هفته ای که گذشت یعنی دقیقا از سه شنبه اون هفته تا دوشنبه این هفته مدام به خاطر بیماری همسر در رفت و آمد به آزمایشگاه و مراکز تصویربرداری و کلینیک و مطب و... بودیم. آزمایش تومور مارکر و سایر آنزیم های کبدی و... رو روز دوشنبه گرفتند و نتایج رو که دادند با هوش مصنوعی چک کردم ظاهر همه چی اوکی بود و نرمال...
آخرین ام آر آی رو روز پنجشنبه که دکتر گفته بود سه ماه بعد از تزریق رادیو اکتیو انجام بدید رو رفتیم مرکز پاسداران و انجام دادیم... روز شنبه سی دی رو بردیم نزد دکتری که رادیو اکتیو رو تزریق کرده بود... پرسید تو این مدت مشکلی نداشتید که گفتیم پلاکت خون به شدت اومده بود پایین... دکتر آزمایش آخر رو نگاه کرد و شوکه شد... چون تمام آیتم ها رو پایین آزمایش در دوره های مختلف مقایسه ای داده بود. هی آزمایش رو نگاه کرد و هی با تعجب من و همسر رو نگاه کرد... گفت خدای من چه خطری از بیخ گوشتون رد شده، پلاکت ۱۴ هزار !!!!؟ یعنی یه زخم کوچیک منجر میشه به از دست دادن تمام خون بدن و بعدشم اغما و...
باورش نمیشد هی ازما سوال های مختلف کرد و هی تعجبش بیشتر شد... بعد گفت چرا به من و مرکز اطلاع ندادید... گفتیم اطلاع دادیم اما شما ایران نبودید و ما دستمون از چاره کوتاه بود بنابراین با دکتر خودمون در تماس بودیم... دکتر تازه یادش اومد که آره یه دوماهی ایران نبوده... خلاصه که دکتر گفتند این دارو قرار بوده در کبد متمرکز بشه اما انگار مقداری از اون وارد جریان خون شده و مغز استخوان رو تحت تاثیر قرار داده و پلاکت سازی رو مختل کرده که با تزریق پلاکت حدود ۶ هفته طول میکشه تا به وضعیت عادی برگرده... خوشبختانه به خیر گذشته... بعد هم نتیجه ام آر آی رو دید و گفت خداروشکر همه چی خوبه و ضایعات کبد توسط همین داروی هسته ای پاکسازی شده و نتیجه کاملا رضایت بخشه. من برای دکتر خودتون نامه می نویسم و پیشنهاد یه داروی نگه دارنده میدم که ضایعات خاموش مجدد فعال نشن اما در نهایت هر تصمیمی ایشون گرفتند همون درسته...
روز دوشنبه از دکتر خودش وقت داشتیم ایشون هم آزمایشات و ام آر آی و نامه دکتر کبد رو که دید با یه چهره ای که کاملا رضایت توش موج میزد گفت خداروشکر بیماری کنترل شده و در حال حاضر هیچی دیده نمیشه... دکتر یه دارو رو پیشنهاد داده اما من فعلا لزومی نمی بینم که مصرف بشه چون عوارض بدی داره. شما حتما باید یه دوره استراحت دارویی داشته باشید فقط باید تحت نظر باشید ان شاءالله که دیگه هیچ وقت بیماری عود نمی کنه و نیازی به مصرف دارو نداشته باشید برید و زندگی تون رو بکنید... اما یک ماه بعد با آزمایش بیایید تا کنترل کنم همه چی رو... با خوشحالی وصف ناشدنی از مطب دکتر اومدیم بیرون و برای یک ماه دیگه وقت گرفتیم... تو راه برگشت به همسر گفتم یه نذر حسابی بکن از قربانی گرفته تا حرم امام رضا و حرم حضرت معصومه ان شاءالله به جایی برسیم که بگن برید و یکسال دیگه برای چکاپ بیایید... آرزو میکنم هیچ مسلمانی گرفتار بیماری نشه و اگه میشه خدا راه درمان رو هم بذاره پیش پاش
خداروشکر میکنم بابت لطف و کرمش گرچه میدونم هرگز نمی تونم اونطور که شایسته هست شاکر باشم...
همچنین وظیفه خودم میدونم از همه دوستانی که سه ساله همراه و غمخوارم بودند و اینجا رو چه به صورت خاموش و چه روشن میخونند و دلی و زبانی دعامون کردند سپاسگزاری کنم و از خدای منان بخوام به همتون سلامتی و طول عمر عطا کنه
پی نوشت: در طول این مدت فقط دکتر نرفتیم... ده روزی بود که دخترم مهمانمون بود باهم جاهای مختلف رفتیم... از پاساژ گردی گرفته تا رستوران گردی و حتی درست کردن خیلی از غذاهای سنتی و فست فودی که یه زمانی با عشق و علاقه درست می کردم و به خاطر شرایط روحی در پستوی ذهنم بایگانی شده بودند... مثلا خیلی وقت بود بزقورمه درست نکرده بودم همون روز اول چون میدونستم دوست داره برای ناهار درست کردم این قدر لذیذ و خوشمزه شده بود که دخترم فردا روزش دوباره درخواست کرد که گفتم بذار چند روز بگذره دوباره درست میکنم که به عهدم وفا کردم. برای شام شب یلدا هم که تو پست قبلی راجع بهش نوشتم... یه شب هم مرغ ته انداز دست کردم... خلاصه که کلی غذاهای جورواجور رو تو این چند روز تست کردیم
آهان ! یه شب رو هم به دعوت یکی از دوستان دخترم رفتیم تو یه کافه که شاهنامه خوانی داشتند و مرور تاریخ بیهقی! خیلییییی خوب بود و به دلم نشست... حیف که دو سال و نیم از برنامه شون عقب بودم و قاعدتا یه خورده گیج بودم اما جالبه که اون بخش از شاهنامه رو داشتند مرور می کردند که مربوط بود به بیژن و عاشق شدنش که من چند وقت پیش تو یه کانال خونده بودم و وقتی جزئیاتش رو گوش دادم خیلی قشنگ تر بود برام... الان اگه بخوام برم و به جمعشون بپیوندم فایده نداره چون خیلی ازشون عقبم...
خب فصل پاییز هم تمام شد و دوباره یه فصل دیگه از سال رو تا به انروز دیدیم .شکرررر
امیدوارم شب یلدای خوب و خوشی رو سپری کرده باشید و در کنار خانواده یا اقوام بلندترین شب سال رو به صبح امید و روشنایی گره زده باشید
خداروشکر امسال یلدای خوبی داشتیم بچه هام کنارم بودند به اضافه خواهر زاده عزیزم... همسر هم امسال حالش خیلی بهتر از پارسال بود... میز یلدامون با سلیقه دخترم در نهایت سادگی ولی بسیار زیبا با انواع تنقلات سالم چیده شد ساعت ها دورش نشستیم و گل گفتیم و خندیدیم و فال حافظ گرفتیم و سر به سر هم گذاشتیم...
شام هم بعد از مدت ها "کیوسکی" با برنج تند درست کردم بسیار عالی و خوشمزه شد جای همه دوستان خالی
چون مهمون دارم خیلی خلاصه و مفید نوشتم ...
