لحظه موعود

+تا ساعاتی دیگر رویای من به حقیقت خواهد پیوست (ان شاءالله)

ساعت ۳ حرکت خواهیم کرد. البته تا ورود به کشور عراق باورم نمیشه 

+ از روز یکشنبه تلاش میکنم سامانه سماح ثبت نام کنم مشکل داره یعنی یه سامانه رو هم نمیتونن  اداره کنند

+ خانواده مون به سان یک لشکر تارومار شده 

من امروز میرم به سمت مهران 

گل پسر روز پنجشنبه از تهران میره مرز مهران 

همسر امروز عصر با دوستش میره کرمان 

دخترم و همسرش دیشب هوایی رفتند مشهد 

دیگه از این بهتر میتونید یه خانواده تارومار شده رو تصور کنید!؟

+ محل استقرار ما عمود ۲۹۹ موکب آیت‌الله جوادآقا تبریزی هستش هر کدوم از دوستان مشرف شدند خوشحال میشم پذیرای قدومشون باشم 

+برنامه سفرمون: یه شب پیاده روی به سمت کربلا و اقامت و زیارت، یه شب هم نجف اشرف، بقیه روزها در موکب مستقر میشیم و احتمالا بعد از اربعین کاظمین و سامرا هم بریم بستگی به شرایط داره

+ دوستانی که تو پست قبلی کامنت گذاشتند اسمشون رو روی کاغذ کوچیک یادداشت کردم اگر تونستم به ضریح ائمه نزدیک بشم کاغذ رو لوله میکنم و میندازم تو ضریح، اگر نشد همونجا روبروی ضریح از روی یادداشت اسامی تون رو میخونم و حاجاتتون رو طلب میکنم 

+ اگه پیکو فایل همراهی کنه تصویر اسامی رو اینجا میذارم 

+ از مرز که رد بشیم شماره های ایرانی دیگه کاربرد نداره یعنی اینقدر هزینه هاش بالاست که صرف نمیکنه باید سیم کارت عربی تهیه کنیم 

تا نبینم در باورم نمی گنجه

مریم خانم رو یادتونه ؟ که تو خونه شون شله زرد پختم برای امام حسین؟ سر تزئین شله ها بهم گفت ان شالله از 5 صفر میریم برای اربعین. تو موکب، سالهای سال خادم هستیم حدود 15 روز تو مسیر پیاده روی تو یه موکب خیلی بزرگ مستقر میشیم و به زوار خدمات رسانی می کنیم ناخودآگاه بدون هیچ پیش زمینه ای گفتم میشه منم باهاتون بیام؟ گفت متاسفانه ظرفیتمون تکمیله. دیگه هیچی نگفتم و فقط التماس دعا کردم و آرزوی قبولی زیارت و سلامتی تو مسیر رفت و برگشت 

وقتی اومدم خونه به همسر گفتم خوش به حالشون از 5 صفر میرن کربلا منم بهشون گفتم میشه بیام ولی گفتند نمیشه کادرمون تکمیله. همسر گفت کدوم موکب؟ گفتم فلان موکب گفت آره خوب میشناسم بسیار سرشناسه و سالهاست موکب داره 

روز جمعه که داشتیم از تهران برمی گشتیم قم همسرم گفت چمدون رو بردار لباس هایی رو که نیاز داری رو باخودت بردار احتمالا روز یکشنبه چند روزی بریم کرمان. من اصلا حوصله کرمان رو نداشتم ولی گفتم باشه بخاطر همسر و روحیه اش چند روزی میریم... چمدون رو گذاشتم  تو اتاق، اول کلاه آفتاب گیرم رو برداشتم بعد یکی دو دست لباس مشکی، بعد هم گشتم عینک آفتابی ام رو پیدا کردم وقتی خواستم درش رو ببندم دیدم چیز زیادی نیست گفتم ولش کن بقیه ش رو از قم بر میدارم. قرار بود صبح یکشنبه بریم کرمان همه برنامه ریزی رو هم کرده بودیم که شب گل پسر اومد گفت من که با شما کرمان نمیام من دارم روز پنجشنبه میرم پیاده روی ثبت نام هم کردم. البته از اول محرم هی می گفت میخوام برم اربعین من به باباش گفتم بذار بره برای همین وقتی شب این حرف رو زد باباش گفت خب پس با این حساب کرمان رفتنمون هم لغو میشه

جمعه شب مامانم زنگ زد و احوال پرسی کرد و نتیجه دکتر رفتن رو پرسید که جریان رو براش گفتم بعد هم پرسید داداش اومد پیشتون؟ گفتم آره اومدن دو روز بودند و بعد هم رفتند به سمت سفرهایی که تدارک دیده بودند. گفت روز قبل از سفر من خونه شون بودم زن داداش اصرار میکرده که امسال برای پیاده روی بره اما داداش مخالفت کرده و گفته نه میخواهیم بریم مسافرت خلاصه خیلی بگو مگو داشتند ولی در نهایت حرف داداش به کرسی نشونده شده. 


