... و بالاخره رویای من به تحقق پیوست و من راهی عراق شدم. عراق رو سه چهار مرتبه رفتم ولی پیاده روی رو نه !
روز سه شنبه 31 مرداد همه خدمه ( از شهرهای تهران، شهرهای شمالی کشور، اصفهان و قم) طبق برنامه ریزی قبلی در ترمینال قم تجمع کردند و ساعت حدود 4 بعدازظهر راهی مرز مهران شدیم. از قم تا مرز مهران 14 ساعت راه بود... حدود سه ساعت طول کشید تا از مرز رد شدیم و وارد مرز عراق شدیم... گیت به گیت بازرسی و کنترل پدرمون رو درآورد. جمعیت هم که نگو!! تازه ما نماز صبح رسیدیم و هنوز شلوغ نشده بود فکر کنید در طول روز چه جمعیتی اونجا وارد میشدند...
اتوبوسی رو که از قم گرفته بودند خیلی خوب بود ظرفیت ماشین 40 نفربود کولرش به خوبی کار میکرد و ما اصلا اذیت نشدیم و جالبترش اینکه من دوتا صندلی داشتم و تا مرز راحت بودم... همه میگفتند شما چرا اینقدر خوش شانسی که دو تا صندلی داری منم به شوخی میگفتم من خیلی ویژه دعوت شدم برای همین جام هم ویژه هست...
ما دوتا اتوبوس بودیم که جزو خدمه موکب به حساب میومدیم
اما اونطرف مرز عراق یه اتوبوس داغون با ظرفیت 60 الی 70 نفر ما رو جابجا کرد یعنی دوتا اتوبوس از ایران، شد یه اتوبوس اوراق و یه ون اوراق تر از اون... اینقدر ماشینه داغون بود که ما 6 ساعت از مرز تا نجف رو طی کردیم 60 کیلومتر بیشتر نمیتونست بره اگه بیشتر از 60 تا میرفت شروع میکرد به پت پت کردن کولرش هم که اصلا کار نمی کرد جلوی صندلی ها به اندازه ای بود که فقط میتونستی پات رو بذاری جلو وقتی مینشستی روی صندلی دیگه کاملا قفل میشدی
ساعت حدود یک بعدازظهر رسیدیم نجف و در محل مورد نظر مستقر شدیم... برق نبود فکر کنید خسته و کوفته و کلافه از راه رسیدی و داری از گرما هلاک میشی اما برق نیست...
ناهار رو خوردیم و تصمیم گرفتیم برای نماز مغرب و عشا بریم حرم... رفتیم سرداب نماز رو خوندیم و اومدیم صحن حضرت فاطمه (س) دیدیم برای زیارت صف کشیدن دوتا صف طویل که مارپیچی تو صحن خودنمایی می کرد(بنا به گفته زائرین یک صف از پای حضرت وارد میشد یه صف هم از بالا سر حضرت) چون خسته بودیم نتونستیم بریم تو صف وایسیم برای همین همونجا از دور سلام دادیم . بعد نماز برگشتیم خونه بازم برق نبود فکر کنید یکی مثل من که همین جوری تو شرایط عادی و معمولی خوابش نمیبره تو همچین شرایطی چه وضعیتی خواهد داشت تا خود صبح تو جام نشستم و خودم رو باد زدم همش به خودم میگفتم کاش حرم مونده بودم لااقل اونجا گرما کلافه ام نمی کرد و زیارت سیر می کردم...
روز پنجشنبه بعداز صرف صبحانه لباس پوشیدیم و به اتفاق چندتا از دوستان جدیدم رفتیم حرم خداروشکر به حرم خیلی نزدیک بودیم چهارپنج دقیقه پیاده روی بیشتر نداشتیم... هنوز خیلی به نماز مونده بود برای همین تصمیم گرفتیم بریم تو صف زیارت و از نزدیک ضریح رو لمس کنیم . این صف بستن و نظم خیلی خوبه نه ازدحام جمعیتی هست نه کسی اذیت میشی... حدود 50 دقیقه تو صف بودیم تا رسیدیم به ضریح مولا... آخ که چه حالی میشی وقتی برای اولین بار چشمت به ضریح میوفته ناخودآگاه به گریه میوفتی همه چی رو فراموش می کنی... اونجا یادت میره چه خواسته ای داشتی فقط خداروشکر می کنی که این اجازه بهت داده شده که به حضرت پدر نزدیک بشی... تنها چیزی که به زبونت جاری میشه صلواته... یا سلامه... من واقعا اون لحظه به هیچی دیگه فکر نکردم... فقط چون مسیر مارپیچی بود و فاصله داشت با ضریح خودت رو پیدا می کنی و بعدش خواسته هات رو یادت میادبعدش شروع می کنی به اسم بردن عزیزانت و ملتمسین دعا... خیلی حال خوبی بود... واقعا فکر میکنم ایده جالبیه که اینجور منظم اجازه زیارت به زوار میدن... بدون هیچ گونه فشار و استرسی با مولا حرف میزنی... اشک میریزی و استغاثه میکنی... نوبتم که شد ضریح رو بغل کردم و همه آرزوها و دعاها رو یه لحظه از ذهنم گذروندم... برگه ای رو که اسامی دوستان و آشنایان رو توش نوشته بودم با سلام و صلوات داخل ضریح انداختم و یواش یواش از ضریح دور شدم تا ساعتها این حس خوب در من جاری بود من اجازه داشتم با حضرت پدر حرف بزنم من ازش اجازه گرفتم زیارت امام حسین و حضرت عباس رو نصیبم کنه... در ضمن تمام خواسته هام رو هم تو همون چند لحظه ازش خواستم...