الهی کشور و مردمم زمستان پر برکتی پیش رو داشته باشند
پی نوشت: یکی از دوستان دعوت کرد برای شب یلدا دور هم باشیم اما نمی دونم چرا دلم میخواست امسال خونه خودمون باشیم برای همین قبول نکردم... حالا قراره امشب ازشون دعوت کنم برای شام و دورهمی بیان منزل ما... میز یلدامون هنوز برقراره
بعدا نوشت: دوستانی که دوست دارند این غذا رو از رستوران تست کنند من تنها تو رستوران خانه کوچک دیدم و تو هیچ رستوران دیگه ای ندیدم. این رستوران دوتا شعبه تو تهران داره یکیش خیابان فاطمی که جای نشستن داره و دومی شهرک غرب که بیرون برِ من هر دو رو امتحان کردم کیفیت غذاهاش عالیه. هر پرسش هم دو نفر رو کامل سیر میکنه
ادامه مطلب ...خدایا شکرت به خاطر رحمتی که از امروز صبح بر ما ارزانی داشتی
خدایا به اندازه همه قطرات بارانی که امروز ریز ریز داره میاد و زمین تشنه رو سیراب میکنه شکرررر
دلم میخواد اینقدررررر بباره که دستامون رو ببریم بالا و بگیم خدایا دیگه بسه 
پی نوشت :
مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیاست که تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد و تنها حقوقی که بابت آن طلب می کند اندکی عشق است
مادرم تو را عاشقانه دوست دارم و با تمام وجودم به تو عشق می ورزم
میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر بر تمام زنان و مادران پاک سرزمینم مبارک باد
با کمال تعجب چند ساعت بعد از نظر سنجی و اعتراض من به خدمات دهی راه آهن و تأخیر بیش از حد قطار امروز پیامک از سمت راه آهن ارسال شده... نشون میده وقتی بی خیال از کنار یه موضوع نگذری و مطالبه گر باشی و سکوت نکنی باعث میشه مراکز خدمات دهی برای حفظ مشتری و ارتقای سطح کیفیت خدماتشون، به این اعتراضات توجه کنند ممکنه خسارت چندانی هم پرداخت نشه ولی سکوت کردن هم قطعا ظلمیه که به بقیه خواهد شد...متن زیر برام پیامک شده:
مسافر ارجمند با عرض پوزش به آگاهی میرساند بلیت قطار شما به استناد دستورالعمل های صادره راه آهن ج.ا.ا و بدلیل کسر خدمات ارائه شده ، مشمول دریافت خسارت میباشد خواهشمند است جهت دریافت مبلغ خسارت با در دست داشتن بلیت و مدرک شناسایی معتبر , و یا اطلاعات بلیت به همراه کارت شناسایی شناسایی و کپی مدارک شناسایی تا یکماه از تاریخ حرکت به یکی از مراکز مجاز فروش بلیت قطار مراجعه فرمایید.(کسب اطلاعات بیشتر از طریق تماس با سامانه صدای مسافر به شماره 5149-021 شرکت راه آهن ج.ا.ا) شماره قطار 721 تاریخ حرکت 1404/09/03 مهلت پرداخت خسارت 1404/10/03
ماه گذشته به خاطر اسباب کشی دخترم نتونست بیادتهران...دلم براش تنگ شده بود.. از اون طرف خواهرم رفته بود خونه جدید که دوساله دارن میسازن و به همه خانواده میخواست مهمونی بده... روز شنبه زنگ زد و خواهش و تمنا که شما هم بیایید... مهمونی رو انداختیم جمعه که شما هم بتونید بیایید... با توجه به اینکه روز دوشنبه نوبت دکتر داشتیم و احتمال می دادیم تزریق دارو تجویز بشه برای همین خیلی قاطعانه گفتیم امکانش نیست و نمی تونیم بیاییم
روز دوشنبه تو مطب بودیم که پسرم زنگ زد و گفت من دوست دارم با پسرخاله برم کرمان شما هم بیایید آخر هفته بریم گفتم اگه بابا تزریق داشته باشه اصلا امکانش وحود نداره شما همین امروز بلیط قطار بگیر برو گفت باشه حالا فکرامو بکنم...
دکتر گفتند فعلا باید یه امآر آی انجام بدید تا وضعیت بیمار رو با قبل مقایسه کنیم و فعلا تزریق نمی نویسم تو راه برگشت به خونه شوهر خواهرم زنگ زد به همسر و دعوت کرد و گفت خیلی دوست داریم شما هم باشید همسرم عذرخواهی کرد و گفت واقعا برام امکانش وجود نداره وقتی برگشتم خونه از پسرم پرسیدم بلیط گرفتی؟ گفت نه پشیمون شدم الان نمیرم بعد از امتحانات میرم که فراغ بال داشته باشم در ضمن دوست دارم ایام فاطمیه تو کوچه های بنی هاشم خدمت کنم(از قبل از فاطمیه اول مرتب میرفت هیئت تا در آمادهسازی سوگواره کوچه های بنی هاشم کمک کنه) گفت من پیش بابا می مونم شما برو... یه خورده فکر کردم دیدم راست میگه الان که همسر حالش خوبه و فعلا تزریق نداره منم ۳۰ ساله از این دورهمی ها محروم بودم حالا چرا خودم رو بی دلیل محروم کنم.هم میرم سری به دخترم میزنم هم میرم مامان و بقیه فامیل رو می بینم... سایت علی بابا رو چک کردم اما تا هفتم هشتمآذر بلیط نبود با نا امیدی بلیط رفت رو برای پنجشنبه و برگشت رو برای دوشنبه زدم و درخواست کردم در صورت موجود شدن بهم اطلاع بده... روز چهارشنبه بلیط درجه ۲ موجود شد چاره ای نبود گرفتمش. برای برگشت هم گفتم خدا بزرگه هر وقت موجود شد بر می گردم.... اما در مورد رفتن، به هیچ کس جز دخترم صحبت نکردم قرار شد کاملا سورپرایزی برم مهمونی ...حتی پسر خواهرم تا ایستگاه متوجه نشد منم دارم باهاش میرم
با همدستی و برنامهریزی دخترم روز جمعه رفتیم تو مهمونی وااای نمیدونید چه سورپرایزی شد خواهرم که میزبان بود و خواهر کوچیکه خونه بودند وقتی منو دیدند اینقدر جیغ کشیدن و بالا پایین پریدند و اشک شوق ریختند که بچه ها هم به وجد اومده بودند و دورو بر ما شادی می کردند... برای ورود بقیه اعضا قرار شد برم تو اتاق و یهو بیام تو پذیرایی... مامان و داماد و دختر خواهرم این شکلی سورپرایز شدند... مامانم حسابی شوکه شد زبونش بند اومده بود... برای ورود بقیه هم قرار شد من برم در آپارتمان رو باز کنم وای خدا چقدر دیدنی بود چهره هاشون... دخترم از همه صحنه ها فیلم گرفت وقتی نشستیم و دیدیمشون کلی بابتش خندیدیم... و چه شب به یادموندنی شد... واقعا به این دورهمی نیاز داشتم.... بقیه روزهای باقیمانده رو هم به مهمونی گذشت... عصر یکشنبه دخترم اطلاع داد ما صبح دوشنبه راهی تهران هستیم بیا باهم بریم ولی من هم بلیط گرفته بودم هم مهمونی دعوت بودم نمیشد نرفت
تو مسیر رفت نیم ساعت مونده به کرمان علی بابا پیام داد که بلیط یرگشت برای دوشنبه موجوده سایت رو باز کردم و دیدم به به بلیط درجه یک موجوده و سریع خریداری کردم الان هم تو قطار و در مسیر برگشت دارم این پست رو میذارم نزدیک یزد هستیم.... دخترم ساعت یک رسیده والان منتظره من برسم 
سفر بسیار شیرینی بود...خدایا شکرت....
خدایا این دلخوشی های کوچک رو از ما نگیر
بعدا نوشت: اینقدر شاکی هستم از سفر با قطار که حد و حساب نداره و فکر میکنم تا چند سال فکر سفر با قطار رو هم نکنم
سه ساعت و نیم تأخیر، هوای به شدت گرم داخل کوپه و صدای لق زدن میز غذاخوری که جمع میشه و میره روی دیوار کوپه، خواب رو از چشمم گرفت از همه بدتر اینکه همسر از ساعت ۱.۵ تا ۵ صبح که قطار برسه تو ایستگاه و تو سرما معطل مونده بود وقتی رسیدم خونه ساعت ۶ بود در حالی که طبق گفته مهماندار ساعت ۱.۵ باید می رسیدیم... اینقدر حالم بد بود که دست وپام به شدت بی قراری می کرد نماز رو خوندم و یه آرامبخش خوردم و خوابیدم مگه خوابم میبرد با خودم گفتم وقتی پاشدم میرم تو سایت راه آهن و حسابی از خجالتشون در میام
ساعت ۱۰ دخترم اومد بالاسرم با دیدن اون یه خورده انرژی گرفتم... گوشی رو چک کردم دیدم از راه آهن پیامک اومده و درخواست کرده در نظر سنجی شرکت کنم... کمر همت بستم که به اصطلاح قشنگ بشورم و پهنش کنم روی طناب
تمام گزینه ها رو زدم کاملا ناراضی بعد توضیحات رو هم نوشتم:
در قبال مبلغ گزافی که بابت کوپه درجه یک پرداخت کردم به هیچ عنوان از خدمات راضی نیستم چون هوای کوپه اصلا متعادل نبود و به شدت گرم بود، میز غذاخوری بعد از جمع شدن عین چکشی که روی میخ میخوره تمام مدت صدا کرد و لحظه ای قطع نشد و این عوامل باعث شد که لحظهای خواب به چشمم نیاد.ضمن اینکه تأخیر سه ساعت و نیم به هیچ عنوان قابل توجیه نیست... تصمیم گرفتم دیگه از قطاری که هیچ گونه مدیریت و نظارتی بر عملکردش وجود نداره و خدماتش هم کیفیت نداره برای مسافرت استفاده نکنم واقعا تا کی باید جهان سومی باشیم؟؟؟
خلاصه که با خودم گفتم کاش کوپه درجه ۲ گرفته بودم الان اینقدر حرص نمیخوردم حداقل میگفتم خدماتش در حد پولیه که دادم
این همه بی برنامگی و اذیت شدن کام شیرینم رو به شدت تلخ کرد
امروز وقتی شماره یکی از مدیران شرکت نظیرمون تو کرمان افتاد روی گوشیم داشتم از تعجب شاخ در میاوردم آخه من ۱۵ سال پیش فقط یکسال تو کرمان بودم و تو این مجموعه ای که آقای مهندس "ن" یکی از مدیراش بود فقط ۲۴ روز حضور داشتم بعد از اون به ساختمان ستاد منتقل شدم و کلا ارتباطم با ایشون قطع شد... اما همون ۲۴ روز عملکرد مثبتی داشتم که یادمه مدیر مجموعه چنان شاکی شده بود که علنا اعتراض خودشون رو نسبت به جابجایی من با یه نامه به سمع مدیر عامل رسونده بود...
