خانه عناوین مطالب تماس با من

ღ خاطرات یک مهندس ღ

ღ خاطرات یک مهندس ღ

درباره من

خداوندا ... تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قطار موهبت هایت مرا تنها تو نگذاری که من تنهاترین تنهام ، انسانم خدا گوید: تو ای زیباتراز خورشید زیبایم تو ای والاترین مهمان دنیایم تو ای انسان ! بدان همواره آغوش من باز است شروع کن ... یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من ادامه...

پیوندها

  • تاب
  • زهره جان
  • گیل پیشی
  • خانه امن (زینب بانو)
  • زندگی پراز خاطره است(لیلی)
  • نچاق(رضوان جان)
  • مادر خونه
  • نپنتی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • چگونه شکر تو را به جا آورم!؟
  • به زمستان خوش آمدید
  • بارون بارون بارونه...
  • نتیجه اعتراضم
  • سفر سورپرایزی
  • قابلیت ثبت در کتاب گینس :)
  • ارتباط موثر
  • حالم بده
  • در مسیر تهران
  • کاهش پلاکت خون

بایگانی

  • دی 1404 2
  • آذر 1404 3
  • آبان 1404 5
  • مهر 1404 6
  • شهریور 1404 2
  • مرداد 1404 2
  • تیر 1404 1
  • خرداد 1404 6
  • اردیبهشت 1404 3
  • فروردین 1404 1
  • دی 1403 1
  • مهر 1403 1
  • مرداد 1403 1
  • تیر 1403 3
  • خرداد 1403 7
  • اردیبهشت 1403 8
  • فروردین 1403 5
  • مهر 1402 3
  • شهریور 1402 5
  • مرداد 1402 5
  • تیر 1402 2
  • خرداد 1402 2
  • اردیبهشت 1402 2
  • آذر 1394 1