نماز ظهر و عصر رو هم تو سرداب خوندیم و یه سر هم به انتهای سرداب زدیم خیلی جالب بود سرداب مخصوص مسافرین بود... پتو میدادن به مسافرین که شب رو همونجا استراحت کنند... زیرزمین سرداب حمام بود برای دوش گرفتن و شستشوی لباس... انتهای سرداب غلغله بود از جمعیت ولباس های شسته ای که روی نرده ها و طناب ها آویزون بود... هر وعده هم همونجا غذا میدادن به زائرین که صفش کیلومتری بود اون روز ظهر دوتا از دوستان رفتند که غذا بگیرند و از غذای حضرت به عنوان تبرکی بخوریم که دیدیم دست خالی برگشتند گفتند اینقدر صفش طولانی هست و اینقدر زائر گرسنه هست که پشیمون شدیم گفتیم ما که تو منزل ناهار داریم این غذا برای زواری است که جا و مکان و غذا ندارند برای همین بعد از نماز برگشتیم منزل ناهار خوردیم و یه استراحت مختصرکردیم(برق همچنان نبود یا اینکه میومد و بعد نیم ساعت دوباره قطع میشد) ساعت حدود 4.5 بعداز ظهر با دوتا ون راهی کربلا شدیم که شب جمعه رو به زیارت اباعبدالله برسیم. متاسفانه این قدر ترافیک تو راه زیاد بود که حدود ساعت 9 رسیدیم. منزلی رو که قرار بود توش اقامت داشته باشیم تو یه کوچه باریک پرپیچ و خم درست روبروی حرم حضرت عباس بود اینقدر خوشحال شدم که این قدر نزدیکیم به حرم. شام رو خوردیم و سریع آماده شدیم که بریم حداقل نماز مغرب و عشا رو تو حرم بخونیم حالا این همه جمعیت تو منزل و دوتا دستشویی که آب هم نداشت. تا اومدم به خودم بجنبم دوتا از همراهی هام که یکیشون همسایه مون مریم خانم بود و چند ساله داره این مسیر رو میره و میاد و راه بلد بودن که میخواستم باهاشون برم حرم رفته بودند. برای اولین بار بود میخواستم برم حرم می ترسیدم راه رو گم کنم کوچه خیلی پرپیچ و خم بود و از دو طرف راه داشت. گفتم توکل بر خدا بی سواد که نیستم تابلوها رو در نظر میگیرم که موقع برگشت راه رو گم نکنم . از راه بازارچه رفتم به سمت حرم از کوچه که میومدی بیرون دقیقا روبروی حرم حضرت عباس(ع) قرار می گرفتی. چون نماز نخونده بودم دنبال دستشویی می گشتم رفتم سمت حرم امام حسین گفتم برم شب جمعه نماز رو اونجا بخونم. آدرس سرویس های بهداشتی رو که پرسیدم دیدم سمت حرم حضرت عباس هست اونم تو یه کوچه !! خلاصه دردسرتون ندم سه طبقه رفتم بالا تا یه جای خلوت پیداکنم برای وضو گرفتن. وضو رو گرفتم دیدم بخوام برم سمت حرم امام حسین نمازم قضا میشه برای همین رفتم حرم حضرت عباس. وای که چه حالی داره حرم حضرت برادر. قشنگ سنگینی فضای حرم رو روی قلبت حس می کنی. چند دقیقه ای مات و مبهوت از دور به ضریح چشم دوختم و هیچی نگفتم... دیدم تو صحن جا نیست رفتم سرداب اونجا نمازم رو خوندم بعداز نماز کاغذی رو که با خودم داشتم رو درآوردم و از روی گوشی تمام اونایی که بهم التماس دعا گفته بودند رو بهش اضافه کردم و رفتم کنار ضریح داخل سرداب زیارت کردم و همونجا انداختم تو ضریح بعد اومدم تو صحن و یه جایی پیدا کردم و نشستم به زیارت نامه و سایر اذکار... با توجه به تجربه نجف اشرف و این که احتمالا الان تو منزل برق نباشه تصمیم گرفتم شب رو تا صبح حرم بمونم و بعد از نماز صبح برم خونه. نماز صبح رو که خوندم گفتم الان وقتشه که برم زیارت رفتم داخل جمعیت موج میزد. با هر موج جمعیت دو قدم میرفتم جلو ده قدم میومدم عقب واقعا غوغایی به پا بود تا نزدیک ضریح رفتم اما به ناگاه با یه موج پرتاب شدم انتهای صحن دیدم اینجور زیارت کردن شایسته نیست عطاش رو به لقاش بخشیدم و تو خلوتی دور ضریح چند دقیقه ای وایسادم و سلام دادم و حاجات همه و خودم رو خواستم بعد هم راهی منزل شدم هوا دیگه کاملا روشن شده بود. داخل بازارچه شدم حالا هرچی می رفتم اون تابلویی رو که شب مد نظر گرفته بودم رو نمی دیدم و یه خورده هم شک کرده بودم که اسمش چی بود خلاصه تا ته بازارچه رو رفتم و دوباره برگشتم تا بالاخره تابلو رو دیدم وقتی رفتم خونه دیدم همه خوابند. خواب خواااااب. مریم خانم بیدار شد و گفت وای ببخشید من اولش اصلا یادم نبود شما به من گفتی من باهاتون میام حرم. برای همین وقتی رسیدیم حرم امام حسین یهو یادم اومد و بدو بدو برگشتم که بهت برسم اما شما رفته بودی برای همین من نمازم رو تو خونه خوندم. گفت چه جوری رفتی و برگشتی؟ راه رو بلد نبودی که؟ خندیدم و گفتم بابا دست کم گرفتی مارو...
روز جمعه بود و احتمال میدادیم که نماز جمعه تو حرم امام حسین برگزار بشه برای همین بعداز صرف صبحانه تصمیم گرفتیم نماز ظهر و عصر رو بریم حرم حضرت عباس. برای نماز اگه دیر بجنبی و یکی دوساعت زودتر از اذان حرم نباشه محاله جا گیرت بیادما هم تا رفتیم دیر شده بود. ولی از اونجایی که خدا باهامون یار بود یه جای کوچولو درست روبروی ضریح پیدا کردیم و نشستیم نماز ظهر و عصر رو خوندیم دوباره رفتیم داخل که اگه امکانش باشه زیارت کنیم که دیدیم سیل جمعیت داره وارد میشه باز از دور سلام دادیم و اومدیم بیرون.
برای نماز مغرب و عشا دیگه رفتم حرم امام حسین(ع) چون هنوز تا اذان زیاد مونده بود برای همین رفتیم تو صف زیارت. حرم امام حسین هم مثل حرم امام علی (ع) نظم خاصی برای زیارت داشت. خیلی خوب بود خیلی... هرچی بگم از این زیارت که چطور بهم چسبید باورتون نمیشه... آهان یادم رفت بگم تو مسیر که میرفتیم با مریم خانم تصمیم گرفتم یه تی شرتی لباسی چیزی بگیرم برای همسرم و با ضریح اباعبدالله متبرکش کنم... دوتا تی شرت یکی به نیت همسر یکی هم به نیت دامادم خریدم و با خودم بردم حرم... وقتی به ضریح رسیدم لباس ها رو متبرک کردم و چون از سمت شش گوشه رفته بودیم برای زیارت فاصله خوبی تا انتهای ضریح بود برای همین یه سیر و به تنهایی بدون فشار و استرس زیارت کردم بعد هم با مریم خانم اومدیم اون بخشی رو که برای خواندن نماز زیر قبه تدارک دیده بودند نشستیم و هنوز تا نماز مغرب یک ساعتی باقی مونده بود... تو این یک ساعت به شش گوشه نگاه کردم و تمام حاجت هام رو خواستم. نماز خوندم. زیارت نامه خوندم. قرآن خوندم و در نهایت بعد از اذان نمازم رو درست روبروی شش گوشه به جا آوردم زیباترین و دل نشین ترین نمازی که تو عمرم خونده بودم و در انتها با چشمانی اشکبار و دلی سبک شده از حرم اومدم بیرون و رفتیم سمت منزل...
بعداز خوردن شام حدود ساعت 11 دوباره با مریم خانم و یکی دیگه از دوستان تصمیم گرفتیم بریم حرم امام حسین من به دوستام گفتم میخوام تا صبح بمونم تو حرم... تا نزدیکی حرم امام حسین باهم بودیم که یکیشون گفت من حالم خوب نیست فکر نمی کنم تا صبح دوام بیارم... مریم خانم هم گفت از اونجایی که از صبح نتونستم استراحت کنم میدونم تا بیام بشینم چرت میزنم و هیچی از زیارت نمی فهمم. برای همین جلوی در از من خداحافظی کردند و برگشتند منزل اما من عزمم رو جزم کردم که تا صبح بشینم فکر اینکه تو خونه بشینم و گرما رو تحمل کنم و اصلا خوابم نبره و بعد هم خودم رو سرزنش کنم که چرا از این فرصتها استفاده نکردم آزارم میداد... رفتم حرم و از خادمین حرم سوال کردم نماز جماعت کجا برگزار میشه رفتم یه جا پیدا کردم و همونجا نشستم به دعا خوندن و ذکر گفتن... تا نماز صبح الحمدالله بیدار بودم و بهره کافی رو بردم... نماز خوندم و بعد برگشتم منزل...