شماره شو سیو داشتم برای همین وقتی جواب دادم سلام و علیک گرمی کردم ولی ایشون خودش رو معرفی کرد. گفتم شماره تون رو دارم جناب مهندس...بعد از تعارفات معمول ازم پرسید هنوز که بازنشسته نشدی درسته؟ وقتی گفتم چرا سه سااااله باور نمی کرد...خلاصه گفت حالا که بازنشست شدی هنوز تو شرکت بُرش داری و میتونی برای ما کاری بکنی؟ گفتم بله چرا که نه بفرمایید...
گفت ما یه گروه کوهنوردی ۸ نفره هستیم که فردا شب حدودای ۱۰ میرسیم اونجا و میخواهیم یه شب رو استراحت کنیم و صبح زود هم دوباره راه بیوفتیم. شما میتونی برامون مهمونسرا رو جور کنی؟ یه اتاقم باشه ما مشکل نداریم...گفتم چون روز تعطیله نمی تونم قول بدم ولی تمام تلاش خودم رو میکنم...
با مدیر منابع انسانی تماس گرفتم و جریان رو گفتم ایشون هم گفت باید با مسئول رفاه صحبت کنم ببینم جا دارند یا خیر بهت خبر میدم... دوسه دقیقه بعدش تماس گرفت و گفت مشکلی نیست با مسئول رفاه تماس بگیرند مشخصات بدهند و تشریف بیارند...شماره مسئول رفاه رو برای مهندس"ن"پیامک کردم و گفتم هماهنگ شده تماس بگیرید و آدرس مهمانسرا رو جویا بشید...کلی تشکر کرد و منم خوشحال شدم که تونستم برای چندتا از همکاران قدیمی مثمر ثمر باشم...
هفته پیش هم با شرکت خصوصی که قرارداد مشاوره دارم هماهنگ کردم و ازشون بیش از یک تُن مرغِ گرمِ رایگان گرفتم برای همکاران قدیمی ام که به خاطر کار این شرکت خصوصی مدام مزاحمشون میشم...
روز سه شنبه یک ماشین یخچال دار، مرغ گرم رو تحویل همکاران دادند. ۹۰۰ تا مرغ بسته بندی کشتار روز تحویل شرکت شد... سهم هر کارمند سه تا مرغ در حد پنج کیلو شد...جالبه که حتی به همکاران بازنشسته هم رسیده بود.برای هماهنگی های لازم رفتم شرکت و دیدم که چقدر همکاران از این بابت خرسند هستند و تشکر می کنند...خوشحالم که تونستم برای همکاران قدیمی ام قدمی بردارم
همین ارتباطات تنگاتنگ باعث شده هنوز فکر کنم جزیی از اون سه تا شرکتی هستم که تو سه تا استان پراکنده هستند و من چند سالی تو هر کدام کار کرده ام و هنوز تو گروه ها و کانال هایی که تو این شرکت ها تشکیل میشه بلا استثنا عضوم می کنند و فراموشم نکرده اند
این ارتباطات موثر برای من هم مفید بوده مثلا براحتی میتونم از هر کدوم از شرکت ها برای هر نقطه از ایران که میخوام جا رزرو کنم ...کما اینکه برای سفر مشهد که اواخر مرداد ماه داشتم چند تا شهر تونستم از مهمانسرا فقط با یه تماس استفاده کنم...
همین امروز که با مدیر منابع انسانی صحبت کردم ایشون گفتند روز شنبه سهمیه ای از انار دارید که میفرستیم درب منزل تون... انارهای این شرکت بی نهایت خوشمزه و آبدار هستند
داشتم فکر می کردم دوره های آموزشی همیشه بی نتیجه نبوده یکی از کلاس هایی که هر چند سال یه بار برامون میذاشتند همین" ارتباط موثر" بود...
نمیدونم داروها تقلبیه یا بیمار ما وضعش حاده
با تزریق دوتا آمپول ان پلیت پلاکت از ۲۴ هزار اومده روی ۱۴ هزار
اینقدر خطرناک شده که دکتر میگه حتی یه ضربه کوچک میتونه منجر به خونریزی داخلی بشه و لخته شدن خون و...
دیشب از درد شکم و کمر به خودش پیچید... ترس از خونریزی داخلی از دیشب تا حالا منو کشت... تمام دیشب رو از هوش مصنوعی سوال کردم و اونم گفت مریض اورژانسی باید ویزیت بشه...
از صبح تو راهروهای بیمارستان هستیم.
سونوگرافی شکم و لگن، سونوگرافی رنگی، آزمایش سی بی سی ، ویزیت دکتر متخصص داخلی، متخصص کبد و گوارش، متخصص خون و آنکولوژی و...
الان هم زیر سرم...
حال همسر بد میشه درد کمر و دست منم شروع میشه...
برای نوبت امروز دکتر در اتوبان و در مسیر تهران هستم
قراره تو مسیر یه سر به پسر خاله بزنیم و بعد راهی مطب بشیم
فرصت کردم وبلاگ تعدادی از دوستان رو بخونم و براشون کامنت بذارم
دوستتون دارم
بعدا نوشت: خب همونطور که گفتیم چون تا وقت دکتر زمان مناسبی در اختیار داشتیم سر راه یه سر به شرکت پسرخاله زدیم و چند ساعتی رو اونجا سپری کردیم... کلی از خاطرات بچگی رو زنده کردیم... از زمانه شکایت کردیم و از اینکه چقدر زمان حال با گذشته تفاوت کرده و این تفاوت ها چقدر اذیت کننده شده و هرکسی تو لاک خودشه و دیگه صفا و صمیمیت و شور و شوق و امید و انگیزه گذشته وجود نداره که همه اینا بخشیش برمی گرده به گوشی ها و فضای نامحدود مجازی که بلای جان بشریت شده... بعد هم باهم ناهار خوردیم و بعد از ناهار هم دوباره برگشتیم به خاطرات و ...
از پسر خاله حدودای ساعت 14.15 خداحافظی کردیم و راهی مطب دکتر شدیم... وای خدا چقدر مریض...مریض از در و دیوار کلینیک بالا میره... چرا اینهمه مریضی و بیماری اونم از نوع سرطان زیاد شده !؟؟؟
دکتر خواسته بود که لام نمونه خونی هفته قبل رو از آزمایشگاه بگیریم و براش ببریم خوشبختانه آزمایشگاه همکاری کرد و هر سه نمونه رو چسبونده بود روی جواب آزمایش... دکتر نمونه ها رو برداشت و به ما گفت شما منتظر باشید تا من برم آزمایشگاه خودمون و نمونه خون رو با میکروسکوپ کنترل کنم و بیام... ده دقیقه بعد نفس زنان برگشت و گفت با توجه به پایین بودن پلاکت خون نگران بودم که بیماری به مغز استخوان سرایت کرده که با کنترل نمونه خون خوشبختانه این نگرانی رفع شد... فعلا هر هفته آزمایش پلاکت رو تکرار کن همین امروز هم دوباره یک آمپول ان پلیت تزریق کن و هفته بعد آزمایش رو برای من بفرست تا بهت بگم که بیای مطب یا نه... فعلا هیچ کاری نمیشه کرد هیچ دارویی نمیشه تجویز کرد...
یعنی هر دفعه که میریم دکتر باید یه نگرانی به نگرانی هامون اضافه بشه... اگه پلاکت خون بالا نیاد روند درمان متوقف میشه و معلوم نیست دیگه میخواد چه بلایی سرش بیاد... خدایا خودت کمک کن...
