش منو خوشحال می کرد و خانم دکتر قره بالا عزیزاز صیمیم قلب دوستون دارم و هر وقت یادتون افتادم براتون دعا کردم

تو این مدت به خیلیا سرزدم و کامنت گذاشتم ولی فقط همین عزیزانی که در بالا نام بردم جویای احوالم بودند هزاران بار تشکر می کنم ازشون 


از این به بعد اگه وقت و حوصله یاریم کرد می نویسم. البته اگه دوباره زندگیم به تلاطم نیوفته 

 تمام نوشته های قبلی رو موقتا از دسترس خارج کردم اما  اگه مطلبی مرتبط با نوشته های قبلی بود لینک می کنم و دوباره در دسترس قرار میدم 


راستی سال نو مبارک. نمازه و روزه هاتون قبول. 


بعدا نوشت: نه مثل اینکه واقعا حوصله نوشتن ندارم از دیروز که پست گذاشتم تا همین الان (روز دوشنبه ساعت ۷) فقط یکی دوبار یادم اومده قهرم تموم شده 

خدایا توبه :(

حدود ۷ ماهه که بعد از سه سال وقفه دوباره شروع به نوشتن کردم. تقریبا اکثر مطالبم تو فاز منفی بودم و نوشتن از  دردها و رنج ها و غصه ها‌...

ولی خدا نکنه یه مطلب مینوشتم یه کمی از خوشی‌ها و شادی ها رو توش بروز دادم خدا چنان میزد تو دهنم که تا یه هفته لال بشم . 


واقعا به تجربه ثابت شد هر وقت اومدم یه خوشی رو جار زدم به ساعت نکشیده هرچی غم و غصه و درد بود رو سرم آوار شد

مثلا همین پست اخیر یه جا گفتم رفتیم جگر خوردیم تنها نکته مثبت پستم همین بود... خدا گفت تو غلط میکنی میای از خوشی هات مینویسی تو برو تو بدبختی هایی که روزانه برات ردیف میکنم دست و پا بزن...

میخوام گوش کنم و دیگه کلا ننویسم دست به درگاه خدا دراز میکنم و میگم خدایا غلط کردم دیگه بسه...


من از همه دوستانم که تو این مدت مطالبم رو خوندن و تو دردها و محنت ها شریکم بودند عذر میخوام ببخشید با مطالب سخیف خودم وقتتون رو گرفتم و بعضا ناراحتتون کردم


اگه حوصله پیدا کردم میام میخونمتون و براتون کامنت میذارم و اگه یه روزی فهمیدم خدا باهام آشتی کرده و دیگه تو دهنی نثارم نمی کنه شاید دوباره نوشتم 


خدانگهدار دوستون دارم 

یه چکاپ لازم دارم

چند شبه خواب درست و حسابی ندارم.

وقتی مهمون داشتم شبا تا صبح بیدار بودم نماز رو که میخوندم تازه میخوابیدم اما از هول و ولای اینکه مهمونا بیدار باشند و بیان بالا و صبحانه آماده نباشه نمیتونستم بیشتر از ۸ بخوابم یعنی اینقدر دلهره، خوابم رو آشوب میکرد که عطاش رو به لقاش می بخشیدم. الان که مهمونا رفتند دیگه این دلهره رو ندارم نمیدونم چرا بازم نمیخوابم دیشب ساعت ۲ نیمه شب تصمیم گرفتم قرص تیروئیدم رو بخورم و نیت روزه کنم. روزا خیلی کوتاه شده و منم به اندازه همه عمرم روزه قضا دارم تصمیم گرفتم تا میتونم امسال حداقل یه درمیون بگیرم البته که حال سحری خوردن هم ندارم (پارسال به خاطر شرایط بد روحی و معده درد شدید فقط یه دونه گرفتم) یه کلونازپام هم خوردم که خوابم ببره. اما همش حالت خواب و بیدار داشتم و اصلا خوب نخوابیدم ساعت ۵.۵ پاشدم نماز صبح رو خوندم به همسر گفتم میخوام امروز روزه بشم بنابراین تا لنگ ظهر میخوابم پس به هیچ عنوان زنگ نزنی. 

تا روشن شدن هوا که خوابم نبرد بعدشم که خوابیدم همش خواب دیدم دوباره همسر مریضه و ما تو بیمارستان هستیم و باید عمل بشه. غم عالم رو دلم بود. این شد که یه ربع به ۹ پاشدم با خودم گفتم زهی خیال باطل یه درصد فکر کن من تا لنگ ظهر بخوابم. اما چشمتون روز بعد نبینه تا پاشدم تا تخت رو مرتب کنم اتاق مثل فرفره شروع کرد دور سرم چرخیدن نشستم چشامو بستم یه خورده که حالت عادی شد دوباره پا شدم خودم رو سرگرم کار کردم گفتم لابد به خاطر دوتا قرصی بوده که ناشتا خوردم.