نماز ظهر و عصر روز شنبه رو دوباره تو حرم حضرت عباس بودم درست روبروی ضریح اینقدر صحنه قشنگی بود که باورتون نمیشه یک ساعت تا نماز مونده بودنشستم روبروی ضریح کلی با حضرت عباس درد دل کردم...بعداز نماز ظهر و عصر با مریم خانم تصمیم گرفتیم از بین الحرمین بریم به سمت حرم اباعبدالله و اونجا زیارت آخر رو بخونیم و وداع کنیم از در باب السلام وارد شدیم پله های انتهایی رو که درست روبروی ضریح بود رو نشستیم و هر کدام جداگانه به راز و نیاز پرداختیم. زیارت عاشورا رو با صد لعن و صد سلام قرائت کردم و بعدش هم دو رکعت نماز خوندم و از همونجا از امام حسین وداع کردم و ازش خواستم این زیارت ها سال های سال تکرار بشه...
راستی یادم رفت بگم تل زینبیه به خاطر عملیات کارگاهی بسته بود برای همین من کلا تمام وقتم رو تو حرم بودم بقیه دوستان به جاهای دیگه سرکشی کرده بودند مثل دیدن رود فرات و کف العباس و ... اما من ترجیح دادم تو حرم باشم
ساعت 4 بعدازظهر قرار بود راه بیوفتیم به سمت موکب طبق قرار با نیم ساعت تاخیر رفتیم به سمت میدون که سوار ون بشیم... از کنار حرم حضرت ابوالفضل رد می شدیم برای آخرین بار روبروی حرم وایسادم و عرض ادب کردم... دوتا ون برای انتقال ما کرایه شد و از راه هایی ما روبرد که کلی حظ کردیم نخلستان های زیبا و نیزارهای بلند قامت اما یه چیز که همه جا کاملا مشهود بود زباله های رها شده در طبیعت بود. ظروف یکبار مصرف به خصوص ظروف آب با آسفالت و خاک و گل اونجا یکی شده بود. با خودم گفتم جالبه یکی از این زباله ها تو ایران حداقل تو شهرها رو زمین نمی مونه و کارگرهای زحمت کش بازیافت اینا رو جمع می کنند و نمیذارند تو طبیعت ولو بمونه ولی انگار تو عراق اهمیتی به این زباله ها نمیدن و سیستمی برای جمع آوری این نوع زباله ها ندارند... خیلی چندش بود این منظره واقعا کشور کثیفیه... چندتا مسئله سالهاست که تو عراق حل نشده باقی مونده. از زمانی که صدام لعنتی زنده بود من رفته بودم کربلا دقیقا همین شرایط (برق کشی های افتضاح، کثیفی معابر، نبود امکانات بهداشتی مناسب و...) هنوز حکمفرماست. انگار چیزی به اسم شهرداری ندارند که به این مسائل سروسامان بده این همه سال از مرگ صدام میگذره و کشوریه که ثروتمنده و تحریم هم نیست اما چرا هیچ پیشرفتی نداشته و نداره دلیلش بی رگی و بی غیرتی خودشونه بگذریم...
نزدیک غروب رسیدیم موکب...موکب دارای دو سالن بسیار بزرگ مجزا برای خانمها و آقایان بود.سرویس های بهداشتی شامل 18 حمام و 18 توالت در دو ساختمان مجزا و کنار هم در منتهی الیه سالن ها قرار داشت. درمانگاه با کلی پرستار و دکتر و خدمه به صورت مجزا برای خانمها و آقایان،خیاط خانه زنانه و مردانه، چایخانه بسیار وسیع و گسترده،غرفه مخصوص کودکان و غرفه برنامه های فرهنگی، تعمیر کالسکه و موبایل و پذیرایی از زوار در سه وعده صبحانه، ناهار و شام و دو میان وعده... موکب بسیار بزرگی بود که هنوز در حال توسعه هست و سالهای آتی قطعا خدمات دهیش رو گسترش خواهد داد.
کلی زائر اومده بود تو سالن و درحال استراحت بودند اما خاک از سر و روی فرشا و دیوارا می بارید برای همین خدمه سالن کمر همت بست و سریع آماده شد برای نظافت. سریع جاروها رو دست گرفتیم و گروهی شروع کردیم به نظافت. فرش ها رو جارو زدیم جاهایی که خاک بود رو گردگیری کردیم و پتوها رو از انبارگرفتیم و پهن کردیم سریع کارتن های آب شرب رو از انبار دریافت کردیم لگن ها رو آماده کردیم و یخ رو داخلش ریختیم و آب یخ رو سریع آماده کردیم و آماده شدیم برای پذیرایی از زوار... شب اول خیلی سخت گذشت چون تازه از راه رسیده بودیم و یهو جمعیتی زیاد سرازیر شد توی موکب برای استراحت و ما هنوز آمادگی انچنانی نداشتیم اما خداروشکر با تلاش همگانی و همکاری هم اون شب به سر رسید...
هر بخش از موکب هم یه گروه خاص خودش داشت مثلا خیاط خانه زنانه و مردانه رو یه گروه از گراش شیراز به عهده داشتند... نظافت سرویس های بهداشتی و حمام ها به عهده گروه شمالی ها بود... خدمه سالن 14 نفر بودند که فقط مسئولیت پذیرایی از زوار و راهنمایی اونها و نظافت سالن برعهده شون بود... گروهی هم فقط کارهای مربوط به خدمه و پذیرایی از اونها رو برعهده داشتند... کادر درمان هم که فقط موظف بود کارهای مربوط به درمانگاه رو به عهده داشته باشه ... یه گروه هم داشتیم که کارهای مربوط به غرفه کودک و کارهای فرهنگی رو انجام میداد... خلاصه هر کسی و هر گروهی یه مسئولیتی داشت و حق دخالت در کار دیگران رو نداشت یه نظم خاصی در موکب برقرار بود و هرکس کار خودش رو میدونست
من جزو خدمه سالن بودم یعنی در خدمت زوار و این از هرچیزی برام با ارزش تر بود... از ساعت 6 صبح آماده باش بودیم تا ساعت 11 شب فقط برای ناهار و شام میرفتیم تو سالن خودمون بقیه ساعت رو تو سالن زوار بودیم و در خدمت زورار.دوبار در روز هم که سالن کمی خالی و خلوت میشد وظیفه جارو کردن و جمع کردن پتوها رو داشتیم تا برای گروه بعدی زوار آماده باشیم... وقتی زوار هم برای استراحت مقیم میشدند وظیفه داشتیم براشون آب خنک مهیا کنیم و لابه لاشون بچرخیم و زباله ها رو جمع کنیم که زوار آسوده باشند... باور نمی کنید وقتی زوار ازمون تشکر می کردند، پیشونیمون رو می بوسیدند و دستهامون رو تو دستشون می گرفتند و برامون دعای خیر می کردند و برای امواتمون خدابیامرزی میفرستادند انگار تو عرش بودیم چنان حس خوبی می گرفتیم که نگو یه انرژی مضاعف میگرفتیم برای خدمت بیشتر... جالبه ما به حال اونا غبطه می خوردیم که پیاده روی میرفتند و اونا هم به حال ما غبطه می خوردند که وظیفه خدمت رسانی به زوار رو داریم... من خودم به شخصه هرکس خداحافظی می کرد میگفتم تو رو خدا چندتا عمود رو هم به نیت ما بردارید و از خدا خواسته هامون رو بخواهید...
