تصمیم گرفتم مطالبم رو رمزی کنم چون بیشتر برای دل خودم و ثبت خاطرات و لحظات می نویسم که بعدها با خوندنش یادآوری بشه اون لحظات
روزانه حدود ۲۰۰ تا بازدید دارم اما نهایت ده تا نظر
با عرض پوزش از همه مخاطبین محترم و فرهیخته نمیخوام هر ننه قمری بیاد بخونه و بعد هم شکر اضافی بخوره
بنابراین رمزی مینویسم و به هرکس که میشناسم و تو این مدت بوده رمز میدم
ارادتمند همه عزیزان فرهیخته وبلاگستان هستم 

هتلی که ما تو چابکسر داشتیم یه مجموعه خیلی بزرگ بود با محوطه ای بسیار زیبا و دلباز آکنده از گل و گیاه و درختای جورواجور که هر کدوم با هنرمندی های باغبان های دوره دیده به شکل بسیار زیبایی پرورش داده شده بود واقعا از دیدن این همه زیبایی و هنر سیر نمی شدیم فقط برای استراحت وارد ویلا می شدیم و تمام ساعات شب و روز روز رو اگه تو مجموعه بودیم رو تو محوطه بودیم و از زیبایی هاش و هوای دل انگیزش لذت می بردیم
روز آخری که تو مجموعه بودیم(صبح جمعه 11 خرداد) ساعت 8.30 رفتیم رستوران برای صبحانه . درست روبروی واحد ما و تو مسیر رستوران دیدم یکی از مسافران داره سنگ پرتاب میکنه سمت یه کلاغ که روی سقف یکی از آپارتمان های مجموعه نشسته برام عجیب بود و از رفتار این مرد تعجب کردم . برگشتنی دوباره دیدیم یکی از مسافران دیگه داره با دستش کلاغ رو پر میده. کمی دقت کردیم دیدیم کلاغه مدام از یه درخت به درخت دیگه و از چراغ به چراغ دیگه میره و از بالا به صورت شیرجه هم به باغچه جلوی واحد ما پرواز می کنه من گفتم بچه ها این کلاغه یه جوریش هست الان حدود یکساعته این حالت رو داره و قبل از رستوران من دیدم که یکی داره به طرفش سنگ پرتاب میکنه کاملا مشخصه از بس این ورو اون ور رفته خسته شده و با منقار باز نفس نفس میزنه. اون شخصی که داشت با دست کلاغه رو دور می کردحرفای ما رو شنید و گفت این کلاغ از صبح تا حالا سه بار به خانم من حمله کرده نمیدونم چش شده . اینو که گفت داداشم و شوهر خواهرم کنجکاو شدند که ببیند مسئله چیه شوهر خواهرم گفت ببین هر چی هست مربوط میشه به همین محوطه باید بریم اونجا ببینیم این کلاغ چه عکس العملی نشون میده به محض اینکه دادشم وارد محوطه شد گفت بچه ها صدای یه جوجه میاد همه رفتیم اونجا که ببینیم چیزی پیدا می کنیم یانه که یهو کلاغه از پشت سر به داداشم حمله کرد همه ترسیدیم و یه خورده عقب نشینی کردیم اما دختر داداشم که خیلی با حیوانات خونگی سروکار داشته همونجا وایساد و به جستجو ادامه داد تا اینکه جوجه کلاغ رو که معلوم بود تازه چند روزه که به دنیا اومده پیدا کرد به محض اینکه خم شد تا جوجه رو برداره مجدد کلاغه با یه شیرجه آنی از پشت سر با چنگال هاش به خواهرزاده ام حمله کرد ترسیده بودیم که خدای نکرده به صورت حمله کنه اما با این حال ما مراقبت کردیم که کلاغ اون سمت نیاد تا بتونیم جوجه رو از زیر درخت جابجا کنیم و بیاریم وسط تر تا مادرش بتونه نجاتش بده.