تلفن رو که قطع کردم همسر ازم پرسید چرا بگو مگو  داشتند گفتم به خاطر اینکه شما مردا تعیین می کنید کجا بریم و کجا نریم؟  شما زنها رو به اسیری بردید الان زنداداش چند ساله داره التماس می کنه که بریم پیاده روی داداش اجازه نمیده...همسر گفت شما کی خواستی و گفتی من گفتم نه !!! گفتم چون میدونستم جوابت چیه برای همین هیچ وقت درخواست نکردم و چون میدونم نشدنیه برای همین شما الان میگی بیا برو من که حرفی ندارم!!!!

گفت چرا میگی نشدنیه اگه واقعا می خوای بری خب بیا با همین مریم خانم برو هم آشنا هستند هم اون چیزی رو که تو دلت می خواد هست. گفتم من همون روز پیشنهاد دادم ایشون هم گفت ما تکمیلیم بعد شما رو چه کنم ؟ شما تنهایی چکار می کنی ؟ گل پسر هم که داره میره کربلا شما می خوای تنهایی چه کنی ؟ درحالی که می گفت شما نگران من نباش گوشی رو برداشت و زنگ زد به شوهر مریم خانوم (همسایه روبرویی) گفت شما کی و چه جوری میخواهید برید کربلا؟ میشه خانوم منم بیاد باهاتون؟ پاسپورتش آماده هست و هر وقت شما بگید آماده هست که ایشون هم حرف خانمش رو تکرار کرد و گفت اینقدر شلوغه که ما خودمون هم خواستیم یکی دو نفر رو جا بدیم نشده و اجازه ندادند. گفت مسئول موکب کیه؟ گفت فلانی 

گوشی رو قطع کرد و زنگ زد به یکی از دوستانش که میدونست ارتباط نزدیکی با مسئول موکب داره و گفت شما که در جریان هستید خانومم این مدت خیلی رنج کشیده از لحاظ روحی در فشار شدید بوده میخوام برای مدتی بفرستمش کربلا امکانش هست...

خلاصه دردسرتون ندم که از روز شنبه تا همین الان چقدر خدا رو التماس کردم. یک شبانه روز تو خلوتم گریه کردم، نماز شب خوندم، به امام زمان متوسل شدم، چقدر امام حسین رو قسم دادم، چقدر متوسل شدم به ام البنین و حضرت عباس(گفتم ام البنین میگن خیلی حاجت میدی خیلی پیش خدا آبرو داری که براتون سفره نذر می کنند تو رو به چهارتاشهیدت تو رو به دستهای بریده عباست قسمت میدم حاجت منم بده) ، به شهدای کربلا و حضرت زینب ، فاطمه زهرا رو به حسینش قسم دادم. امام رضا رو به جوادش قسم دادم. گفتم ضامن آهو شدی ضامن من روسیاه هم بشو ! گفتم بزرگواران عزیز!  دستای من خالیه هیچی ندارم که بابتش ادعا کنم. یه بنده روسیاه گنه کار و از همه جا درمونده داره این خواهش رو ازتون می کنه تو این مدت بارها و بارها بهم سفرهای مختلف پیشنهاد شده هیچ کدوم رو نپذیرفتم الان فقط و فقط دلم شماها رو میخواد الان دلم میخواد بیام تو اون فضای سنگین کربلا نفس بکشم. رو کنم به گنبدت و فقط نگات کنم و اشک بریزم. دلم میخواد فقط تو اون فضا خودم رو خالی کنم. تو رو به همه آبرومندان و همه بزرگوارانی که قدم تو این راه میذارند این خواسته منو نادیده نگیرید من میخوام خاک پای زوارتون رو سرمه چشم کنم فقط نمیام زیارت میخوام بیام خادمی . براتِ کربلای منو امضا کنید