برنامه زوار این بود که صبح زود قبل از نماز یا بعداز نماز صبح کوله هاشون رو برمی داشتند میرفتند پیاده روی تا ساعت حدود 10 صبح که گرما به اوج خودش میرسید تو یه موکب استراحت می کردند و ناهار رو میخوردند و ساعت 5 عصر دوباره شروع به پیاده روی می کردند تا ساعاتی از شب مثلا حدودای 10 شب. این مواقع موکب به شدت شلوغ میشد و کار ما هم بیشتر میشد خیلی وقتا یخ دیر میرسید و ما آب خنک نداشتیم این جور مواقع واقعا شرمنده زوار می شدیم... وقتی پاهای تاول زده و دست و پاهای زخمی و سرو صورت آفتاب سوخته و بد حالی بعضی از زوار رو میدیدم با خودم میگفتم واقعا چی باعث شده که این همه آدم رنج این سفر رو تو این گرمای شدید و شرجی به تن خودش بخره و پا تو این راه بذاره هرچی فکر می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم جز یه عشق معنوی، یه ارادت قلبی، واقعا امام حسین با دل ها چه کرده؟ یه خانمی رو دیدم که بی حال افتاده بود و استراحت میکرد دیدم بغل قوزک پاش به اندازه یه گردو تاول زده رفتم سراغش گفتم عزیز دل! درمانگاه همین بغله برو پات رو نشون دکتر بده پانسمانش کنن. گفت نه خانمی پارسال هم همین جوری شده بود رفتم پانسمان کردم دیگه نتونستم راه برم... نمی خوام پیاده روی رو از دست بدم... واقعا مونده بودم چی بگم فقط یه بغض بود که راه گلوم رو به شدت بسته بود...
آخر شب که تقریبا یه سکونی تو موکب برقرار میشد و ساعت 10.5 خاموشی رو میزدیم که زوار استراحت کنند ما اجازه داشتیم که از موکب خارج بشیم چندتا چندتا میشدیم و هر شب به یه سمتی می رفتیم یه شب رو به نجف چندتا عمود رو پیاده روی می کردیم و یه شب رو به کربلا... این وسط زوار رو هم تماشا می کردیم و چیزای خیلی قشنگی می دیدیم از موکب داران عراقی که سد راه زوار می شدند و التماس می کردند خواهر یا آقا تو روخدا بیایید و تو موکب ما استراحت کنید. آقا یا خانم تو رو خدا بیایید از غذای ما میل کنید... به زور لیوان دستت می دادند که شربت، قهوه، چای یا هر نوشیدنی دیگه ای بخوری... من تو این شبها همین جور که می رفتم می دیدم که این عراقی هایی که الان داره التماس می کنه کاملا مشخصه از یه قشر ضعیف یا متوسط به حساب میاد... کاملا مشخصه یکسال کار کرده و مبلغی رو جمع کرده که تو ایام اربعین خرج زوار کنه... به چه دلیل؟ چی باعث شده اینجور خودش رو به زحمت بندازه؟ این جوری التماس کنه؟ این جوری پولش رو خرج کنه... مهمان نوازی و دست و دلبازی عراقی ها تو این ایام زبانزد خاص و عامه که همگی تو کلیپ ها دیدیم شاید باور نکنیم اما من به چشم خودم دیدم همه این اوصاف رو... بیشتر موکب ها متعلق به عراقی هاست و تک و توک موکب های ایرانی هم هستند خدمات دهی شون واقعا مثال زدنیه... حتی اونی هم که چیزی برای عرضه نداره میاد از زور بازوی خودش استفاده می کنه و دست و پا و بدن زوار رو ماساژ میده
خلاصه تا تو این راه قدم نذاشتید نمی تونید حس و حالش رو هم درک کنید... نمی تونید درک کنید که چرا؟ به چه دلیل؟ این همه رنج وسختی و تحمل ناراحتی های فراوان برای چیه؟ هیچ کس رو شما رو مجبور به این کار نکرده... از بابتش هم قرار نیست از لحاظ مادی چیزی به دست بیارید!! پس دلیل این همه عشق این همه هیجان، این همه شور چی می تونه باشه... جوابش فقط یه کلمه هست عشق به حسین...
دسترسی ما به اینترنت از دولتی همین بذل و بخشش های عراقی ها بود چندتا موکب اطراف ما بودندکه اینترنت رایگان داشتند من گاهی اوقات از طریق همین دسترسی میتونستم با خانواده ارتباط برقرار کنم... پیام ها رو بخونم و اسامی دوستان رو به خاطر بسپارم... از طریق همین اینترنت تونستم بلیط برگشتم رو از ایران دریافت کنم
روز شنبه آخرای شب به سفارش رئیس موکب یه ماشین در اختیارم قرار داده شد و من برگشتم نجف و در منزل مقیم شدم. صبح زود رفتم برای زیارت امیرالمومنین اما متاسفانه با درهای بسته روبرو شدم همونجا تو حیاط چند رکعت نماز خوندم و وداع آخر رو کردم و اومدم منزل (منزلی رو که تو نجف و کربلا مقیم بودیم خیلی به حرم نزدیک بود) بعد وصل شدم به اینترنت منزل و تونستم با خواهرم که تو هلال احمر و در نجف مستقر بود ارتباط برقرار کنم. از آدرسی که داد متوجه شدم خیلی به هم نزدیک هستیم. خوشحال دوباره لباس پوشیدم و رفتم دیدنش... کلی ذوق کردیم دوتایی و نیم ساعتی تو لابی هتل نشستیم و حرف زدیم... دوباره برگشتم منزل و ساعت حدود یازده صبح بازهم به سفارش مسئولمون به یکی از کارکنان منزل که همیشه در منزل مستقر هست برای پذیرایی از زائرین یه ماشین دربست برام گرفتند و راهی فرودگاه نجف شدم... با یک ساعت تاخیر با هواپیمایی کاسپین برگشتم ایران و ساعت 6.5 عصر فرودگاه امام بودم که با استقبال گرم همسرم و یه دست گل زیبا روبرو شدم...
به پایان آمد این دفتر اما دلتنگی هاش همچنان باقی است
+ همه خدمه افتخاری در موکب کار می کردند و هیچ کس بابت این خدمات حقوق یا وجهی دریافت نکرده... تنها چیزی که موکب به ما داد یه مقنعه یشمی رنگ و یه کارت شناسایی بود که تو گردنمون مینداختیم تا زوار بدونند ما خدمه موکب هستیم
+ هزینه رفت و خورد و خوراک خدمه و پرسنل موکب به عهده موکب بود اما هزینه برگشت به عهده خود شخص بود... یک روز مانده به اربعین موکب تعطیل میشه و هرکس به اختیار خودش میتونست ماشین بگیره بره زیارت کربلا یا نجف یا سامرا و کاظمین یا اینکه برگرده ایران
که من دو روز زودتر از بقیه برگشتم ایران ولی یه عده رفتند نجف یک روز رو نجف موندند و بعد راهی مرز مهران شدند یه عده هم رفتند کربلا و یه عده هم رفتند سامرا و کاظمین در هر صورت روز اربعین یا یک روز بعداز اربعین همه ایران بودند
+ همه زوار بدون استثنا مریض میشن... اونم به خاطر موج جمعیت هست و گرمای بیش از حد... ویروس سرماخوردگی همه رو درگیر می کنه که منم روزای آخر مبتلا شدم اما خداروشکر با توجه به اینکه درمانگاه داشتیم سریع درمان شدم
+ شاید باورتون نشه از حالا دارم روز شماری می کنم برای اربعین بعدی... خدا کنه امام حسین دوباره بخواد و بطلبه من دوباره این مسیر رو برم
ادامه مطلب ...
سلام عزیزان من
+ فعلا فرصت نوشتن سفرنامه رو ندارم. برای همین فعلا فقط به گذاشتن تصویر اسامی تون اکتفا می کنم. دوسه تا از لیست نوشتم و کاغذ رو لوله کردم و در ضریح حضرت علی (ع) و حضرت عباس(ع) انداختم از طرف شما نیت کردم و زیارت کردم امید که اسمتون در لیست زائرین حضرت اباعبدالله قرار گرفته باشه. تو حرم امام حسین (ع) اینقدر منقلب بودم که یادم نمیاد کاغذ رو انداختم یا نه! ولی بیش از یک ساعت زیر قبه نزدیک شش گوشه نشستم و زیارت نامه خوندم و همه رو یاد کردم و دو رکعت نماز حاجت هم به نیت دوستان وبلاگی خوندم.
