بارون بارون بارونه...

خدایا شکرت به خاطر رحمتی که از امروز صبح بر ما ارزانی داشتی 

خدایا به اندازه همه قطرات بارانی که امروز ریز ریز داره میاد و  زمین تشنه رو سیراب میکنه شکرررر


دلم میخواد اینقدررررر بباره که دستامون رو ببریم بالا و بگیم خدایا دیگه بسه 


پی نوشت :

مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیاست که تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد و تنها حقوقی که بابت آن طلب می کند اندکی عشق است 

مادرم تو را عاشقانه دوست دارم و با تمام وجودم به تو عشق می ورزم


میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر بر تمام زنان و مادران پاک سرزمینم مبارک باد

نتیجه اعتراضم

با کمال تعجب چند ساعت بعد از نظر سنجی و اعتراض من به خدمات دهی راه آهن و تأخیر بیش از حد قطار امروز پیامک از سمت راه آهن ارسال شده... نشون میده وقتی بی خیال از کنار یه موضوع نگذری و مطالبه گر باشی و سکوت نکنی باعث میشه مراکز خدمات دهی برای حفظ مشتری و ارتقای سطح کیفیت خدماتشون، به این اعتراضات توجه کنند ممکنه خسارت چندانی هم پرداخت نشه ولی سکوت کردن هم قطعا ظلمیه که به بقیه خواهد شد...متن زیر برام پیامک شده:

مسافر ارجمند با عرض پوزش به آگاهی میرساند بلیت قطار شما به استناد دستورالعمل های صادره  راه آهن ج.ا.ا  و بدلیل کسر خدمات ارائه شده ، مشمول دریافت خسارت میباشد  خواهشمند است جهت دریافت مبلغ خسارت با در دست داشتن بلیت و مدرک شناسایی معتبر  , و یا اطلاعات بلیت به همراه کارت شناسایی شناسایی و کپی مدارک  شناسایی تا یکماه از تاریخ حرکت به یکی از مراکز مجاز فروش بلیت قطار مراجعه فرمایید.(کسب اطلاعات بیشتر از طریق تماس با سامانه صدای مسافر به شماره 5149-021 شرکت راه آهن ج.ا.ا) شماره قطار 721 تاریخ حرکت 1404/09/03 مهلت پرداخت خسارت 1404/10/03

سفر سورپرایزی

ماه گذشته به خاطر اسباب کشی دخترم نتونست بیادتهران...دلم براش  تنگ شده بود.. از اون طرف خواهرم رفته بود خونه جدید که دوساله دارن میسازن و به همه خانواده میخواست مهمونی بده... روز شنبه زنگ زد و خواهش و تمنا که شما هم بیایید... مهمونی رو انداختیم جمعه که شما هم بتونید بیایید... با توجه به اینکه روز دوشنبه نوبت دکتر داشتیم و احتمال می دادیم تزریق دارو تجویز بشه برای همین خیلی قاطعانه گفتیم امکانش نیست و نمی تونیم بیاییم


روز دوشنبه تو مطب بودیم که پسرم زنگ‌ زد و گفت من دوست دارم با پسرخاله برم کرمان شما هم بیایید آخر هفته بریم گفتم اگه بابا تزریق داشته باشه اصلا امکانش وحود نداره شما همین امروز بلیط قطار بگیر برو گفت باشه حالا فکرامو بکنم... 

 دکتر  گفتند فعلا باید یه ام‌آر آی انجام بدید تا وضعیت بیمار رو با قبل مقایسه کنیم و فعلا تزریق نمی نویسم تو راه برگشت به خونه شوهر خواهرم زنگ زد به همسر و دعوت کرد و گفت خیلی دوست داریم شما هم باشید همسرم عذرخواهی کرد و گفت واقعا برام امکانش وجود نداره وقتی برگشتم خونه از پسرم پرسیدم بلیط گرفتی؟ گفت نه پشیمون شدم الان نمیرم بعد از امتحانات میرم که فراغ بال داشته باشم در ضمن دوست دارم ایام فاطمیه تو کوچه های بنی هاشم خدمت کنم(از قبل از فاطمیه اول مرتب میرفت هیئت تا در آماده‌سازی‌ سوگواره کوچه های بنی هاشم کمک کنه) گفت من پیش بابا می مونم شما برو... یه خورده فکر کردم دیدم راست میگه الان که همسر حالش خوبه و فعلا تزریق نداره منم ۳۰ ساله از این دورهمی ها محروم بودم حالا چرا خودم رو بی دلیل محروم کنم.هم میرم سری به دخترم میزنم هم میرم مامان و بقیه فامیل رو می بینم... سایت علی بابا رو چک کردم اما تا هفتم هشتم‌آذر بلیط نبود با نا امیدی بلیط رفت رو برای پنجشنبه و برگشت رو برای دوشنبه زدم و درخواست کردم در صورت‌ موجود شدن بهم اطلاع بده... روز چهارشنبه بلیط درجه ۲ موجود شد چاره ای نبود گرفتمش. برای برگشت هم گفتم خدا بزرگه هر وقت موجود شد بر می گردم.... اما در مورد رفتن، به هیچ کس جز دخترم صحبت نکردم قرار شد کاملا سورپرایزی برم مهمونی ...حتی پسر خواهرم تا ایستگاه متوجه نشد منم دارم باهاش میرم 