دیشب هی به خودم میگفتم یه نشونه هایی هست امیدوارم این دفعه حس ششمم اشتباه نکنه. این که من ناخودآگاه کلاه آفتابگیر و عینک آفتابی رو برداشتم. دو دست لباس مشکی برداشتم و هیچی دیگه تو چمدون نذاشتم... این که سفر کرمان یکباره کنسل شد... این که دوستمون گفت تمام تلاشم رو می کنم... این که من شب تا صبح فقط گریه کردم و این سفر رو طلب کردم در حالی که این روزا اصلا حوصله کاری رو ندارم 


داشتم برای دوست عزیزم صاحب وبلاگ حیوان ناطق یه کامنت خصوصی میذاشتم که یهو دوست همسرم به موبایلم زنگ زد  (همسر خواب بود و گوشیش رو سایلنت ). خودش عربه با لهجه شیرین فارسی- عربی گفت یواشکی میری کربلا و خبر نمی دی ؟ گفتم  اگه امام حسین نظری به من داشت و منو می طلبید من الان این اوضاع رو نداشتم. گفت طلبیده خانوم! طلبیده  چرا خودت رو دست کم میگیری روز سه شنبه ساعت 1.5 سوار اتوبوس میشی و میری به سمت کربلا... به شدت بغض کردم و به سختی ازش تشکر کردم. اشکم روان شد و گوشی رو که قطع کردم از روزی مبل اومدم پایین و  دوبار به هوا پریدم و فریاد کشیدم منم کربلایی شدم... گل پسر منم میام کربلا


تو باورم نمی گنجه! هنوز باور ندارم. تا پام به موکب نرسیده باور نمی کنم این حاجتم رو گرفتم 


بعدا نوشت: امروز عصر رفتم کلی خرید کردم شلوارهای خنک، مانتو و روسری نخی و کفش مناسب هیچ وقت اینقدر با ذوق وشوق خرید نکردم


+ دوستان از همین جا ازتون حلالیت می طلبم اگه خدای نکرده کوتاهی کردم یا نوشته ای نوشتم که شایسته و در شأن شما نبوده به بزرگواری خودتون ببخشایید 

+ اگه مطلب خاصی در نظر دارید بفرمایید اسمتون رو یادداشت میکنم و خواسته تون رو به شرط لیاقت طلب می کنم 

+ تا بتونم قبل از سفر به همتون سر میزنم 

+ احتمالا سفرمون 15 روز طول بکشه 

+ موکب ما عمود 299 مستقر هست دوستانی که قسمتشون میشه و میان برای پیاده روی اونجا قدم رو چشممون بذارید

آی ام وری انگری

عصر سه شنبه برگشتیم تهران 

چهارشنبه نوبت دکتر داشتیم.از ساعت ۱ بعد از ظهر تو کلینیک رو صندلی های چوبی مزخرف نشستم و حرص خوردم 

اول به خاطر همسر که ساعت ۷ نوبت اینترنتی گرفته اما از ساعت یک رفته تو کلینیک نشسته. میگه من این مدت همیشه اول وقت اومدم چون مریض اول وقت نبوده رفتم ویزیت شدم واقعا این اخلاقش رو اعصاب منه نمیفهممش فکر کن دو ساعت معطل بشی که نفر اول یا دوم ویزیت بشی.‌‌

فقط یه بار بهش گفتم وقتی ساعت ۷ نوبت داشتی چرا این ساعت پاشدی اومدی؟ منشی هم بهت گفت شما ساعت ۷ اینترنتی نوبت گرفتی الان اومدی میگی من از ساعت یک اینجا نشستم مگه تقصیر منه؟  رنگش رو قرمز میکنه میگه مگه من بهت گفتم بیا دنبالم حالا هم اسنپ بگیر برو خونه .‌‌به نظرتون این جمله "میای؟ اگه میای زودتر آماده شو من میخوام برم" چه معنی میده؟ 