+ نگار عزیز که برام کامنت گذاشتید و برای پسرتون نگران بودید. پیام شما رو وقتی که عمود 309 بودم دیدم همونجا رو به کربلا ایستادم و حاجتتون رو خواستم
+ بقیه عزیزانی رو هم که بعداز برگشت از کربلا برام کامنت گذاشتند تو پیاده روی های شبانه یاد کردم
+ میترایی که سر سوزنی درکم نکردید اسم شما رو هم تو لیستم آوردم حاجاتتون رو خواستم و امیدوارم به درکی که باید، برسید
+ ببخشید که خیلی بدخط و نابسامان هست اسامی رو یا تو اتوبوس نوشتم یا تو محل اقامت با کمترین امکانات

... و بالاخره رویای من به تحقق پیوست و من راهی عراق شدم. عراق رو سه چهار مرتبه رفتم ولی پیاده روی رو نه !
روز سه شنبه 31 مرداد همه خدمه ( از شهرهای تهران، شهرهای شمالی کشور، اصفهان و قم) طبق برنامه ریزی قبلی در ترمینال قم تجمع کردند و ساعت حدود 4 بعدازظهر راهی مرز مهران شدیم. از قم تا مرز مهران 14 ساعت راه بود... حدود سه ساعت طول کشید تا از مرز رد شدیم و وارد مرز عراق شدیم... گیت به گیت بازرسی و کنترل پدرمون رو درآورد. جمعیت هم که نگو!! تازه ما نماز صبح رسیدیم و هنوز شلوغ نشده بود فکر کنید در طول روز چه جمعیتی اونجا وارد میشدند...
اتوبوسی رو که از قم گرفته بودند خیلی خوب بود ظرفیت ماشین 40 نفربود کولرش به خوبی کار میکرد و ما اصلا اذیت نشدیم و جالبترش اینکه من دوتا صندلی داشتم و تا مرز راحت بودم... همه میگفتند شما چرا اینقدر خوش شانسی که دو تا صندلی داری منم به شوخی میگفتم من خیلی ویژه دعوت شدم برای همین جام هم ویژه هست...
ما دوتا اتوبوس بودیم که جزو خدمه موکب به حساب میومدیم
اما اونطرف مرز عراق یه اتوبوس داغون با ظرفیت 60 الی 70 نفر ما رو جابجا کرد یعنی دوتا اتوبوس از ایران، شد یه اتوبوس اوراق و یه ون اوراق تر از اون... اینقدر ماشینه داغون بود که ما 6 ساعت از مرز تا نجف رو طی کردیم 60 کیلومتر بیشتر نمیتونست بره اگه بیشتر از 60 تا میرفت شروع میکرد به پت پت کردن کولرش هم که اصلا کار نمی کرد جلوی صندلی ها به اندازه ای بود که فقط میتونستی پات رو بذاری جلو وقتی مینشستی روی صندلی دیگه کاملا قفل میشدی
ساعت حدود یک بعدازظهر رسیدیم نجف و در محل مورد نظر مستقر شدیم... برق نبود فکر کنید خسته و کوفته و کلافه از راه رسیدی و داری از گرما هلاک میشی اما برق نیست...
ناهار رو خوردیم و تصمیم گرفتیم برای نماز مغرب و عشا بریم حرم... رفتیم سرداب نماز رو خوندیم و اومدیم صحن حضرت فاطمه (س) دیدیم برای زیارت صف کشیدن دوتا صف طویل که مارپیچی تو صحن خودنمایی می کرد(بنا به گفته زائرین یک صف از پای حضرت وارد میشد یه صف هم از بالا سر حضرت) چون خسته بودیم نتونستیم بریم تو صف وایسیم برای همین همونجا از دور سلام دادیم . بعد نماز برگشتیم خونه بازم برق نبود فکر کنید یکی مثل من که همین جوری تو شرایط عادی و معمولی خوابش نمیبره تو همچین شرایطی چه وضعیتی خواهد داشت تا خود صبح تو جام نشستم و خودم رو باد زدم همش به خودم میگفتم کاش حرم مونده بودم لااقل اونجا گرما کلافه ام نمی کرد و زیارت سیر می کردم...
روز پنجشنبه بعداز صرف صبحانه لباس پوشیدیم و به اتفاق چندتا از دوستان جدیدم رفتیم حرم خداروشکر به حرم خیلی نزدیک بودیم چهارپنج دقیقه پیاده روی بیشتر نداشتیم... هنوز خیلی به نماز مونده بود برای همین تصمیم گرفتیم بریم تو صف زیارت و از نزدیک ضریح رو لمس کنیم . این صف بستن و نظم خیلی خوبه نه ازدحام جمعیتی هست نه کسی اذیت میشی... حدود 50 دقیقه تو صف بودیم تا رسیدیم به ضریح مولا... آخ که چه حالی میشی وقتی برای اولین بار چشمت به ضریح میوفته ناخودآگاه به گریه میوفتی همه چی رو فراموش می کنی... اونجا یادت میره چه خواسته ای داشتی فقط خداروشکر می کنی که این اجازه بهت داده شده که به حضرت پدر نزدیک بشی... تنها چیزی که به زبونت جاری میشه صلواته... یا سلامه... من واقعا اون لحظه به هیچی دیگه فکر نکردم... فقط چون مسیر مارپیچی بود و فاصله داشت با ضریح خودت رو پیدا می کنی و بعدش خواسته هات رو یادت میادبعدش شروع می کنی به اسم بردن عزیزانت و ملتمسین دعا... خیلی حال خوبی بود... واقعا فکر میکنم ایده جالبیه که اینجور منظم اجازه زیارت به زوار میدن... بدون هیچ گونه فشار و استرسی با مولا حرف میزنی... اشک میریزی و استغاثه میکنی... نوبتم که شد ضریح رو بغل کردم و همه آرزوها و دعاها رو یه لحظه از ذهنم گذروندم... برگه ای رو که اسامی دوستان و آشنایان رو توش نوشته بودم با سلام و صلوات داخل ضریح انداختم و یواش یواش از ضریح دور شدم تا ساعتها این حس خوب در من جاری بود من اجازه داشتم با حضرت پدر حرف بزنم من ازش اجازه گرفتم زیارت امام حسین و حضرت عباس رو نصیبم کنه... در ضمن تمام خواسته هام رو هم تو همون چند لحظه ازش خواستم...