جستجو


آمار : 234773 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • چگونه شکر تو را به جا آورم!؟ چهارشنبه 10 دی 1404 12:02
    هفته ای که گذشت یعنی دقیقا از سه شنبه اون هفته تا دوشنبه این هفته مدام به خاطر بیماری همسر در رفت و آمد به آزمایشگاه و مراکز تصویربرداری و کلینیک و مطب و... بودیم. آزمایش تومور مارکر و سایر آنزیم های کبدی و... رو روز دوشنبه گرفتند و نتایج رو که دادند با هوش مصنوعی چک کردم ظاهر همه چی اوکی بود و نرمال... آخرین ام آر آی...
  • به زمستان خوش آمدید دوشنبه 1 دی 1404 09:58
    خب فصل پاییز هم تمام شد و دوباره یه فصل دیگه از سال رو تا به انروز دیدیم .شکرررر امیدوارم شب یلدای خوب و خوشی رو سپری کرده باشید و در کنار خانواده یا اقوام بلندترین شب سال رو به صبح امید و روشنایی گره زده باشید خداروشکر امسال یلدای خوبی داشتیم بچه هام کنارم بودند به اضافه خواهر زاده عزیزم... همسر هم امسال حالش خیلی...
  • بارون بارون بارونه... چهارشنبه 19 آذر 1404 15:28
    خدایا شکرت به خاطر رحمتی که از امروز صبح بر ما ارزانی داشتی خدایا به اندازه همه قطرات بارانی که امروز ریز ریز داره میاد و زمین تشنه رو سیراب میکنه شکرررر دلم میخواد اینقدررررر بباره که دستامون رو ببریم بالا و بگیم خدایا دیگه بسه پی نوشت : مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیاست که تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد و...
  • نتیجه اعتراضم سه‌شنبه 4 آذر 1404 21:58
    با کمال تعجب چند ساعت بعد از نظر سنجی و اعتراض من به خدمات دهی راه آهن و تأخیر بیش از حد قطار امروز پیامک از سمت راه آهن ارسال شده... نشون میده وقتی بی خیال از کنار یه موضوع نگذری و مطالبه گر باشی و سکوت نکنی باعث میشه مراکز خدمات دهی برای حفظ مشتری و ارتقای سطح کیفیت خدماتشون، به این اعتراضات توجه کنند ممکنه خسارت...
  • سفر سورپرایزی دوشنبه 3 آذر 1404 19:02
    ماه گذشته به خاطر اسباب کشی دخترم نتونست بیادتهران...دلم براش تنگ شده بود.. از اون طرف خواهرم رفته بود خونه جدید که دوساله دارن میسازن و به همه خانواده میخواست مهمونی بده... روز شنبه زنگ زد و خواهش و تمنا که شما هم بیایید... مهمونی رو انداختیم جمعه که شما هم بتونید بیایید... با توجه به اینکه روز دوشنبه نوبت دکتر...
  • قابلیت ثبت در کتاب گینس :) شنبه 24 آبان 1404 11:52
  • ارتباط موثر پنج‌شنبه 15 آبان 1404 11:54
    امروز وقتی شماره یکی از مدیران شرکت نظیرمون تو کرمان افتاد روی گوشیم داشتم از تعجب شاخ در میاوردم آخه من ۱۵ سال پیش فقط یکسال تو کرمان بودم و تو این مجموعه ای که آقای مهندس "ن" یکی از مدیراش بود فقط ۲۴ روز حضور داشتم بعد از اون به ساختمان ستاد منتقل شدم و کلا ارتباطم با ایشون قطع شد... اما همون ۲۴ روز عملکرد...
  • حالم بده شنبه 10 آبان 1404 10:56
    نمیدونم داروها تقلبیه یا بیمار ما وضعش حاده با تزریق دوتا آمپول ان پلیت پلاکت از ۲۴ هزار اومده روی ۱۴ هزار اینقدر خطرناک شده که دکتر میگه حتی یه ضربه کوچک میتونه منجر به خونریزی داخلی بشه و لخته شدن خون و... دیشب از درد شکم و کمر به خودش پیچید... ترس از خونریزی داخلی از دیشب تا حالا منو کشت... تمام دیشب رو از هوش...
  • در مسیر تهران سه‌شنبه 6 آبان 1404 10:58
    برای نوبت امروز دکتر در اتوبان و در مسیر تهران هستم قراره تو مسیر یه سر به پسر خاله بزنیم و بعد راهی مطب بشیم فرصت کردم وبلاگ تعدادی از دوستان رو بخونم و براشون کامنت بذارم دوستتون دارم بعدا نوشت: خب همونطور که گفتیم چون تا وقت دکتر زمان مناسبی در اختیار داشتیم سر راه یه سر به شرکت پسرخاله زدیم و چند ساعتی رو اونجا...
  • کاهش پلاکت خون پنج‌شنبه 1 آبان 1404 14:02
    امروز صبح همسر رفته آزمایش داده ساعت ۱۲.۳۰ از آزمایشگاه زنگ زدند و گفتند پلاکت خون شدیدا پایین اومده سریع با پزشکتون درمیون بذارید به قدری دستپاچه شدیم که نمی دونستیم چکار کنیم... نتیجه آزمایش رو فرستادیم برای دخترم چون مدتی تو آزمایشگاه کار می کرده اونم زنگ زده نگران که بابا زودتر برو بیمارستان این حد از پلاکت، خطر...
  • بی قراری سه‌شنبه 29 مهر 1404 10:44