دارم از استرس می میرم... بس که استرس وارد شده خودم همه دردی گرفتم... مدتیه معده م به شدت میسوزه و فکر می کنم دلیل دردهای قفسه سینه و دستمم بابت همین باشه... اکو و نوار قلب که مشکل نداشت حالا این دردا واسه چیه خدا میدونه
امروز صبح همسر رفته آزمایش داده ساعت ۱۲.۳۰ از آزمایشگاه زنگ زدند و گفتند پلاکت خون شدیدا پایین اومده سریع با پزشکتون درمیون بذارید
به قدری دستپاچه شدیم که نمی دونستیم چکار کنیم... نتیجه آزمایش رو فرستادیم برای دخترم چون مدتی تو آزمایشگاه کار می کرده اونم زنگ زده نگران که بابا زودتر برو بیمارستان این حد از پلاکت، خطر خونریزی داخلی رو داره به دکترت هم پیامک بده و فقط بگو پلاکتم پایینه چکار کنم؟ اینجوری باعث میشه دکتر یا خودش زنگبزنه یا جواب تلفنت رو بده
همین طور هم شد دکتر جواب داد گفت روز شنبه دوباره آزمایش CBC تکرار بشه... الان هم یه دکتر داخلی ویزیتت کنه... نوار قلب بگیره و...
از چت جی پی تی سوال کردم و روش درمانی اخیر رو هم گفتم اونم گفته احتمال خونریزی در مغز و سایر اندام ها وجود داره و خطرناکه
بعد از تزریق رادیو دارو چند مرتبه سردرد شدید شده و خون دماغ هم که مرتب میشه (جلسه پیش هم به دکتر گفتیم گفت دکتر حلق و بینی برید )
دو شبه دل درد شدید و سوزش سر دل امانش رو بریده هیچی نمی تونه بخوره سردردها هم اضافه شده تمام طول روز و شب رو ناله کرده این ناله ها داره روح و روان منو هم تخریب میکنه چون هیچ کاری از دستم برنمیاد که براش انجام بدم... تمام دیشب رو کنارش آروم آروم اشک ریختم و امن یجیب خوندم... اینقدر ذکرهای جورواجور گفتم که دیدم همه چی رو قاطی کردم... خسته شدم گفتم خدایا نمیخوام شفاش بدی یه خورده دردش رو کم کن که بتونه چند ساعتی بخوابه 
بس که این دو روزه بار روانی روم بوده دوباره کمر درد شدم... نیت روزه کردم از سحر که پاشدم کمرم گرفته و به سختی میتونم کارهام رو بکنم... باید استراحت کنم که بتونم روز سه شنبه همراهیش کنم برای دکتر رفتن
با پسرم رفتند بیمارستان گفتند برید ساعت ۳ یا ۴ بیایید الان دکتر نداریم...
دعا کنید بخیر بگذره...
بعدا نوشت: عصری همسر رفت بیمارستان خوشبختانه دکتر آنکولوژی تو بیمارستان بود. براش آمپول ان پلیت زیر جلدی نوشت به قیمت ۱۳ میلیون تومان!!! بخدا دود از کله مون بلند شد از داروخانه بیمارستان تهیه کردیم و تو بازوش تزریق کردند و گفتند روز شنبه دوباره آزمایش رو تکرار کن اگه بالا نیومده باشه دوباره چند روز دیگه باید تزریق کنی... این مدت خوب استراحت کن، مراقب باش زمین نخوری، بدنت ضربه نخوره، خراش و بریدگی حتی سطحی هم نداشته باشی، اگه سردردها ادامه داشت مجدد مراجعه کنید...
یکی از دوستان که رییس یک درمانگاه هم هست توصیه کرده سیرابی بخور برای بالا بردن پلاکت خیلی خوبه...سیرابی که تو خونه ما هیچ کس نمیخوره و به شدت از بوش بیزاریم رو نمیدونم چطور درست کنم!؟...
از لطف و محبت همه دوستان ممنونم ببخشید که نگرانتون کردم در اولین فرصت کامنتها رو تایید می کنم...
نمیدونم چمه ...
دلم فقط گریه میخواد...
دلم میخواد تنها باشم و تو کنج تنهایی هام یه دل سیر گریه کنم...
مثل همین الان که اشک بی مهابا از گونه ها جاریه...
روزایی که گریه می کنم به مراتب حالم بدتره و تا بیام دوباره سرپا بشم چند روز طول میکشه...
هیچ چیزی دیگه نمی تونه باعث آرامشم بشه...
کی گفته گریه آدم رو آروم میکنه!!؟؟...
بعدا نوشت: از اونجایی که خدا حواسش به بنده هاش هست دقیقا یکی دو ساعت بعد از گریه های بی امان من، همسایه ای که باهاش سفر اربعین رو تجربه کرده بودم زنگ زد و گفت خیلی وقته نیستی چرا نمی بینمت و... بعد از کلی درد دل و احوال پرسی گفتند همسایه دیوار به دیوار شما مدتیه مریض احوال بوده من میخوام برم دیدنش با یکی دوتا از همسایه های دیگه میخوای بیای؟ گفتم چرا که نه اتفاقا چند روز پیش تو کوچه دیدمش و گفته بیمارستان بستری بودم خیلی دلم میخواد برم ببینمش... اینطوری شد که یه یسته شکلات و یه بسته نبات زعفرونی رو برداشتم و ساعت ۴.۳۰ با دوتا از همسایه ها رفتیم دیدن همسایه دیوار به دیوارمون... دو ساعتی کنار هم از هر دری گفتیم و کلی روحیه مون عوض شد...همسایه میزبان آخر بار گفت اگه بدونید چقدر امروز ثواب براتون نوشته شده که منو خوشحال کردید از این به بعد بیشتر میایید...
برگشتنی تا کلید انداختم و وارد حیاط شدم همسرم گفت نیا تو بیا بریم بیرون چند جا کار دارم باهم میریم انجام میدیم بعد شما برو حرم من هم تا شما زیارت کنی مراسم ختم یکی از دوستان رو میرم و برمی گردیم قبول کردم و اومدم وضو گرفتم و بعد از انجام چندتا کار من راهی حرم شدم و یک ساعتی برای زیارت و دعا و نماز وقت داشتم...همه دوستان رو اونجا یاد کردم
یه چیزی که برام خیلی عجیبه اینه که من اگه در طول روز ساعت ها بشینم و زار بزنم اما تو حرم ائمه و سایر امام زاده ها هر کار کنم اشکم در نمیاد... دلیلش چی می تونه باشه ؟
طفلکی دخترم بعد از مدتها اومده بود تهران اما با مامان مضطرب و ملتهب روبرو شد...
به اصرار دخترم و به پیشنهاد یکی از دوستان رفتیم بیمارستان قلب جماران...
تست ورزش و اکوکاردیوگرافی رنگی دادم، تو همون بیمارستان نشون دوتا متخصص قلب دادم به اتفاق گفتند درد، ربطی به مشکل قلبی نداره و خوشبختانه قلب سالمه... هزاران بار شکر...
با توجه به اینکه درد از ناحیه زیر بغل شروع میشه و به سینه و پشتم سرایت میکنه دکتر قلب نوشتند که برم سونوگرافی سینه و نمیدونم چی چی دو طرفه (اینقدر ریز و بد نوشته نمیدونم چیه) اگه کسی اینجا سررشته داره ممنون میشم راهنمایی کنه...
روز سه شنبه هم وقت دکتر همسر بود که ایشون هم نتیجه آزمایش رو که روز یکشنبه داده بود رو دید و گفت چون مدت زیادی از تزریق رادیو دارو نگذشته هنوز کبد ملتهب هست بنابراین آزمایش باید دو هفته دیگه مجدد تکرار بشه بیارید ببینم ... یعنی ۱.۵ میلیون تومان بیخودی صرف آزمایش کردیم...
کلا همه چی داغونه هیچی سرجاش نیست هیشکی هم جوابگو نیست...
اینقدر همه چی به هم وره که منشی دکترها هم دیگه کلاس میذارند... فکر میکنند چون دماغ و لب و دهن و مو و گوش و ابرو و گونه و چونه رو کوبیدند از اول ساختند حالا کسی واسه خودشون هستند... زنگ زدیم کلینیک میگیم خانم فلانی منشی دکتر فلانی رو وصل کنید میگه من همچین اجازه ای ندارم !!!!!