نماز ظهر و عصر رو هم تو سرداب خوندیم و یه سر هم به انتهای سرداب زدیم خیلی جالب بود سرداب مخصوص مسافرین بود... پتو میدادن به مسافرین که شب رو همونجا استراحت کنند... زیرزمین سرداب حمام بود برای دوش گرفتن و شستشوی لباس... انتهای سرداب غلغله بود از جمعیت ولباس های شسته ای که روی نرده ها و طناب ها آویزون بود... هر وعده هم همونجا غذا میدادن به زائرین که صفش کیلومتری بود اون روز ظهر دوتا از دوستان رفتند که غذا بگیرند و از غذای حضرت به عنوان تبرکی بخوریم که دیدیم دست خالی برگشتند گفتند اینقدر صفش طولانی هست و اینقدر زائر گرسنه هست که پشیمون شدیم گفتیم ما که تو منزل ناهار داریم این غذا برای زواری است که جا و مکان و غذا ندارند برای همین بعد از نماز برگشتیم منزل ناهار خوردیم و یه استراحت مختصرکردیم(برق همچنان نبود یا اینکه میومد و بعد نیم ساعت دوباره قطع میشد) ساعت حدود 4.5 بعداز ظهر با دوتا ون راهی کربلا شدیم که شب جمعه رو به زیارت اباعبدالله برسیم. متاسفانه این قدر ترافیک تو راه زیاد بود که حدود ساعت 9 رسیدیم. منزلی رو که قرار بود توش اقامت داشته باشیم تو یه کوچه باریک پرپیچ و خم درست روبروی حرم حضرت عباس بود اینقدر خوشحال شدم که این قدر نزدیکیم به حرم. شام رو خوردیم و سریع آماده شدیم که بریم حداقل نماز مغرب و عشا رو تو حرم بخونیم حالا این همه جمعیت تو منزل و دوتا دستشویی که آب هم نداشت. تا اومدم به خودم بجنبم دوتا از همراهی هام که یکیشون همسایه مون مریم خانم بود و چند ساله داره این مسیر رو میره و میاد و راه بلد بودن که میخواستم باهاشون برم حرم رفته بودند. برای اولین بار بود میخواستم برم حرم می ترسیدم راه رو گم کنم کوچه خیلی پرپیچ و خم بود و از دو طرف راه داشت. گفتم توکل بر خدا بی سواد که نیستم تابلوها رو در نظر میگیرم که موقع برگشت راه رو گم نکنم . از راه بازارچه رفتم به سمت حرم از کوچه که میومدی بیرون دقیقا روبروی حرم حضرت عباس(ع) قرار می گرفتی. چون نماز نخونده بودم دنبال دستشویی می گشتم رفتم سمت حرم امام حسین گفتم برم شب جمعه نماز رو اونجا بخونم. آدرس سرویس های بهداشتی رو که پرسیدم دیدم سمت حرم حضرت عباس هست اونم تو یه کوچه !! خلاصه دردسرتون ندم سه طبقه رفتم بالا تا یه جای خلوت پیداکنم برای وضو گرفتن. وضو رو گرفتم دیدم بخوام برم سمت حرم امام حسین نمازم قضا میشه برای همین رفتم حرم حضرت عباس. وای که چه حالی داره حرم حضرت برادر. قشنگ سنگینی فضای حرم رو روی قلبت حس می کنی. چند دقیقه ای مات و مبهوت از دور به ضریح چشم دوختم و هیچی نگفتم... دیدم تو صحن جا نیست رفتم سرداب اونجا نمازم رو خوندم بعداز نماز کاغذی رو که با خودم داشتم رو درآوردم و از روی گوشی تمام اونایی که بهم التماس دعا گفته بودند رو بهش اضافه کردم و رفتم کنار ضریح داخل سرداب زیارت کردم و همونجا انداختم تو ضریح بعد اومدم تو صحن و یه جایی پیدا کردم و نشستم به زیارت نامه و سایر اذکار... با توجه به تجربه نجف اشرف و این که احتمالا الان تو منزل برق نباشه تصمیم گرفتم شب رو تا صبح حرم بمونم و بعد از نماز صبح برم خونه. نماز صبح رو که خوندم گفتم الان وقتشه که برم زیارت رفتم داخل جمعیت موج میزد. با هر موج جمعیت دو قدم میرفتم جلو ده قدم میومدم عقب واقعا غوغایی به پا بود تا نزدیک ضریح رفتم اما به ناگاه با یه موج پرتاب شدم انتهای صحن دیدم اینجور زیارت کردن شایسته نیست عطاش رو به لقاش بخشیدم و تو خلوتی دور ضریح چند دقیقه ای وایسادم و سلام دادم و حاجات همه و خودم رو خواستم بعد هم راهی منزل شدم هوا دیگه کاملا روشن شده بود. داخل بازارچه شدم حالا هرچی می رفتم اون تابلویی رو که شب مد نظر گرفته بودم رو نمی دیدم و یه خورده هم شک کرده بودم که اسمش چی بود خلاصه تا ته بازارچه رو رفتم و دوباره برگشتم تا بالاخره تابلو رو دیدم وقتی رفتم خونه دیدم همه خوابند. خواب خواااااب. مریم خانم بیدار شد و گفت وای ببخشید من اولش اصلا یادم نبود شما به من گفتی من باهاتون میام حرم. برای همین وقتی رسیدیم حرم امام حسین یهو یادم اومد و بدو بدو برگشتم که بهت برسم اما شما رفته بودی برای همین من نمازم رو تو خونه خوندم. گفت چه جوری رفتی و برگشتی؟ راه رو بلد نبودی که؟ خندیدم و گفتم بابا دست کم گرفتی مارو...
روز جمعه بود و احتمال میدادیم که نماز جمعه تو حرم امام حسین برگزار بشه برای همین بعداز صرف صبحانه تصمیم گرفتیم نماز ظهر و عصر رو بریم حرم حضرت عباس. برای نماز اگه دیر بجنبی و یکی دوساعت زودتر از اذان حرم نباشه محاله جا گیرت بیادما هم تا رفتیم دیر شده بود. ولی از اونجایی که خدا باهامون یار بود یه جای کوچولو درست روبروی ضریح پیدا کردیم و نشستیم نماز ظهر و عصر رو خوندیم دوباره رفتیم داخل که اگه امکانش باشه زیارت کنیم که دیدیم سیل جمعیت داره وارد میشه باز از دور سلام دادیم و اومدیم بیرون.
برای نماز مغرب و عشا دیگه رفتم حرم امام حسین(ع) چون هنوز تا اذان زیاد مونده بود برای همین رفتیم تو صف زیارت. حرم امام حسین هم مثل حرم امام علی (ع) نظم خاصی برای زیارت داشت. خیلی خوب بود خیلی... هرچی بگم از این زیارت که چطور بهم چسبید باورتون نمیشه... آهان یادم رفت بگم تو مسیر که میرفتیم با مریم خانم تصمیم گرفتم یه تی شرتی لباسی چیزی بگیرم برای همسرم و با ضریح اباعبدالله متبرکش کنم... دوتا تی شرت یکی به نیت همسر یکی هم به نیت دامادم خریدم و با خودم بردم حرم... وقتی به ضریح رسیدم لباس ها رو متبرک کردم و چون از سمت شش گوشه رفته بودیم برای زیارت فاصله خوبی تا انتهای ضریح بود برای همین یه سیر و به تنهایی بدون فشار و استرس زیارت کردم بعد هم با مریم خانم اومدیم اون بخشی رو که برای خواندن نماز زیر قبه تدارک دیده بودند نشستیم و هنوز تا نماز مغرب یک ساعتی باقی مونده بود... تو این یک ساعت به شش گوشه نگاه کردم و تمام حاجت هام رو خواستم. نماز خوندم. زیارت نامه خوندم. قرآن خوندم و در نهایت بعد از اذان نمازم رو درست روبروی شش گوشه به جا آوردم زیباترین و دل نشین ترین نمازی که تو عمرم خونده بودم و در انتها با چشمانی اشکبار و دلی سبک شده از حرم اومدم بیرون و رفتیم سمت منزل...