    نمیدونم چمه ... دلم فقط گریه میخواد... دلم میخواد تنها باشم و تو کنج تنهایی هام یه دل سیر گریه کنم... مثل همین الان که اشک بی مهابا از گونه ها جاریه... روزایی که گریه می کنم به مراتب حالم بدتره و تا بیام دوباره سرپا بشم چند روز طول میکشه... هیچ چیزی دیگه نمی تونه باعث آرامشم بشه... کی گفته گریه آدم رو آروم...
  • پیگیری درمان چهارشنبه 23 مهر 1404 10:50
    طفلکی دخترم بعد از مدتها اومده بود تهران اما با مامان مضطرب و ملتهب روبرو شد... به اصرار دخترم و به پیشنهاد یکی از دوستان رفتیم بیمارستان قلب جماران... تست ورزش و اکوکاردیوگرافی رنگی دادم، تو همون بیمارستان نشون دوتا متخصص قلب دادم به اتفاق گفتند درد، ربطی به مشکل قلبی نداره و خوشبختانه قلب سالمه... هزاران بار شکر......
  • یهو اورژانس... جمعه 18 مهر 1404 01:31
    از همان روزی که داداشم مهمونمون بود دست چپم درد می کرد. تو این چند روزه هی خودمو زدم به بی خیالی و با خودم گفتم کار سنگین انجام دادم، ورزش کردم، این دو سه روز اخیر هم یه نظافت اساسی دو طبقه رو در حد خونه تکنونی داشتم... تا دیگه امشب وقتی کار آشپزخانه به اتمام رسید درد دستم بیشتر شد... این چند روز به کسی هم نگفتم درد...
  • حُسن همسایگی دوشنبه 14 مهر 1404 13:06
  • تزریق رادیو دارو چهارشنبه 9 مهر 1404 14:10
    سه شنبه هفته گذشته بعداز اینکه گفتند فعلا رادیو دارو موجود نیست دکتر خون و آنکولوژی پیشنهاد داد که تا موجود شدن داروی رادیواکتیو با دوز پایین شیمی درمانی، درمان رو ادامه بدیم که تو این مدت تومورها دوباره رشد نکنند. خدا نصیبتون نکنه، نمیدونم این چطور دوز پایینی بود که بعد از یک روز چنان عوارض وحشتناکی به دنبال داشت که...
  • دور فلکی یکسره بر مَنهَج عدل است خوش باش که ظالم نَبرد بار به منزل چهارشنبه 2 مهر 1404 22:51
    خب پس از چند هفته رفت و آمد و آزمایش و عکس و ام آر آی و این دکتر و اون دکتر و این مشاوره و اون مشاوره در نهایت تشخیص داده شد که بیماری همسر با تشخیصِ درست و روش درستِ درمان تحت کنترل در آمده، روده کاملا پاکسازی شده، ضایعات شکمی ناپدید شده اند و تنها بخش کوچکی از ضایعات در کبد هنوز وجود داره. دکتر متخصص کبد نظر دکتر...
  • شهریورماه شلوغ چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:10
    این همه برو بیا و شلوغی تو شهریور امسال خیلی عجیبه! هم شهر به طرز وحشتناکی شلوغه هم ما خیلی عجیب شلوغ شدیم دو سه گروه برام مهمون اومد و حسابی درگیر مهمانداری شدم . تو شهریور دوسه تا سفر اجباری داشتم هنوزم ادامه داره... ادامه مطلب طولانیه اگه حوصله ندارید نخونید... صرفا محض ثبت خاطره نوشتم از پنجشنبه هفته پیش هم مدام...
  • همین قدر مسخره؛ همین قدر لذت بخش دوشنبه 17 شهریور 1404 11:15
    دیروز سامانه برق من می گفت خاموشی ساعت ۱۷ تا ۱۹ اتفاق میوفته! خاموشی این ساعت از روز منو به شدت کلافه میکنه دلیلش هم برای خودم نامشخصه! برای همین برای اینکه خونه نباشیم به همسر پیشنهاد دادم صندلی ناهار خوری که پایه ش شکسته رو ببریم برای تعمیر تا ساعت 5 و 5 دقیقه خونه بودیم ولی برق نرفت... حالا اگه خونه مونده بودیم...
  • کمر درد بعد از سفر جمعه 31 مرداد 1404 01:47
    از روزی که قصد سفر مشهد رو کردیم کمی تا قسمتی کمر درد بودم ولی به روی خودم نیاوردم تا اینکه بعد از شاهرود دیدم نه داره جدی میشه برای همین از پسرم خواستم بیاد جلو و من برم عقب ماشین که بتونم بقیه مسیر رو دراز بکشم... هتل مون تو مشهد، سر امام رضای ۱۲ بود یعنی درست نبش کوچه بود و قرار نبود تو کوچه پس کوچه ها بریم. ماشین...
  • بالاخره... چهارشنبه 22 مرداد 1404 18:35
    بالاخره طلسم مشهد شکسته شد و ما بعد از سه سال تونستیم خانوادگی بریم زیارت(من پارسال به اتفاق دخترم رفته بودم) امسال هم قرار بود دخترم تو این سفر همراهمون باشه اما یهو دو سه روز قبل از سفر کربلایی شد و با عمه کوچکش و دختر عمه و دختر عموش رفت پیاده روی اربعین... همسرش هم به فاصله یک روز رفتند تو مسیر نجف جهت خادمی در...
  • خدا مراقب ماست دوشنبه 2 تیر 1404 17:54
    از خودم خجالت می کشم که چطور این چند روز خودم رو در خانه حبس کردم و فقط اخبار جنگ رو دنبال کردم . در واقع یه یاس و ناامیدی عجیبی بر من غلبه کرده و فکر می کردم دنیا به آخر رسیده و همه چیز تمام شده در حالی که زندگی جریان داره و مردم خیلی عادی دارند زندگی شون رو می کنند... روز پنجشنبه به اتفاق خاله رفتیم حرم یه زیارت...