یا خدااااا منشی دکتر دقیقا واسه چی اونجا جلوس فرمودند؟؟؟ الان مشکلم رو که دقیقا برمیگرده به حواس پرتی کل مجموعه شما رو چطور حل کنم؟؟؟؟ دکتر که جواب نمیده!!! منشی دیگه چرا کلاس میذاره؟؟؟
بخدا یک هفته گوشی به دست بودیم برای اینکه بگیم بابا اون تیک آزمایش رو بزنید تا ما بتونیم بریم آزمایش رو بدیم... مثلا اومدن همه چی رو سیستمی کردند ولی هنوز بعد از چند سال بیمار گرفتار این مسخره بازی ها شده... سیستم ها که درست نیست... دکتر که اینقدر ذهنش مشغول چیزهای دیگه شده که یادش میره تیک نسخه ای رو که نوشته رو بزنه همه اینا به کنار حالا دقیقا کلاس گذاشتن این منشی کلا عملی رو کجای دلمون بذاریم؟؟؟

پی نوشت: رضوان عزیز پیام پر از محبتتون رو دریافت کردم ممنونم ازتون بابت نگرانی تون خدا بهتون سلامتی و عزت عطا کنه
از همان روزی که داداشم مهمونمون بود دست چپم درد می کرد. تو این چند روزه هی خودمو زدم به بی خیالی و با خودم گفتم کار سنگین انجام دادم، ورزش کردم، این دو سه روز اخیر هم یه نظافت اساسی دو طبقه رو در حد خونه تکنونی داشتم... تا دیگه امشب وقتی کار آشپزخانه به اتمام رسید درد دستم بیشتر شد... این چند روز به کسی هم نگفتم درد دارم... ساعت ۲۳.۳۰ که رفتم بخوابم دیدم دیگه تحمل درد رو ندارم به اصرار همسر اومدیم درمانگاه دکتر سریع نوار قلب نوشت.... یه تغییرات خفیف در نوار قلب مشاهده شده...نوشتند برو اورژانسِ بیمارستان آزمایش خون بده نتیجه آزمایش رو برام بیار...
اومدیم بیمارستان، دکتر بیمارستان گفت باید بستری بشی (دو شب) تا دکتر متخصص قلب بیاد ویزیتت کنه... گفتم با مسئولیت خودم آزمایش رو انجام بدید بستری نمیشم... خون دادم گفتند آزمایش دوساعت طول میکشه... الان تو ماشین نشستم تا جواب آزمایش بیاد بریم نشون دکتر اولی بدیم...
آدمیزاد جونش به مویی بنده
بعدا نوشت: ساعت ۳ جواب آزمایش رو گرفتم مسئول آزمایشگاه و دکتر بیمارستان تایید کردند که آزمایش مشکلی نداره... جواب رو بردیم نشون دکتر درمانگاه هم دادیم ایشون هم گفت خوشبختانه آزمایش نشون میده که سکته ای در کار نبوده ولی پیشنهاد میکنم در اولین فرصت یه دکتر قلب برید علی ایحال یه آمپول و یه مسکن برات می نویسم حتما تزریق کن
درد دستم کمتر شده ولی کامل خوب نشدم... باید یه دکتر خوب پیدا کنم... الان مشکلم اینه دخترم از کرمان اومده و اومدم تهران نمیدونم فرصت کنم برم دکتر یا نه... نمیخوام حالا که طفلکی این همه راه رو اومده من بندازمش تو زحمت و تو مطب این دکتر و اون دکتر اسیرش کنم
سه شنبه هفته گذشته بعداز اینکه گفتند فعلا رادیو دارو موجود نیست دکتر خون و آنکولوژی پیشنهاد داد که تا موجود شدن داروی رادیواکتیو با دوز پایین شیمی درمانی، درمان رو ادامه بدیم که تو این مدت تومورها دوباره رشد نکنند. خدا نصیبتون نکنه، نمیدونم این چطور دوز پایینی بود که بعد از یک روز چنان عوارض وحشتناکی به دنبال داشت که مجبور شدیم دوبار همسر رو به اورژانس منتقل کنیم و بره زیر سرم. عوارضی مثل درد وحشتناک شکم که تاحالا تجربه نکرده بود، بیرون روی شدید، تب و لرز، تهوع و استفراغ، کاهش شدید اشتها و ...
آخر هفته مهمون داشتم، داداشم که رفته بود مسافرت برگشتنی اومد پیش ما و دو روز اینجا بود... موقع ورود به منزل اینقدر رنگ و روی همسر برافروخته و حال و روزش خراب بود که داداشم به محض دیدنش بغض کرد و تو بغل من بغضش ترکید... چون از موعدی که تعیین کرده بودند خیلی دیرتر رسیدند، من فکر کردم تو راه خدای نکرده تصادف کردند چنان شوکه شده بودم هی می پرسیدم داداش چی شده؟ خدای نکرده تو راه اتفاقی افتاده؟... زنداداشم یه خورده با فاصله اومد داخل، یه خورده ذهنم رفت به اون سمت که نکنه بحث و دعوایی پیش اومده؟ که داداش وقتی دید من خیلی ترسیدم اشاره کرد به همسر و گفت خیلی متاثر شدم و از اینکه حالش اینقدر بده ناراحت شدم(اصولا داداش من به شدت احساساتی هستش و به راحتی گریه می کنه)...یه خورده این مسئله برای یه مرد عجیبه نه !!!؟؟؟
تو دو روزی که داداشم مهمونمون بود همسر کلا درازکش بود. روز شنبه صبح از کلینیک تماس گرفتند و گفتند روز یکشنبه برای تزریق رادیو دارو به مرکز تصویربرداری پاسداران بیایید این آزمایشات رو هم قبلش انجام بدید...همسر سریع رفت آزمایشگاه و اورژانسی انجامش داد و آخر شب نتیجه آزمایش اومد...عصر روز شنبه داداشم رفتند به سمت کرمان ماهم بلافاصله راهی تهران شدیم...
روز یکشنبه ساعت 11:30 نوبت داشتیم...ما حدودای 9:30 تو مرکز بودیم تا تشکیل پرونده بدیم و آمادگی داشته باشیم... کارها انجام شد و در آن واحد حدود 50 میلیون تومان درخواست کردند. چون از قبل سوال کرده بودیم هزینه رو، همسرم همون روز که دکتر کبد گفت شما باید رادیو دارو دریافت کنید و اسممون رو تو نوبت نوشتند سریع یه درخواست تنظیم کرد و به رئیس اداره شون داده بود و خواسته بود به خاطر شرایط ویژه ای که داره نوبت وامش رو جلو بیاندازند که خداروشکر موافقت شد و روز یکشنبه وام رو واریز کردند...ما هم دربست واریز کردیم به حساب مرکز...
منتظر نشستیم تا دکتر متخصص کبد برای عمل تزریق بیاد حدودای ساعت 11.40 چهار نفر از آسانسور خارج شدند که به محض دیدنشون متوجه شدم اینا یا دانشجو هستند یا ناظر... نشستند ردیف جلویی ما و گرم صحبت شدند منشی مرکز همسر رو صدا کرد و یه سوالی ازش پرسید...یکی از اون چهار نفر که فامیل همسر رو شنید برگشت سمت ما و خودش رو معرفی کرد و گفت حالتون چطوره جناب آقای...؟ما از سازمان انرژی اتمی اومدیم برای شما و قراره تا آخر کار با شما باشیم...دقیقا درست حدس زده بودم یه تیم چهار نفره از طرف سازمان انرژی اتمی مامور شده بودند که بر روند تزریق دارو نظارت کنند به نظر می رسید دوتاشون دکتر بودند و دوتاشون مهندس...
پنج دقیقه به دوازده ظهر دکتر اومد و تا تیم چهار نفره رو دید بعد از خوش و بش به شوخی گفت بابا چند نفر به یه نفر...!؟
دکتر رفت داخل اتاق عمل که آماده بشه بعد از چند دقیقه تیم چهارنفره رو صدا کرد و گفت فقط یکی تون میتونید بیایید داخل اتاق، بقیه میتونند از پشت شیشه نظاره گر باشند.به گفته همسر دکتر و دستیارش و اون دکتر ناظر لباس های مخصوص بسیار سنگین تنشون کردند...دکتر ناظر هم دوربین به دست و قلم به دست از کل روند عمل تزریق مستند تهیه می کرد...آهان یادم رفت بگم این تیم چهار نفره خودشون دارو رو آوردند و تحویل دکتر دادند و اون طور که من متوجه شدم خیلی دقیق میزان داروی مصرفی رو محاسبه و یادداشت کردند...به نظر میومد در این کار بسیار خبره هستند و فقط برای حصول اطمینان از تزریق و مقدار داروی مصرفی به این مرکز اعزام شده بودند...