(خیلی دلم می سوخت برای اون کلاغ مادر کاملا استیصال و درماندگی رو تو رفتارش دیدم) کمی وایسادیم دیدیم نه این فقط تنها کاری که ازش برمیاد اینه که هرکی از اون حوالی رد میشه بهش حمله کنه یا شیرجه بره سمتش که اونم راهش رو عوض کنه . رفتیم تو ویلا که وسایلمون رو جمع و واحد رو تحویل بدیم حدود دوساعت طول کشید تا وسایل جمع بشه تمام این مدت من از پشت پنجره کلاغه رو نگاه می کردم که لحظه ای آروم و قرار نداشت داشتم فکر می کردم الان تو دل این مادر چی داره می گذره چرا باید براش این قدر مهم باشه میدونه که کاری از دستش برنمیاد چرا داره تلاش می کنه چرا خودش رو به خطر میندازه ؟ خب معلومه دیگه یه مادره و مادر نمی تونه ببینه خطری فرزندش رو تهدید میکنه برای همین هرکاری میکنه بلکه بتونه خطر رو دور کنه
وسایل رو جمع کردیم و اومدیم تو محوطه که بذاریم تو ماشین! من رفتم ببینم جوجه هنوز سرجاش هست یا نه ؟ (اونجا به خاطر نزدیکی به رستوران گربه زیاد بود احتمال می دادم تو این فاصله گربه اومده باشه و ...) اما جوجه هنوز سرجاش بود و تا صدایی میشد دهنش رو برای گرفتن غذا باز می کرد همینطور بی خیال وایساده بودم که یهو یه چیز خیلی محکم به پشت سرم خورد طوری که نزدیک بود به صورت برم تو شمشادهای جلویی بله کلاغه که دیده بود من نزدیک جوجه شدم بهم حمله کرد به سرعت از محوطه دور شدم خواهرم اومد پیشم گفت خدای من دلم داره کباب میشه کاش میشد یه کاری براش کرد گفتم بریم پیش یکی از این باغبون ها شاید بدونه چطور میشه به هر دوشون کمک کرد خواهرم رفت و من همون جا تو یکی از راهروها وایسادم. بعد رفتم کمک داداشم و کمی تو جادادن وسایل کمکش کردم. ماشین ما درست روبروی همون باغچه پارک شده بود هراز گاهی کلاغه شیرجه میزد روی ماشین ولی داداشم حواسش بود سریع خم میشد و جاخالی میداد من دوباره رفتم تو همون راهرو که ببینم خواهرم اومده یانه که دوباره به صورت خیلی غافلگیرانه مورد حمله قرار گرفتم . این دفعه دیگه یه خورده حواسم رو جمع کردم و زیر یه درخت بزرگ پناه گرفتم تا خواهرم اومد . گفت رفتم یکی رو پیدا کردم و جریان رو بهش گفتم گفته خانم ماهم خیلی دلمون می سوزه ولی متاسفانه کاری از دستمون بر نمیاد کلاغ معمولا روی سروهای خیلی بلند لونه میسازه که دسترسی بهشون غیر ممکنه ما هراز گاهی از این مسائل می بینیم همین دیروز یه طرف دیگه از مجموعه جوجه کلاغی از لونه افتاده بود روی زمین و کلاغ مادر به همین صورت به بقیه که از اون حوالی رد میشن حمله می کنه . کلاغ مادر این قدر این کار رو ادامه میده تا وقتی که جوجه بمیره وقتی بفهمه جوجه مرده و دیگه کاری از دستش برنمیاد ول میکنه و میره.
آخی طفلکی مادر چه در قالب انسان باشه چه در قالب حیوان همیشه نگرانه، همیشه مراقبه، دغدغه اش آسایش و رفاه فرزندشه و در این راه از هیچ کوشش و تلاشی دریغ نمی کنه
الان یک روزه از این موضوع میگذره و من همچنان تو این فکرم که چه رنجی این کلاغ متحمل شده تا لحظه لحظه مرگ فرزندش رو به چشم ببینه و نتونه کاری کنه و تمام این مدت این اصطلاح رو با خودم زمزمه کردم که "آدم مار بشه مادر نشه..."