با همدستی و برنامه‌ریزی دخترم  روز جمعه رفتیم تو مهمونی وااای نمی‌دونید چه سورپرایزی شد خواهرم که میزبان بود و خواهر کوچیکه خونه بودند وقتی منو دیدند اینقدر جیغ کشیدن و بالا پایین پریدند و اشک شوق ریختند که بچه ها هم به وجد اومده بودند و دورو بر ما  شادی می کردند... برای ورود بقیه اعضا قرار شد برم تو اتاق و یهو بیام تو پذیرایی... مامان و داماد و دختر خواهرم  این شکلی‌ سورپرایز شدند... مامانم حسابی شوکه شد زبونش بند اومده بود... برای ورود بقیه هم قرار شد من برم در آپارتمان رو باز کنم وای خدا چقدر دیدنی بود چهره هاشون... دخترم از همه صحنه ها فیلم گرفت وقتی نشستیم و دیدیمشون کلی بابتش خندیدیم... و چه شب به یادموندنی شد... واقعا به این دورهمی نیاز داشتم.... بقیه روزهای باقیمانده رو هم به مهمونی گذشت... عصر یکشنبه دخترم اطلاع داد ما صبح دوشنبه راهی تهران هستیم بیا باهم بریم ولی من هم بلیط گرفته بودم هم مهمونی دعوت بودم نمیشد نرفت 


تو مسیر رفت نیم ساعت مونده به کرمان علی بابا پیام داد که بلیط یرگشت برای دوشنبه موجوده  سایت رو باز کردم و دیدم به به بلیط درجه یک موجوده و  سریع خریداری کردم الان هم تو قطار و در مسیر برگشت دارم این پست رو میذارم نزدیک یزد هستیم.... دخترم ساعت یک رسیده  والان  منتظره من برسم 


سفر  بسیار شیرینی بود...خدایا شکرت....

خدایا این دلخوشی های کوچک رو از ما نگیر 


بعدا نوشت: اینقدر شاکی هستم از سفر با قطار که حد و حساب نداره و فکر میکنم تا چند سال فکر سفر با قطار رو هم نکنم 

سه ساعت و نیم تأخیر، هوای به شدت گرم داخل کوپه و صدای لق زدن میز غذاخوری که جمع میشه و میره روی دیوار کوپه، خواب رو از چشمم گرفت از همه بدتر اینکه همسر از ساعت ۱.۵ تا ۵ صبح که قطار برسه تو ایستگاه و تو سرما معطل مونده بود وقتی رسیدم خونه ساعت ۶ بود در حالی که طبق گفته مهماندار ساعت ۱.۵ باید می رسیدیم... اینقدر حالم بد بود که دست وپام به شدت بی قراری می کرد نماز رو خوندم و یه آرامبخش خوردم و خوابیدم مگه خوابم میبرد با خودم گفتم وقتی پاشدم میرم تو سایت راه آهن و حسابی از خجالتشون در میام 

ساعت ۱۰ دخترم اومد بالاسرم با دیدن اون یه خورده انرژی گرفتم... گوشی رو چک کردم دیدم از راه آهن پیامک اومده و درخواست کرده در نظر سنجی شرکت کنم... کمر همت بستم که به اصطلاح قشنگ بشورم و پهنش کنم روی طناب 

تمام گزینه ها رو زدم کاملا ناراضی بعد توضیحات رو هم نوشتم:

در قبال مبلغ گزافی که بابت کوپه درجه یک پرداخت کردم به هیچ عنوان از خدمات راضی نیستم چون هوای کوپه اصلا متعادل نبود و به شدت گرم بود، میز غذاخوری بعد از جمع شدن عین چکشی که روی میخ میخوره تمام مدت صدا کرد و لحظه ای قطع نشد و این عوامل باعث شد که لحظه‌ای خواب به چشمم نیاد.ضمن اینکه تأخیر سه ساعت و نیم به هیچ عنوان قابل توجیه نیست... تصمیم گرفتم دیگه از قطاری که هیچ گونه مدیریت و نظارتی بر عملکردش وجود نداره و خدماتش هم کیفیت نداره برای مسافرت استفاده نکنم واقعا تا کی باید جهان سومی باشیم؟؟؟


خلاصه که با خودم گفتم کاش کوپه درجه ۲ گرفته بودم الان اینقدر حرص نمیخوردم حداقل میگفتم خدماتش در حد پولیه که دادم 

این همه بی برنامگی و اذیت شدن کام شیرینم رو به شدت تلخ کرد