عمل حدود 45 دقیقه طول کشید و بعد از ده دقیقه همسر رو در حالی که یه کیسه شن حدود یک یا یک و نیم کیلویی روی شکمش بود رو آوردند توی ریکاوری و بهش سرم وصل کردند و گفتند باید یک ساعتی تو ریکاوری بمونه...
با توجه به اینکه بنده هیچ تخصصی در مورد رادیو دارو ندارم بنابراین آنچه رو که از این به بعد یادداشت میکنم نقل قول از تیم چهار نفره و خود دکتر متخصص کبد هستش دوباره نیایید بگید شما تحصیل کرده ای چرا چنین گفتی و چنان گفتی...
عمل تزریق شبیه عمل آنژیو گرافی است یعنی از کشاله ران رگ می گیرند و دارو رو از این طریق وارد بدن می کنند برای همین همسر رو از کمر به پایین بی حس کردند...داروی تزریق شده هوشمند عمل می کنه و مستقیم میره تو عضو درگیر و به سلول های سرطانی میچسبه و وارد رگ های خونی اون توده میشه و بعد از آزاد شدن رادیو اکتیو شروع به تخریب سلول های سرطانی می کنه اینجوری به سلول های سالم کمتر آسیب میرسه...
بعد از عمل، دکتر با من صحبت کرد و توصیه های پس از تزریق رو ارائه داد و گفت فردا میرید مرکز تصویر برداری سعادت آباد اونجا اسکن می کنید تا بررسی کنیم که آیا دارو در کبد متمرکز شده یا در بدن پخش شده ؟ بلافاصله جواب اسکن رو برای من میفرستند و من بررسی می کنم اگه مشکلی بود بهتون خبر میدیم که مراحل پیشگیری رو انجام بدیم... اگه مشکلی نبود یک ماه بعد آزمایشی رو که نوشتم انجام میدید و برای مرکز تو پلتفرم بله می فرستید تا من چک کنم... سه ماه بعد هم یه ام آر آی انجام میدید میارید تا روند درمان رو بررسی کنم...دو سه روز اول بیمار یه استراحت نسبی داشته باشه...بعد از دوسه روز میتونه فعالیت های سبک رو انجام بده...رژیم غذایی خاصی هم نداره...اگه عوارض خیلی بدی مثل خونریزی شدید، دل درد و تهوع زیاد داشت هم اطلاع بدید...آرام بشینه و پاشه که رگ دوباره پاره نشه و خونریزی نکنه...اگه هم خونریزی کرد وحشت نکنید ده دقیقه محل پانسمان رو فشار بدید خونریزی بند میاد...موقع نشستن توی خودرو صندلی جلو رو کامل بخوابونید تا فشار به پا نیاد به عبارتی سعی کنید پا به هیچ عنوان جمع نشه...
منشی همون ساعت زنگ زد مرکز سعادت آباد و قت فردای ما رو برای ساعت 8 صبح اوکی کرد و بعد هم اسنپ گرفتیم و طبق نظر دکتر برگشتیم منزل...
شکر خدا تا فردا صبحش هیچ مشکلی به وجود نیومد و همسر هم مشکل درد و عوارض دیگه رو نداشت... از قبل سرچ کرده بودم و میدونستم باید چند روزی فاصله طولی رو با همسر رعایت کنم چون بدنش تشعشعات داره... این مسئله وقتی بیشتر برام آشکار شد که روز بعد تو مرکز سعادت آباد دیدم سالن انتظار مریض های تزریقی، سرویس بهداشتی شون و حتی آسانسورشون از بقیه جداست و اکیدا توصیه میکنند که مریض تو قسمت های دیگه وارد نشه... به همراهان مریض هم توصیه می کردند تو اون سالن منتظر نباشند...به هر حال پرسنل اونجا مدام در معرض چنین تشعشعاتی هستند و براشون خطرناکه اما جالبه به بقیه هم هشدار می دادند که حتما فاصله بگیرید...حتی بیماران موقع ورود به اتاق اسکن هم از در جداگانه ای که در قسمت خودشون بود وارد می شدند و به هیچ عنوان با پرسنل و دکترای بخش تماس نداشتند...
ساعت 8 صبح تو مرکز بودیم تا پرونده تشکیل بشه و واریز پول و دریافت لوازم و لباس و انجام اسکن، چهار ساعت طول کشید حدودای ساعت 12.30 از مرکز خارج شدیم و برگشتیم خونه...
تو این فاصله با منشی دکتر تماس گرفتیم و از نتیجه اسکن سوال کردیم و خواستیم که یه گزارش بهمون بده که گفتند منتظر باشید تو بله براتون ارسال میشه... لینک اسکن و گزارش دست نویس دکتر اواخر شب به دستمون رسید که خوشبختانه عمل موفق بوده...دارو در کبد متمرکز شده و در بدن پخش نشده و بیمار میتونه طبق روال گذشته به درمانش ادامه بده...
یه پیامک برای دکتر خون و آنکولوژی فرستادیم و گفتیم عمل رادیو دارو انجام شده آیا نیاز هست داروی خوراکی که تا حالا میخورده مصرف بشه که دکتر گفتند دو روز بعد از تزریق شروع کنید...برای 22 مهر دوباره نوبت دکتر خون داریم تا بریم ببینیم برای آینده چه تصمیمی دارند باید در کنار رادیو دارو بازهم شیمی درمانی رو ادامه بدیم یا نیازی نیست؟...
دوستان عزیزم قدر سلامتی تون رو بدونید و به شدت مراقب خودتون باشید آدمیزاد تا درگیر بیماری نشده نمیدونه چه نعمت بزرگی داره که باید روزی هزاران بار دست به سوی آسمان دراز کنه و بابت سلامتیش از خدا شاکر باشه...هر چیزی رو که تو دنیا دارید یا ندارید رو بذارید کنار و فقط به خاطر سلامتی که دارید شکر گزار باشید... امیدورام هیچ کس، هیچ وقت و به هیچ عنوان درگیر بیماری نشه...
همچنان به نفس گرم شما ایمان دارم و میدونم همسرم رو از دعای خیر فراموش نمی کنید...
پی نوشت: داداشم از همدان که آخرین مقصد سفرشون بوده دوتا دیس گردِ بزرگِ بسیار زیبا که به نظر میرسه کار دست هنرمندان عزیز همدانی باشه برام سوغاتی آورده بود... دستش درد نکنه کلی از دیدنشون و زیبایی شون ذوق کردم مطمئنم دخترم بیاد و ببینه میگه مامان مال من!!! و با خودش میبره امیدورام بتونم در مقابلش مقاومت کنم 
خب پس از چند هفته رفت و آمد و آزمایش و عکس و ام آر آی و این دکتر و اون دکتر و این مشاوره و اون مشاوره در نهایت تشخیص داده شد که بیماری همسر با تشخیصِ درست و روش درستِ درمان تحت کنترل در آمده، روده کاملا پاکسازی شده، ضایعات شکمی ناپدید شده اند و تنها بخش کوچکی از ضایعات در کبد هنوز وجود داره.
دکتر متخصص کبد نظر دکتر خون و آنکولوژی رو تایید کرد که این ضایعات با رادیو دارو یا به عبارتی با رادیو اکتیو قابل درمان هست. در یادداشتی متخصص کبد برای خون و آنکولوژی نوشتند با این مضمون: با توجه به پاسخ خوب بیمار به روش درمان، ایشون کاندید دریافت رادیو دارو می باشد اما با توجه به جنگ ۱۲ روزه و تعطیل شدن راکتور اتمی تهران، در حال حاضر تولید رادیو دارو متوقف شده که پیشنهاد می شود یا پروسه درمان در ترکیه صورت گیرد که هزینه بسیار بالایی دارد یا اینکه فعلا داروی خوراکی تجویز شود و در نوبت دریافت رادیو دارو قرار گیرد"
از دکتر سوال کردیم گزینه ترکیه به چه نحو هست که گفتند در بیمارستان یه سوئیت به بیمار و همراهش اختصاص میدن و دارو رو در طی سه روز دریافت میکنه هزینه اش هم بیش از ۱۵ هزار دلار میشه یعنی مبلغی حدود ۱.۵ میلیارد تومان !!!
با یاس و ناامیدی بی نهایت راهی مطب دکتر خودمون شدیم و نظر دکتر کبد رو دادیم. ایشون اکیدا گزینه ترکیه رو رد کردند و گفتند جدای از هزینه بسیار بالا هیچ اطمینانی وجود نداره و تقلب تو کارشون زیاده و امکان اینکه کلا از رادیو دارو استفاده نشه بسیار بالاست... گزینه دوم یعنی قرار گرفتن در صف دریافت دارو بهتره با این حال جهت جلوگیری از عود دوباره بیماری در طی این مدت تزریق با دوز پایین تر رو ادامه بدید... یه معرفی هم برای سازمان انرژی اتمی نوشتند و با یکی دوتا از دکترای هسته ای تماس حاصل شد و قرار شد به محض موجود شدن رادیو دارو تماس بگیرند...