پی نوشت1 : سفر شش روزه ما از یکشنبه شروع شد و به جمعه ختم شد سفر بی نظیری بود که تو این همه سال با خواهر و برادرم تجربه نکرده بودم در واقع اولین سفری بود که باهم می رفتیم. سفر بسیار جذابی بود و بسیار خوش گذشت . حوصله نوشتن کل سفر به چابکسر به صورت ریز رو ندارم فقط جاهایی رو که رفتیم رو یادداشت می کنم که بعدها فراموش نکنم این روزهای خاطره انگیز و به یاد ماندنی رو
روز دوشنبه رسیدیم چابکسر و تا بیاییم جا بگیریم طول کشید برای همین اون روز و شب رو فقط تو ساحل و مجموعه به گشت و گذار گذروندیم
روز سه شنبه رو رفتیم جنگل دالخانی و تا عصر کنار رودخونه پرآب وسط جنگل موندیم
روز چهارشنبه صبح تا عصر تو پارک جنگلی جواهر ده بودیم و از فضای زیبای اونجا لذت بردیم عصرش اومدیم لب ساحل و شاتل سوار شدیم و چقدر این شاتل سواری برای من جذاب بود و چقدر به خاطرش خندیدیم
روز پنجشنبه رفتیم سرولات و پس از گشت و گذار در روستا در نهایت برای خوردن ناهار رفتیم رستوران معروف خاور خانم که غذاش خیلی بی نظیره. فکر کنم اگه جریان این خاور خانم رو تو اینترنت سرچ کنید چیزهایی راجع بهش دستگیرتون بشه
عصر بعد از برگشت از سرولات رفتیم لب ساحل و یه جیپ 8 نفره کرایه کردیم و با راننده جیپ زدیم به دل جنگل و کنار رودخانه پرآب ساعتی رو به تفریح و عکس گرفتن و شوخی های خواهر برادری گذروندیم و دوباره برگشتیم
عصر پنجشنبه هوا کمی ابری بود بعداز پیاده شدن از جیپ لب ساحل وایسادیم تا از خنکای نسیم دریا و حال و هوای ساحل بهره ببریم هنوز یه ربع نگذشته بود که دیدیم موهای همه به صورت عمودی به طرف آسمون ایستاده خیلی چیز عجیبی بود حتی مردها که موهای کوتاهی دارند این اتفاق داشت براشون رخ میداد که یهو خواهرم فریاد زد زود از کنار ساحل دور شید که خطر صاعقه وجود داره ما الان تو یه میدان مغناطیسی خیلی قوی قرار گرفتیم که می تونه بسیار خطرناک باشه(خواهرم سنگ نورده و خیلی وقتا اردوهای سنگ نوردی رو تو کوههای مختلف تجربه می کنه قاعدتا یه سری خطرات مثل صاعقه تهدیدشون میکنه و آموزش روبرو شدن با این خطرات رو بهشون دادند) . داداشمم گفت آره منم یه چیزایی شنیدم بهتره سریع تر برگردیم ویلا. به سرعت از ساحل دور شدیم وسط راه بارون ریزریز شروع کرد این مورد هم یه چیز عجیبی بود که تا حالا تجربه نکرده بودم از سر خواهرزاده و خواهرم که موهاشون کوتاه و بلند بود تارهای بیشتری رو به سوی آسمون بلند شده بود عکس و فیلم گرفتم.
واقعا به قدرت طبیعت و جاذبه هاش این جور جاها پی می بری. به قدرت دریا، به قدرت آب، به قدرت آسمان، به قدرت ابر، به قدرت رعد و برق و صاعقه و...
پی نوشت 2: حدود 28 ساله که از خانواده دورم و تو این سفر خیلی چیزها دستگیرم شد که حتما تو یه پست جداگانه راجع بهش خواهم نوشت
خواهرم اینا ساعت ۸.۳۰ رسیدند.
داداشم ماشینش رو سپرده به قطار بیارن تهران خودشون ساعت ۱۱ شب از بندرعباس به تهران پرواز داره قراره ساعت ۱۳ امروز بره ایستگاه راه آهن ماشین رو تحویل بگیره بعد به اتفاق خواهرم برن به سمت چابکسر
خواهرم بعد از چاق سلامتی و تعارفات معمول موقع صرف چای و شیرینی گفت داریم میریم شمال شما هم بیایید با ما بریم. همسرم گفت متأسفانه ما درگیر امتحانات گل پسر هستیم و به هیچ عنوان تا آخر خرداد شرایط سفر نداریم و بدون هیچ مقدمه ای گفت اما خواهرت رو میتونی ببری ... جالبه گل پسر هم اصرار که آره مامان چی از این بهتر. موقعیت خوبیه که یه سفر خواهر برادری داشته باشی حال و هوات هم عوض میشه... حالا از اونا اصرار و از من انکار که تو این مدت شما دوتا چکار میکنید فصل امتحانات و باید همه چی مهیا باشه که لطمه ای به درست نخوره خلاصه که پدر و پسر دست به یکی کردن و خواهرم و شوهرش و دخترش هم دیگه ول کن نبودند تا آخر شب مغز منو به کار گرفتند که وقتی اون دو نفر میگن ما مشکلی نداریم چرا خودت رو محدود میکنی... شام رو هم که میخوردیم بازم شروع کردند اما من گفتم نه اصلا درست نیست تو این وضعیت برم سفر