بعداز خوردن شام حدود ساعت 11 دوباره با مریم خانم و یکی دیگه از دوستان تصمیم گرفتیم بریم حرم امام حسین من به دوستام گفتم میخوام تا صبح بمونم تو حرم... تا نزدیکی حرم امام حسین باهم بودیم که یکیشون گفت من حالم خوب نیست فکر نمی کنم تا صبح دوام بیارم... مریم خانم هم گفت از اونجایی که از صبح نتونستم استراحت کنم میدونم تا بیام بشینم چرت میزنم و هیچی از زیارت نمی فهمم. برای همین جلوی در از من خداحافظی کردند و برگشتند منزل اما من عزمم رو جزم کردم که تا صبح بشینم فکر اینکه تو خونه بشینم و گرما رو تحمل کنم و اصلا خوابم نبره و بعد هم خودم رو سرزنش کنم که چرا از این فرصتها استفاده نکردم آزارم میداد... رفتم حرم و از خادمین حرم سوال کردم نماز جماعت کجا برگزار میشه رفتم یه جا پیدا کردم و همونجا نشستم به دعا خوندن و ذکر گفتن... تا نماز صبح الحمدالله بیدار بودم و بهره کافی رو بردم... نماز خوندم و بعد برگشتم منزل...
نماز ظهر و عصر روز شنبه رو دوباره تو حرم حضرت عباس بودم درست روبروی ضریح اینقدر صحنه قشنگی بود که باورتون نمیشه یک ساعت تا نماز مونده بودنشستم روبروی ضریح کلی با حضرت عباس درد دل کردم...بعداز نماز ظهر و عصر با مریم خانم تصمیم گرفتیم از بین الحرمین بریم به سمت حرم اباعبدالله و اونجا زیارت آخر رو بخونیم و وداع کنیم از در باب السلام وارد شدیم پله های انتهایی رو که درست روبروی ضریح بود رو نشستیم و هر کدام جداگانه به راز و نیاز پرداختیم. زیارت عاشورا رو با صد لعن و صد سلام قرائت کردم و بعدش هم دو رکعت نماز خوندم و از همونجا از امام حسین وداع کردم و ازش خواستم این زیارت ها سال های سال تکرار بشه...
راستی یادم رفت بگم تل زینبیه به خاطر عملیات کارگاهی بسته بود برای همین من کلا تمام وقتم رو تو حرم بودم بقیه دوستان به جاهای دیگه سرکشی کرده بودند مثل دیدن رود فرات و کف العباس و ... اما من ترجیح دادم تو حرم باشم
ساعت 4 بعدازظهر قرار بود راه بیوفتیم به سمت موکب طبق قرار با نیم ساعت تاخیر رفتیم به سمت میدون که سوار ون بشیم... از کنار حرم حضرت ابوالفضل رد می شدیم برای آخرین بار روبروی حرم وایسادم و عرض ادب کردم... دوتا ون برای انتقال ما کرایه شد و از راه هایی ما روبرد که کلی حظ کردیم نخلستان های زیبا و نیزارهای بلند قامت اما یه چیز که همه جا کاملا مشهود بود زباله های رها شده در طبیعت بود. ظروف یکبار مصرف به خصوص ظروف آب با آسفالت و خاک و گل اونجا یکی شده بود. با خودم گفتم جالبه یکی از این زباله ها تو ایران حداقل تو شهرها رو زمین نمی مونه و کارگرهای زحمت کش بازیافت اینا رو جمع می کنند و نمیذارند تو طبیعت ولو بمونه ولی انگار تو عراق اهمیتی به این زباله ها نمیدن و سیستمی برای جمع آوری این نوع زباله ها ندارند... خیلی چندش بود این منظره واقعا کشور کثیفیه... چندتا مسئله سالهاست که تو عراق حل نشده باقی مونده. از زمانی که صدام لعنتی زنده بود من رفته بودم کربلا دقیقا همین شرایط (برق کشی های افتضاح، کثیفی معابر، نبود امکانات بهداشتی مناسب و...) هنوز حکمفرماست. انگار چیزی به اسم شهرداری ندارند که به این مسائل سروسامان بده این همه سال از مرگ صدام میگذره و کشوریه که ثروتمنده و تحریم هم نیست اما چرا هیچ پیشرفتی نداشته و نداره دلیلش بی رگی و بی غیرتی خودشونه بگذریم...
نزدیک غروب رسیدیم موکب...موکب دارای دو سالن بسیار بزرگ مجزا برای خانمها و آقایان بود.سرویس های بهداشتی شامل 18 حمام و 18 توالت در دو ساختمان مجزا و کنار هم در منتهی الیه سالن ها قرار داشت. درمانگاه با کلی پرستار و دکتر و خدمه به صورت مجزا برای خانمها و آقایان،خیاط خانه زنانه و مردانه، چایخانه بسیار وسیع و گسترده،غرفه مخصوص کودکان و غرفه برنامه های فرهنگی، تعمیر کالسکه و موبایل و پذیرایی از زوار در سه وعده صبحانه، ناهار و شام و دو میان وعده... موکب بسیار بزرگی بود که هنوز در حال توسعه هست و سالهای آتی قطعا خدمات دهیش رو گسترش خواهد داد.
کلی زائر اومده بود تو سالن و درحال استراحت بودند اما خاک از سر و روی فرشا و دیوارا می بارید برای همین خدمه سالن کمر همت بست و سریع آماده شد برای نظافت. سریع جاروها رو دست گرفتیم و گروهی شروع کردیم به نظافت. فرش ها رو جارو زدیم جاهایی که خاک بود رو گردگیری کردیم و پتوها رو از انبارگرفتیم و پهن کردیم سریع کارتن های آب شرب رو از انبار دریافت کردیم لگن ها رو آماده کردیم و یخ رو داخلش ریختیم و آب یخ رو سریع آماده کردیم و آماده شدیم برای پذیرایی از زوار... شب اول خیلی سخت گذشت چون تازه از راه رسیده بودیم و یهو جمعیتی زیاد سرازیر شد توی موکب برای استراحت و ما هنوز آمادگی انچنانی نداشتیم اما خداروشکر با تلاش همگانی و همکاری هم اون شب به سر رسید...
هر بخش از موکب هم یه گروه خاص خودش داشت مثلا خیاط خانه زنانه و مردانه رو یه گروه از گراش شیراز به عهده داشتند... نظافت سرویس های بهداشتی و حمام ها به عهده گروه شمالی ها بود... خدمه سالن 14 نفر بودند که فقط مسئولیت پذیرایی از زوار و راهنمایی اونها و نظافت سالن برعهده شون بود... گروهی هم فقط کارهای مربوط به خدمه و پذیرایی از اونها رو برعهده داشتند... کادر درمان هم که فقط موظف بود کارهای مربوط به درمانگاه رو به عهده داشته باشه ... یه گروه هم داشتیم که کارهای مربوط به غرفه کودک و کارهای فرهنگی رو انجام میداد... خلاصه هر کسی و هر گروهی یه مسئولیتی داشت و حق دخالت در کار دیگران رو نداشت یه نظم خاصی در موکب برقرار بود و هرکس کار خودش رو میدونست
من جزو خدمه سالن بودم یعنی در خدمت زوار و این از هرچیزی برام با ارزش تر بود... از ساعت 6 صبح آماده باش بودیم تا ساعت 11 شب فقط برای ناهار و شام میرفتیم تو سالن خودمون بقیه ساعت رو تو سالن زوار بودیم و در خدمت زورار.دوبار در روز هم که سالن کمی خالی و خلوت میشد وظیفه جارو کردن و جمع کردن پتوها رو داشتیم تا برای گروه بعدی زوار آماده باشیم... وقتی زوار هم برای استراحت مقیم میشدند وظیفه داشتیم براشون آب خنک مهیا کنیم و لابه لاشون بچرخیم و زباله ها رو جمع کنیم که زوار آسوده باشند... باور نمی کنید وقتی زوار ازمون تشکر می کردند، پیشونیمون رو می بوسیدند و دستهامون رو تو دستشون می گرفتند و برامون دعای خیر می کردند و برای امواتمون خدابیامرزی میفرستادند انگار تو عرش بودیم چنان حس خوبی می گرفتیم که نگو یه انرژی مضاعف میگرفتیم برای خدمت بیشتر... جالبه ما به حال اونا غبطه می خوردیم که پیاده روی میرفتند و اونا هم به حال ما غبطه می خوردند که وظیفه خدمت رسانی به زوار رو داریم... من خودم به شخصه هرکس خداحافظی می کرد میگفتم تو رو خدا چندتا عمود رو هم به نیت ما بردارید و از خدا خواسته هامون رو بخواهید...