اما همچنان سرگیجه دارم. به سختی رفتم ملاحفه ها رو جدا کردم و انداختم ماشین. برای ناهار همسر و گل پسر هم استانبولی بار گذاشتم و سبزی خوردن شستم اومدم نماز ظهر رو بخونم ولی خونه دور سرم میچرخه. نشستم وبگردی بلکه آروم بشم.

به نظرم یه چیزی تو بدنم بالا رفته مثل چربی خون. به ذهنم رسید به همکارم زنگ بزنم بهش بگم به دکتر شرکت بگه برام یه چکاب کامل  بنویسه فکر کنم سال گذشته رفتم چکاب یه کمی چربی خونم بالا بود یه مدت قرص خوردم دوباره برای یه کاری آزمایش دادم چربی ام نرمال بود قرصه رو دیگه نخوردم 

به هر حال لازمه یه چکاب بدم... 

کی بشه تموم شه :(

امروز جلسه سوم درمان همسرم  بود 

مثل شیمی درمانی باید ۱۲  جلسه  دارو دریافت کنه هر دوهفته یک بار دارو بخوره و یه هفته ا ستراحت بعد آزمایش بده و دکتر دارو دوره بعدی رو بر اساس اون بده 

امروز صبح ساعت ۷ راه افتادیم به سمت تهران ساعت ۹.۵ رسیدیم خونه ... به خورده ظرفای روز یکشنبه رو که شسته بودم رو تو کابینت‌ها جا دادم و به خورده وسایل داشتم جمع کردم . بعد هم رفتبم تره بار نزدیک خونه و صندوق عقب ماشین رو مملو از میوه های جورواجور کردیم و برگشتیم خونه به همسر گفتم ماهی بخر برای نهار ظهر ماهی سوخاری درست کنم که گفتند به هیچ عنوان نمیذارم امروز پای گاز وایسی مهمون من کباب ساطوری بناب تا نمازت رو بخونی منم اومدم . 

تو پاگرد آپارتمان همسایه رو برویی گفت صبر کنید و رفت و با یه ظرف آش بسیار خوشکل تزئین شده برگشت و گفت دیروز پختم ولی برای شما هم نگه داشتم بسیار خرسند شدم و تشکر کردم

 تا نمازم رو خوندم همسر با یه ظرف بزرگ کباب بناب و مخلفاتش از راه رسید حسابی گرسنه بودم و یه نصف کباب رو خوردم 

ظرف همسایه رو شستمو یه بسته قره قوروت گذاشتم توش و کلی تشکر کردم ازش بعد هم راهی کلینیک  شدیم. ساعت ۲ رسیدیم هنوز کلی مونده بود تا دکتر برسه . دکتر ساعت یه ربع به ۳ از راه رسید و ما هم نفر دوم رفتیم داخل . نتیجه آزمایش رو دید بهشون گفتم آقای دکتر خیلی آیتم ها قرمز شدن و در وضعیت هشدار هستند گفتند مهم نیست اثرات داروها روی نتایج اثر میذاره مهم هموگلوبین خون هست که نرماله بعد هم همسر رو معاینه کرد و حسابی شکمش رو ورز داد بعدشم گفتم خوشبختانه همه چی اوکی هست فقط بعداز جلسه چهارم باید ام‌ ار ای از شکم و لگن و کبد بگیرید بیارید  با قاطعیت هم بهمون اطمینان داد وضعیت خیلی خوبه و روند درمان خوب پیش رفته 

خلاصه ساعت ۳.۵ از مطب بیرون اومدیم و دوباره برگشتیم قم.‌‌‌ اگه مهمون نداشتم دوست داشتم بمونم و دخترم رو ببینم اما دخترم از صبح تا عصر کلاس داشت و امکان دیدنش نبود 

وقتی رسیدیم خونه له بودم به معنای واقعی کلمه  ولی باید میرفتم فکر شام می کردم ... تو راه به همسر میگفتم جدا این شام و ناهار برای من شده یه مصیبت کاش آدمیزاد فقط یه بار غذا میخورد


راستی دیروز سه شنبه رفتیم ساوه برای ختم اون دوستم که سرطان پانکراس داشت چه غوغایی  به پا بود. خدا بهشون صبر بده