خواستم بگم از این به بعد اگه کسی بگه انرژی هسته ای به چه دردمون میخوره که ایران اینقدر برای داشتنش همه چیز رو تحت الشعاع قرار داده!؟ با پشت دست میکوبم تو دهنش... عوام فکر میکنند انرژی هسته ای فقط تولید بمب و سلاحه
اصلا باشه تولید بمب و سلاح، چرا آمریکا و اسرائیل و پاکستان و... میتونند بمب اتم داشته باشند بقیه حق ندارند...
چرا وقتی ما میتونیم از این علم در همه جهات استفاده کنیم باید از حق خودمون بگذریم و جلوی زورگویی های دول زیاده خواه آمریکایی و اروپایی سر خم کنیم و بگیم اوکی هر چی شما میگید... ظلم و زورگویی این سفاکان روزگار مگه تمومی داره مگه به این سرخم کردن و کوتاه اومدن از حقمون راضی میشن ؟؟
اینا میخوان ما تو هر زمینه ای وابسته باشیم... اونی که سرمایه داره پولداره میره خارج از کشور اما اونی که نداره باید بمیره... اینه همه وقاحتشون
خدا لعنتشون کنه اینا میخوان همه جهان تو چنگشون باشه، کشورهای تحت سلطه رو غارت کنند و هر وقت هم دلشون خواست هر غلطی بکنند... نسل کشی سالهاست سرلوحه کارشونه اونوقت ما و چند کشور دیگه برچسب تروریست میخوره...
آخ که چقدر دلم میخواد خواری و ذلت و مرگ این شغال زرد و اون وردست کثیفش نتانیابوی جنایتکار رو ببینم
ظلم پایدار نمی مونه به قول شاعر عزیزمون حافظ شیرازی:
دور فلکی یکسره بر مَنهَج عدل است
خوش باش که ظالم نَبرد بار به منزل
این همه برو بیا و شلوغی تو شهریور امسال خیلی عجیبه! هم شهر به طرز وحشتناکی شلوغه هم ما خیلی عجیب شلوغ شدیم
دو سه گروه برام مهمون اومد و حسابی درگیر مهمانداری شدم . تو شهریور دوسه تا سفر اجباری داشتم هنوزم ادامه داره...
ادامه مطلب طولانیه اگه حوصله ندارید نخونید... صرفا محض ثبت خاطره نوشتم
ادامه مطلب ...دیروز سامانه برق من می گفت خاموشی ساعت ۱۷ تا ۱۹ اتفاق میوفته! خاموشی این ساعت از روز منو به شدت کلافه میکنه دلیلش هم برای خودم نامشخصه! برای همین برای اینکه خونه نباشیم به همسر پیشنهاد دادم صندلی ناهار خوری که پایه ش شکسته رو ببریم برای تعمیر تا ساعت 5 و 5 دقیقه خونه بودیم ولی برق نرفت... حالا اگه خونه مونده بودیم قطعا برق میرفت همین قدر مسخره !!! 
اول قرار بود بریم محله مبل سازان بدیم تعمیر کنند اما بعدش فکر کردم ببریم همونجا که خرید کردیم. فاکتور خرید رو برداشتیم و رفتیم سرای ایرانی... کارشناس چوب یه دفتر و دستکی انتهای سالن داشت من نرفتم داخل وایسادم تو غرفه و مبل های یکی از یکی قشنگ تر رو تماشا کردم بعد از حدود یه ربع همسر برگشت و گفت انگار کارشناس اون شرکتِ سازنده الان نیست بیاد صندلی رو ببینه. قرار شد ظرف یکی دو روز آینده تماس بگیره بیاد خونه صندلی رو ببینه؛ کارشناسی کنه و هزینه رو اعلام کنه! مسئول غرفه گفته هزینه ایاب و ذهاب و تعمیر هم به عهده خودتونه. گفتم خب چرا بیاد درِ خونه!؟ ما که صندلی رو با خودمون آوردیم، تحویل بگیرند و بعد هم اعلام کنند هزینه اینقدر میشه پرداخت می کنیم بعد از تعمیر هم میآییم می بریم... همسر گفتش نه مثل اینکه قانونِ سرا اینه...
همین قدر مسخره! فقط دوتا هزینه اضافی برای مشتری می تراشند. هزینه دوبار ایاب و ذهاب بیجا برای قوانین مسخره شون..
بعدش رفتیم قسمت لوازم خانگی و یه دور زدیم و از دیدن قیمت ها دود از کله مون بلند شد و بعد هم دست از پا درازتر برگشتیم...
تو مسیر برگشت هوا کاملا تاریک شده بود ماه هم بالا اومده بود. بدر کامل در اوج زیبایی و چون هنوز ماه پایین بود بسیار بزرگ و زیباتر دیده میشد. به همسر گفتم نگاه کن ماه کامله وقتی این ساعت از شب بشینی به تماشا واقعا لذت میبری از این همه شکوه و زیبایی!!! یهو یادم اومد که امشب خسوف کامل اتفاق میوفته گفتم کجا بریم خسوف رو ببینیم؟ نگاه کردم رو ساعت دیدم ساعت ۷ و هنوز یک ساعت مونده تا خسوف... من هم سردرد بودم دیگه نمیتونستم یه ساعت تو خیابون بمونم... برگشتیم خونه
دو سه دقیقه به ساعت ۸ باز یادم اومد به همسر گفتم فکر کنم الان خسوف اتفاق افتاده پاشو بریم رو پشت بوم و از دیدنش لذت ببریم... که همسر پنجره پذیرایی رو نشون داد و گفت نیازی نیست بیا اینجا جای من بشین و از دیدنش لذت ببر... نشستم روی مبل و دیدم به به دیگه چی از خدا میخوای میشه همین جا از این همه زیبایی لذت برد... پاشدم نماز آیات رو خوندم و دوباره نشستم روی مبل و نشستم به تماشای خسوف و یه عکس از پنجره گرفتم و تو واتس آپ استوری کردم و ری اکشن های جالبی از استوری دریافت کردم...(عکسش رو گذاشتم ادامه مطلب) یه سر هم به حیاط زدم و از اونجا هم خسوف که دیگه تقریبا نصفه شده بود رو تماشا کردم
همین قدر لذت بخش!! دیگه نیازی نبود ماه رو از پشت بوم و پل طبیعت و برج میلاد و ایستگاه توچال تماشا کنیم 
هفته گذشته عروسی پسر جاری تو کرمان دعوت بودیم اما به خاطر شرایط همسر که تازه دو روز بود شیمی درمانی شده بود عذرخواهی کردیم و نرفتیم تمام مدت دلم اونجا بود و واقعا دلم میخواست عروسی رو باشم مدتهاست که یه جشن نرفتیم و همش درگیر بیمارستان بودیم... یه روز بعدش همکارم که مجرد هست و به تازگی خونه خریده زنگ زد و گفت همکاران میخوان بیان دیدنی خونه و یه دورهمی داریم شما هم بیایید... رفتم... یه دورهمی خیلی دوستانه و صمیمانه با همکاران سابق که واقعا کم از یه عروسی نداشت از ساعت ۶ بعدازظهر تا ۹.۵ شب زدند و رقصیدند و مسخره بازی درآوردند... همین قدر لذت بخش!! روح و روان من تا چند روز از این دورهمی شاد بود... دست همکاران درد نکنه که با گذشت حدود ۸ سال جدایی ازشون هنوز من رو در جمع خودشون می پذیرند
پی نوشت: کامنت یکی از دوستان تو پست قبلی منو به فکر فرو برده که نکنه جوری می نویسم که آه از نهاد مخاطبم بر بیاد، حسرت بخوره، فکر کنه دارم فخر می فروشم، تکبر دارم و ... که همه اینا آفت زندگی دنیا و آخرت محسوب میشه... دوست دارم نظر اونایی که نوشته های من رو تو این سالها خوندن در این مورد بدونم
بعدا نوشت: یادم رفت بگم همون شبِ ماه گرفتگی ساعت ۱۱.۵ خاموشی رو زدیم و خوابیدیم همسر به سرعت خوابش برد اما من بیدار بودم تا ساعت ۱۲.۱۵ که یهو دیدم پذیرایی با یه نور زیاد روشن شد بعدش هم یه صدای بلند تیراندازی اومد از جا پریدم و نیم خیز شدم که ببینم چه خبره؟ دیدم تی وی روشن شده و داره سریال روزی روزگاری پخش میشه دقیقا صحنه درگیری دزدان و تیراندازی به سمت هم بود. همسرم چنان شوکه شده بود از جاش تکون نمیخورد فقط میگفت چی شده؟ اسرائیل حمله کرده؟ 
گفتم نه آروم باش تی وی روشن شده سریع پاشدم از برق کشیدمش. همسرم نیم ساعتی طول کشید تا حالش جا اومد همش میگفت بخدا فکر کردم نیروها ریختند تو خونه و دارن تیراندازی میکنند
انگار دستمون خورده روی کنترل، یا یادآوری پخش سریال فعال شده یا ساعت روشن شدن تی وی !!! همین قدر مسخره 
ادامه مطلب ...