شب که میخواستم بخوابم دوباره همسر و گل پسر گفتند چمدونت رو ببند و برو با خاله بازم گفتم نه
شب تو رختخواب هی این سالها رو با خودم مرور کردم که واقعا همه زندگیم شده کار و نگران بچه ها بودن و کل عمرم صرف همین مسائل شده و هیچ وقت برای خودم زندگی نکردم و هیچ تفریحی نداشتم ... الان بچه ها بزرگ شدن و از پس خودشون برمیان همسر هم که الحمدلله آشپزی رو بلده و لنگ شام و ناهار نیستند
ساعت ۴.۳۰ پاشدم واسه نماز صبح. گل پسر ساعت ۶.۳۰ باید میرفت محل آزمون نهایی ساعت ۵ اومد پایین ! گفتم صبحانه چی میخوری؟ گفت من با دوستم قراره بریم کله پاچه بخوریم بعد بریم محل آزمون !!! یه آن به خودم گفتم به به ببین اینا تفریحات خودشون رو دارند و این وسط منم که همش نگران آسایش اونا هستم چرا من دارم به خودم ظلم میکنم بنابراین در یه تصمیم آنی پسرم رو صدا کردم و گفتم چمدون منو بیار من با خاله اینا میرم... از همون موقع شروع کردم به جمع و جور کردن آشپزخونه و قورمه سبزی رو بار گذاشتم. ماشین رو روشن کردم و لباسای تیره رو ریختم داخلش بعد هم رفتم سراغ چمدونم سریع وسایلم رو چیدم. تو این فاصله ماشین هم تموم کرد. سری دوم لباسای روشن رو ریختم تو ماشین. همسر لباسا رو پهن کرد و بعد هم خداحافظی کرد که بره سر کار
برنج رو خیس کردم و نمک و روغن اضافه کردم و گذاشتم روی گاز که هر وقت گل پسر اومد زیرش رو روشن کنه
خواهرم گفته بودند ساعت ۸ میان بالا که بعد صبحانه برن به سمت چابکسر. ساعت یه ربع به ۹ اومدن بالا و دید چمدونم وسطه گفتم منم راهی شدم یه جیغ از سر شوق کشید باورش نمیشد یهو تصمیم گرفتم، ناهارم آماده هست چمدونمم بستم...
صبحانه رو خوردیم و راهی تهران شدیم ، ظهر تو خونه جوجه کباب رو درست کردیم و بعد از استراحت کوتاه رفتیم پارک چیتگر و تا آخر شب اونجا چرخیدیم و دخترمم بهمون ملحق شد و در نهایت آخر شب برگشتیم خونه و با سفارش کباب دورهم شام خوردیم روز بعد هم ساعت ۸.۴۵ دقیقه به سمت چابکسر به راه افتادیم...
خلاصه در یک تصمیم آنی الان که ساعت ۲۳.۳۲ دقیقه روز دوشنبه هست در سواحل زیبای دریای خزر در هتل آهوان در حالی که از صبح فقط راه رفتیم و از طبیعت زیبای اینجا لذت بردیم به سر میبرم .
فکر میکنم نیازه گاهی اوقات نگرانی های بی مورد رو بذارم کنار و برای خودم زندگی کنم کاری که تو این همه سال حتی بهش فکر هم نکردم
یه هفته گذشت با همه استرس ها و انتظارها و در نهایت با یه فاجعه غم انگیز و از دست دادن چند تا عزیز که واقعا نبودشون جبران نخواهد شد. نتونستم برم تشییع جنازه شهدا چون مهمون داشتم اما پسرم رفته بود و بهت زده از جمعیتی که مثل سیل تو خیابونا روان بودند و مثل ابر بهار گریه می کردند
خداروشکر که روزهای آخر هفته تا همین امروز عصر مهمون داشتم و باعث شد کمی از اون غصه کاسته بشه گرچه بازم اخبار و تصاویر و سایت ها رو تو وقت بیکاری چک کردم اما بالاخره مهمونداری وقتی برای پیگیری مداوم امور نمیذاشت
امروز عصر مهمونا رفتند اما تا ساعاتی دیگر خواهرم با خانواده اش از کرمان از راه می رسند و من در تدارک شام هستم
فقط اومدم بگم اگه دیدید نیستم و کمرنگ بودم دلیلش این بوده
پی نوشت: هنوز داغ شهدا تازه هست و کفنشون خشک نشده نزاع بر سر تصاحب قدرت شروع شده . خدایی چیه این آدمیزاد و این شهوت قدرت و...
بیزارم از این دنیای کثیف و بی وفا