دوم به خاطر بی مسئولیتی پزشکان، اول که ساعت ۲.۵ زنگ زده و گفته ساعت ۵ میام. ساعت ۶ منشی اجازه داده بریم داخل اونم با هزارتا اعصاب خوردی. بعد از ۵ ساعت معطلی رفتیم داخل مطب دکتر فقط ۵ دقیقه وقت گذاشته هیچ توضیحی راجع به نتیجه پاتولوژی و جراحی نداده فقط به کلمه خوبه خوبه اکتفا کرده بعد میگه باید سی تی و آزمایش جدید بیارید خب آدم متخصص، پزشک متبحر و با تجربه!! تو که میدونستی و گفته بودی بعد از عمل باید درمان رو ادامه بدی جلسه آخر که اومدیم نامه ببریم برا جراحی یه سی تی و آزمایش هم برای یک ماهه دیگه می نوشتی ما رو اینجور اسیر بی مسئولیتی خودت نمی کردی تو این وانفسا و ترافیک و گرما و در نهایت گرونی باید یه ذره هم فکر مردم باشید ما مریض جدیدت نبودیم که !! ۸ ماهه دو هفته یه بار اومدیم پیشت روند درمان رو هم از قبل میدونی واقعا چرا همش به فکر جیبتون هستید که یه ویزیت اضافه بگیرید؟ دیروز ۵۰۰ هزارتومن هزینه کردیم بدون سرسوزنی نتیجه !!!

آهان چرا نتیجه که گرفتیم آخر شب که میخواستم بخوابم چنان عضلات و ماهیچه های پشتم گرفته بودند که نمیتونستم به پشت بخوابم 

۵ ساعت نشستن روی صندلی های چوبی کم نیست 

باور کنید وقتی از کلینیک اومدم بیرون به زمین و زمان فحش می دادم‌


+ به نظرم خوب شد اینجوری شد که ۵ ساعت علاف شد تا همسر باشه سر ساعت پاشه بره مطب نه خودش رو اذیت کنه نه دیگران رو ولی مطمئنم تغییر رویه نمیده و همین راه رو میره 

خدایی دارم از عصبانیت منفجر میشم هیچی هم نمی تونم بگم قشنگ زحمات ۸ ماهه رو نادیده میگیره و اعصاب نداشته ام رو به باد فنا میده 

درست یا غلط!؟(دوستان با عرض پوزش رمز رو فقط به کسانی که میشناسم میدم )

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

توکلت علی الله

از عصر روز دوشنبه ۲ مرداد همسر یکباره برخاست و تقریبا با تخت خداحافظی کرده 

روز دوشنبه خاله جان یه عالمه بادمجون  و سبزی های معطر فرستاده بود. نشستم به پاک کردن که همسر اومد رو صندلی نشست و کمکم کرد پاکشون کنم.  عصر داشتم تو بالکن بادمجون سرخ می کردم  گفت من میرم  دارو خانه آنتی بیوتیک بگیرم قرصام تموم شده. گفتم صبر کن بادمجونا تموم شد با هم میریم بعد هم به نظرم دیگه نیازی به خوردن آنتی بیوتیک نیست دکتر به اندازه نوشته اون یه ذره خونابه هم به زودی قطع میشه گفت نه به نظرم باید هنوز بخورم. دیگه صبر کرد تا من کارم تموم شه. پیاده رفتیم تا داروخانه.  یه نون بربری برشته کنجدی هم  گرفتیم و  برگشتیم. مسیر طولانی بود و خوشبختانه همسر همه راه سربالایی رو  بدون وقفه اومد.

روز سه شنبه عزم کردیم که بریم دنبال مدارک پزشکی برای بیمه تکمیلی! ساعت ۹ صبح از خونه زدیم بیرون اول رفتیم بیمارستان پارسیان برای مدارک عمل جراحی . زیاد معطل نشدیم. مدارک آماده بود و دو سه جا باید میرفتیم امضا میدادیم و مهر بیمارستان رو میگرفتیم. بعد اسنپ گرفتیم رفتیم بیمارستان شریعتی برای مدارک پت اسکن. اونجا هم خوشبختانه معطل نشدیم فقط راه زیاد رفتیم. بعد من باید یه عکس OPG از دندونم میگرفتم به همسر گفتم تو فروشگاه بیمارستان بشینه تا من برم دنبال عکس دندونم با کلی بدو بدو و این ساختمون برو اون ساختمون برو کاشف به عمل اومد که بیمارستان عکس رو روی سی دی میده که به درد من نمیخورد. به ناچار دوباره اسنپ گرفتم و اومدیم آدرسی رو که کلینیک دندان پزشکی داده بود تو محله خودمون بود خوشبختانه اونجا هم زیاد شلوغ نبود و عکس رو گرفتیم و دوباره اسنپ گرفتم اومدیم خونه. 