از روزی که قصد سفر مشهد رو کردیم کمی تا قسمتی کمر درد بودم ولی به روی خودم نیاوردم تا اینکه بعد از شاهرود دیدم نه داره جدی میشه برای همین از پسرم خواستم بیاد جلو و من برم عقب ماشین که بتونم بقیه مسیر رو دراز بکشم...
هتل مون تو مشهد، سر امام رضای ۱۲ بود یعنی درست نبش کوچه بود و قرار نبود تو کوچه پس کوچه ها بریم. ماشین رو تو پارکینگ هتل پارک کردیم و تا روز آخر دیگه با ماشین کاری نداشتیم تا حرم راهی نبود روز اول تاکسی گرفتیم ولی اینقدر تو ترافیک موندیم که گرما زده شدیم برای همین تصمیم گرفتیم از نوبه بعدی مسیر رو پیاده بریم و برگردیم . نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا رو میرفتیم حرم اونم دوساعت مونده به اذان. من یه ختم قرآن داشتم که ۸ جزء مونده داشتم نیت کردم دو سه روزی که حرم هستم تو حرم ختمش کنم برای همین وقتی میرفتم حرم یه زیارت می کردم و بعد از خوندن زیارت نامه بکوب قرآن میخوندم جوری سرگرم میشدم که وقتی موقع اذان سرم رو بالا میگرفتم باورم نمیشد این همه آدم دوروبرم نشسته و اون محوطه مملو از جمعیت شده!!! این نشستن های طولانی و بدون تکیه گاه و بعد هم پیاده روی تا هتل باعث شد کمر دردم تشدید بشه. توفیق پیدا کردم تو سه روز ۸ جژ قرآن رو بخونم و دوباره تو حرم ختم جدید رو شروع کنم...
برگشتنی تصمیم داشتیم چند روزی بریم شمال و پیش راضیه که چند وقت پیش اومده بود دیدن ما. هم بریم اما وقتی تو گروه خانوادگی پوستر چهلم مادر زن دادشم رو دیدیم تصمیم گرفتیم چند روزی هم بریم کرمان هم تو مراسم چهلم شرکت کنیم هم سری به مامانم بزنیم و هم یه کاری رو که مدتها قبل باید انجام میدادیم رو به سرانجام برسونیم برای همین از اداره مهمانسرای فرودس رو رزرو کردیم و راه طولانی مشهد کرمان رو نصفه کردیم فردوس هوا عالی بود مهمانسرا هم خیلی تمیز و شیک بود اما من تا صبح خوابم نبرد به خاطر کمر درد!!! ساعت ۳ بود که پاشدم آبجوش آماده کردم وبقیه رو هم بیدار کردم که زودتر راهی بشیم که زیاد به گرمای کویر لوت نخوریم اما از اونجایی که همیشه روزگار بر وفق مراد نیست تو گرگ و میش هوا یه دوراهی رو همسر اشتباهی میره به سمت طبس و اینطوری میشه که ما یه ساعت راه رو میریم و یه ساعت همون راه رو برمی گردیم ... نمیدونم شاید قسمت این بود که بیاییم و سر راه تو موکب یه روستا مهمون بشیم و یه صبحانه گرم(نیمرو با نون تازه و چای ) بخوریم . واقعا دست و دلبازی روستایی های اون منطقه کویری برام جالب بود. خدا ازشون قبول کنه
پنجشنبه ظهر کرمان بودیم و من همچنان کمردرد اذیتم می کرد روز جمعه مراسم چهلم بود تو شهرستان که حدود ۷۰ کیلومتر با کرمان فاصله داشت با برادر همسر و خواهرم رفتیم. موقع پیاده شدن پاهام قفل شد با کلی دنگ و فنگ و ناله و با کمک همسر و خواهرم از ماشین پیاده شدم و لنگ لنگان رفتم سمت مسجد... تو مسجد روی صندلی قفل شدم تا لحطه آخر نتونستم حتی پاهام رو تکون بدم علیرغم التماس های زنداداشم و خواهر برداراش برای صرف شام عذرخواهی کردیم و برگشتیم کرمان چون مامانم تا آخر مراسم میموند ما مستقیم رفتیم خونه برادرشوهر... جاری مهربونم کلی رسیدگی کرد و با پمادهای مسکن کمرم رو ماساژ داد و کلی دواهای خونگی برام درست کرد و بهم اجازه نداد به هیچ عنوان از جام بلند شم ... با مراقبت های جاری و مسکن های فراوون یکی دو روزی بهتر شدم و کج دار مریز مهمونی ها رو شرکت می کردیم ...
قرار بود روز دوشنبه معامله ای انجام بشه اما طرف معامله یکشنبه گفت باید برم زاهدان و روز بعد برمی گردم و میام پای معامله که بازهم چرخ روزگار بر وفق مراد نبود و تماس گرفت و گفت ماشینم خراب شده و منتظر یدک کش هستم تا منتقلش کنیم تعمیرگاه کرمان برای همین بعید میدونم تا آخر هفته فرصتی پیش بیاد و اینجوری شد که ما در یه تصمیم ناگهانی عصر دوشنبه راه برگشت رو در پیش گرفتیم و ساعت ۲ نیمه شب خونه بودیم ... لههههه !!! کوفتههههه!!! داغوووون!!!
روز سه شنبه منِ دیوانه که تحمل گرد وخاک رو نداشتم افتادم به جون خونه و تا عصر گردگیری کردم و عصر هم جارو زدم و بدین ترتیب فاتحه مهره های کمرم رو خوندم... و حالا سه روزه یا نمی تونم راه برم یا مثل پنگوئن راه میرم و شبا از درد خوابم نمیبره مثل همین الان که دارم این مطلب رو پست میکنم و ساعت ۱:۴۵ بامداد هست.... به هیچ عنوان هم تا حالا زیر بار دکتر رفتن نرفتم که نرفتم...
بالاخره طلسم مشهد شکسته شد و ما بعد از سه سال تونستیم خانوادگی بریم زیارت(من پارسال به اتفاق دخترم رفته بودم)
امسال هم قرار بود دخترم تو این سفر همراهمون باشه اما یهو دو سه روز قبل از سفر کربلایی شد و با عمه کوچکش و دختر عمه و دختر عموش رفت پیاده روی اربعین... همسرش هم به فاصله یک روز رفتند تو مسیر نجف جهت خادمی در موکب... بهش گفتم پارسال امام رضا یک روز قبل از سفر به مشهد، برات مکه رفتن ما رو امضا کرد امسال هم برات کربلای تو رو... قربون مهربونی و لطف و مرحمتش برم
الان ما نیم ساعت فاصله داریم تا شهر فردوس (مسیر مشهد به کرمان) و دخترم نیم ساعت داره تا یزد...
سه روز تو راه بودیم یک روز رو شهمیرزاد یا به قول محلی ها شاه مرزا بودیم و از زیبایی و هوای بسیار خنک و دل انگیزیش استفاده کردیم... یک شب رو هم شاهرود خوابیدیم... سه روز مشهد بودیم و نهایت استفاده از لحظه به لحظه حضور در مشهد رو بردیم روزهای منتهی به اربعین مشهد بی نهایت شلوغ شده بود هوا هم خداروشکر زیاد گرم نبود
یه گوسفند نذر مهمان سرای حرم امام رضا کرده بودیم و همون روز اول رفتیم ادا کردیم برای همین ۱۲ تا فیش غذا بهمون هدیه دادند. دیگه کلا غذای هتل رو بی خیال شدیم و ترجیح دادیم غذای حضرت رو بخوریم جای همه دوستان خالی...
قصد داریم یه هفته رو هم کرمان باشیم مامانم زانوش رو عمل کرده باید چند روزی منم برم در خدمتش باشم
دعاگوی همه عزیزان در حرم رضوی بودم