  • میزبانی جمعه 30 خرداد 1404 10:02
    سلام امیدوارم که حال همه عزیزان خوب باشه و در صحت و سلامت زندگی در جریان باشه بیش از یک هفته هست که درگیر جنگیم و دشمنِ متجاوزِ مدعی حقوق بشرناجوانمردانه به کشور حمله میکنه و کودک و زن و مرد رو به خاک و خون میکشه این وسط غرب تهران که محل سکونت اقوام ماست به شدت مورد تهاجم دشمنه و موندن در خانه در حالی که نمی تونی از...
  • سفر مشهد کنسل شد:( دوشنبه 26 خرداد 1404 15:55
    با توجه به اوضاع فعلی کشور : - شرایط جنگی که کل کشور درگیرش شده - شاهرود و مشهد هم دو روز اخیر شاهد خرابکاری مزدوران موساد بوده - کلیه پروازها لغو شده، بلیط وسایل نقلیه ریلی و زمینی هم کلا گیر نمیاد - سهمیه بنزین ۱۵ لیتر در روز شده و مایی که بنا داشتیم زمینی و با ماشین خودمون بزنیم به جاده و تفریحانه مسیر رو طی کنیم...
  • وطنم زخمی سربلند بحران ها شنبه 24 خرداد 1404 17:39
    امیدوارم به حق این عید بزرگ مکر و جنایت دشمنان وطنم به خودشون برگرده امیدوارم خون به ناحق ریخته کودکان ، زنان و مردان سرزمینم به زودی گریبان این دیوصفتان روزگار رو بگیره و به زودی این غده سرطانی از روی زمین محو بشه حالمون اصلا خوب نیست نسلی هستیم که دوبار طعم تلخ جنگ رو چشیدیم مردانِ مردِ ما دلاورانه در مقابل دشمن، ۸...
  • درهم برهم شنبه 10 خرداد 1404 18:06
    نمیدونم چه حکمتیه که بعضی وقتا هفته ها یک نفر هم در خونه رو نمیزنه یه بارم پشت هم مهمون میاد تا به یه نقطه برسی بگی وای خدایا خسته شدم دلم میخواد یه ساعت برای خودم باشم از روز سه شنبه مهمون دارم از دیروز دخترم اینا به جمعمون اضافه شدن امشب هم دختر برادرشوهر با همسرش از کرمان اومدن ظهر خونه خاله همسرش بودند و امشب میان...
  • یه خاطره تلخ و شیرین چهارشنبه 7 خرداد 1404 09:41
    اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد 1380بود اون سال تو اردیبهشت ماه باران های سیل آسایی داشتیم چند روز بود که مرتب بارون میومد و ما هم از این وضعیت بسیار خوشحال و خرسند بودیم مدام دور هم می نشستیم و می گفتیم کاش این بارندگی ها کم کم ولی مستمر بیاد اونوقت رودخانه حتما جاری خواهد شد و یه بهار و تابستان بی نظیری رو خواهیم...
  • خیارچ سه‌شنبه 6 خرداد 1404 14:51
    روز پنجشنبه به روستای خیارچ استان قزوین دعوت شدیم تو اینترنت سرچ کردم چیز خاصی در موردش ننوشته واقعا نمیدونم ارزش داره ۲.۵ ساعت طی مسیر کنیم و صبح بریم و عصر برگردیم؟! صمن اینکه برادر شوهرم با پسرش و زن و بچه اش اومدن مهمونمون هستند البته پسر برادر شوهر قراره بره زن و بچه رو بذاره کرج و خودش هم دوره آموزشی رو تو تهران...
  • دیدار یه دوست قدیمی و گر ببندد زحکمت دری... یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 13:08
    راضیه و جمیله و نسیم از دوستان صمیمی دوره لیسانس خواهرم که دوسال از من کوچکتره هستند. تو تهران رشته پرستاری خوندند و بعداز فارغ التحصیلی تو شهر خودشون مشغول خدمت شدند ارتباط ما هم برمی گرده به همون زمان دانشجویی شون ما تازه ازدواج کرده بودیم هنوز کرمان ساکن بودیم که خواهرم دوستاش رو تو اردیبهشت دعوت کرد کرمان و همه به...
  • به وسعت عالم هستی غم رو دلمه یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 10:38
    این همه امیدواری قبل از سال با یه حرف دکتر دود شد رفت رو هوا از دیروز فقط دلم میخواد تنها باشم و یه گوشه بشینم و به بخت و اقبال و سرنوشت خودم اشک بریزم از روز سه شنبه باید دور جدید شیمی درمانی رو با دوز بالاتر و افزایش دارو شروع کنیم دیگه واقعا فکر میکنم خدا هیچ توجهی به دعاها و التماس های من و اطرافیان نداره و خواست...
  • یه مهمونی دلچسب دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 18:09
    الان که دارم این پست رو می نویسم یک لیوان چای ایرانی خوشرنگ با کلمپه (سوغات کرمان) کنار دستمه و مست از رنگ و بوی چای ایرانی و عطر دل انگیز کلمپه کرمانی هدیه زن عمو جانم هستم پریروزا پسرعموم با همسرم تماس گرفته و گفته الوعده وفا طبق قولی که دادیم داریم میاییم خونه تون. به اتفاق خانمم، مادرم ، خواهرم و خاله ام. البته...
  • 77
  • صفحه 1
  • 2
  • 3