تو خونه مواد غذایی مثل سیب زمینی و پیاز و هویج و...نداشتیم همسر پیشنهاد داد ماشین رو برداریم بریم تره بار گفتم مگه میتونی بشینی پشت فرمون گفت آره مشکل ندارم.(حالا من خودم راننده ام هاااا ولی به شدت بی حوصله ام تو رانندگی)خلاصه رفتیم تره بار اونجا هم کلی خرید کردیم و برگشتیم نزدیک خونه پشت چراغ قرمز تو سرپایینی یهو همسر پاش رو از روی ترمز برداشت تا بیاد کنترل کنه خورد به ماشین جلویی . جوونه از تو ماشین پیاده شد و رنگش عین لبو قرمز شده بود و میخواست شروع کنه به فحش دادن و داد و بیداد کردن که همسر سریع پیاده شد و دستش رو گذاشت روی سینه و شروع کرد به عذرخواهی ... جوونه آروم گرفت و ماشینا رو چک کردن هیچ کدوم آسیبی ندیده بودند ولی طرف میگفت یه پولی به من بده که برم!!! همسر میگفت خب الان بابت چی و چه مقدار من باید خسارت بدم خسارتی که رخ نداده فقط دوتا ماشین سپر به سپر شدن وقتی دید داره زور میگه گفت افسر بیاد تعیین خسارت کنه هرچی ایشون گفت دو دستی تقدیم میکنم. 

هرکی از اونجا رد میشد میگفت بابا چیزی نشده که راه رو باز کنید. جوونه داد وبیداد که نخیر باید خسارت بده من چند وقت پیش خوردم به یه ماشین ۸ میلیون خسارت دادم  یعنی الان اینجا من یه نفر آروم و با شخصیت که مدام داره عذرخواهی میکنه رو گیر آوردم خیلی راحت میتونم تلکه اش کنم !!! (امان از آدمای دزد و نفهم)

هر چی زنگ زدند، افسر نیومد. گرما واقعا بیداد میکرد. پسره زنگ زده بود پدرش، اونم بهش ملحق شد پدره نفهم تر از خودش میگفت از رو چیزی پیدا نیست قطعا از داخل شاسی ماشین مشکل پیدا کرده  

همسر دیگه توان نداشت وایسه گفت برادر محترم من چند وقت پیش جراحی کردم الانم با کمربند و به سختی روی پام وایسادم برو تعمیرگاه بینی و بین الله و شرعا هرچی خسارت خورده تعیین کن من پرداخت میکنم فقط خدا  و حق الناس رو این وسط در نظر بگیر دو سه نفر که اونجا وایساده بودند گفتند ماشین خسارت ندیده ولی درستش همینه برو نشون یه تعمیر کار بده. یارو میگفت نخیر همین جا یه پولی به من بده برم... همسر شماره موبایلش رو داد و گفت من آدم متعهدی هستم دزد و کلاش هم نیستم هر وقت زنگ زدی جواب میدم خسارت رو هم نقدا پرداخت میکنم فقط راه مردم رو باز کن بیشتر از این اذیت نشن... بالاخره کوتاه اومد و رفت...

خسته و کوفته و عصبی ساعت ۱ رسیدیم خونه.

گل پسر اینقدر کلافه بود که مدام میگفت دارم می پوسم تو تهران برای همین صبح دوشنبه ساعت ۵ صبح با قطار رفت قم. ماهم عصر چهارشنبه به اتفاق دامادم راهی قم شدیم که تاسوعا و عاشورا رو قم باشیم حداقل بچه ها حال و هواشون عوض شه. طفلکیا ما رو رسوندن قم دو شب هم اونجا موندن و روز عاشورا ساعت ۹ صبح با قطار برگشتند تهران هرچی گفتیم ماشین رو بردارید و برید گفتند قطار خیلی راحته ترجیح میدن با قطار برن من که امسال اصلا لیاقت حضور در مجالس رو پیدا نکردم. فقط از تی وی تماشا کردم و خودم زیارت عاشورا رو زمزمه کردم 

فعلا قم می مونیم تا دوباره برای درمان کبد برگردیم تهران. کلا امسال معلقم واقعا نمیدونم چی پیش میاد و ما کدوم طرفی هستیم. توکل بر خدا...

+ ببخشید پستم خیلی  طولانی شد.