برنامه زوار این بود که صبح زود قبل از نماز یا بعداز نماز صبح کوله هاشون رو برمی داشتند میرفتند پیاده روی تا ساعت حدود 10 صبح که گرما به اوج خودش میرسید تو یه موکب استراحت می کردند و ناهار رو میخوردند و ساعت 5 عصر دوباره شروع به پیاده روی می کردند تا ساعاتی از شب مثلا حدودای 10 شب. این مواقع موکب به شدت شلوغ میشد و کار ما هم بیشتر میشد خیلی وقتا یخ دیر میرسید و ما آب خنک نداشتیم این جور مواقع واقعا شرمنده زوار می شدیم... وقتی پاهای تاول زده و دست و پاهای زخمی و سرو صورت آفتاب سوخته و بد حالی بعضی از زوار رو میدیدم با خودم میگفتم واقعا چی باعث شده که این همه آدم رنج این سفر رو تو این گرمای شدید و شرجی به تن خودش بخره و پا تو این راه بذاره هرچی فکر می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم جز یه عشق معنوی، یه ارادت قلبی، واقعا امام حسین با دل ها چه کرده؟ یه خانمی رو دیدم که بی حال افتاده بود و استراحت میکرد دیدم بغل قوزک پاش به اندازه یه گردو تاول زده رفتم سراغش گفتم عزیز دل! درمانگاه همین بغله برو پات رو نشون دکتر بده پانسمانش کنن. گفت نه خانمی پارسال هم همین جوری شده بود رفتم پانسمان کردم دیگه نتونستم راه برم... نمی خوام پیاده روی رو از دست بدم... واقعا مونده بودم چی بگم فقط یه بغض بود که راه گلوم رو به شدت بسته بود...
آخر شب که تقریبا یه سکونی تو موکب برقرار میشد و ساعت 10.5 خاموشی رو میزدیم که زوار استراحت کنند ما اجازه داشتیم که از موکب خارج بشیم چندتا چندتا میشدیم و هر شب به یه سمتی می رفتیم یه شب رو به نجف چندتا عمود رو پیاده روی می کردیم و یه شب رو به کربلا... این وسط زوار رو هم تماشا می کردیم و چیزای خیلی قشنگی می دیدیم از موکب داران عراقی که سد راه زوار می شدند و التماس می کردند خواهر یا آقا تو روخدا بیایید و تو موکب ما استراحت کنید. آقا یا خانم تو رو خدا بیایید از غذای ما میل کنید... به زور لیوان دستت می دادند که شربت، قهوه، چای یا هر نوشیدنی دیگه ای بخوری... من تو این شبها همین جور که می رفتم می دیدم که این عراقی هایی که الان داره التماس می کنه کاملا مشخصه از یه قشر ضعیف یا متوسط به حساب میاد... کاملا مشخصه یکسال کار کرده و مبلغی رو جمع کرده که تو ایام اربعین خرج زوار کنه... به چه دلیل؟ چی باعث شده اینجور خودش رو به زحمت بندازه؟ این جوری التماس کنه؟ این جوری پولش رو خرج کنه... مهمان نوازی و دست و دلبازی عراقی ها تو این ایام زبانزد خاص و عامه که همگی تو کلیپ ها دیدیم شاید باور نکنیم اما من به چشم خودم دیدم همه این اوصاف رو... بیشتر موکب ها متعلق به عراقی هاست و تک و توک موکب های ایرانی هم هستند خدمات دهی شون واقعا مثال زدنیه... حتی اونی هم که چیزی برای عرضه نداره میاد از زور بازوی خودش استفاده می کنه و دست و پا و بدن زوار رو ماساژ میده
خلاصه تا تو این راه قدم نذاشتید نمی تونید حس و حالش رو هم درک کنید... نمی تونید درک کنید که چرا؟ به چه دلیل؟ این همه رنج وسختی و تحمل ناراحتی های فراوان برای چیه؟ هیچ کس رو شما رو مجبور به این کار نکرده... از بابتش هم قرار نیست از لحاظ مادی چیزی به دست بیارید!! پس دلیل این همه عشق این همه هیجان، این همه شور چی می تونه باشه... جوابش فقط یه کلمه هست عشق به حسین...
دسترسی ما به اینترنت از دولتی همین بذل و بخشش های عراقی ها بود چندتا موکب اطراف ما بودندکه اینترنت رایگان داشتند من گاهی اوقات از طریق همین دسترسی میتونستم با خانواده ارتباط برقرار کنم... پیام ها رو بخونم و اسامی دوستان رو به خاطر بسپارم... از طریق همین اینترنت تونستم بلیط برگشتم رو از ایران دریافت کنم
روز شنبه آخرای شب به سفارش رئیس موکب یه ماشین در اختیارم قرار داده شد و من برگشتم نجف و در منزل مقیم شدم. صبح زود رفتم برای زیارت امیرالمومنین اما متاسفانه با درهای بسته روبرو شدم همونجا تو حیاط چند رکعت نماز خوندم و وداع آخر رو کردم و اومدم منزل (منزلی رو که تو نجف و کربلا مقیم بودیم خیلی به حرم نزدیک بود) بعد وصل شدم به اینترنت منزل و تونستم با خواهرم که تو هلال احمر و در نجف مستقر بود ارتباط برقرار کنم. از آدرسی که داد متوجه شدم خیلی به هم نزدیک هستیم. خوشحال دوباره لباس پوشیدم و رفتم دیدنش... کلی ذوق کردیم دوتایی و نیم ساعتی تو لابی هتل نشستیم و حرف زدیم... دوباره برگشتم منزل و ساعت حدود یازده صبح بازهم به سفارش مسئولمون به یکی از کارکنان منزل که همیشه در منزل مستقر هست برای پذیرایی از زائرین یه ماشین دربست برام گرفتند و راهی فرودگاه نجف شدم... با یک ساعت تاخیر با هواپیمایی کاسپین برگشتم ایران و ساعت 6.5 عصر فرودگاه امام بودم که با استقبال گرم همسرم و یه دست گل زیبا روبرو شدم...
به پایان آمد این دفتر اما دلتنگی هاش همچنان باقی است
+ همه خدمه افتخاری در موکب کار می کردند و هیچ کس بابت این خدمات حقوق یا وجهی دریافت نکرده... تنها چیزی که موکب به ما داد یه مقنعه یشمی رنگ و یه کارت شناسایی بود که تو گردنمون مینداختیم تا زوار بدونند ما خدمه موکب هستیم
+ هزینه رفت و خورد و خوراک خدمه و پرسنل موکب به عهده موکب بود اما هزینه برگشت به عهده خود شخص بود... یک روز مانده به اربعین موکب تعطیل میشه و هرکس به اختیار خودش میتونست ماشین بگیره بره زیارت کربلا یا نجف یا سامرا و کاظمین یا اینکه برگرده ایران
که من دو روز زودتر از بقیه برگشتم ایران ولی یه عده رفتند نجف یک روز رو نجف موندند و بعد راهی مرز مهران شدند یه عده هم رفتند کربلا و یه عده هم رفتند سامرا و کاظمین در هر صورت روز اربعین یا یک روز بعداز اربعین همه ایران بودند
+ همه زوار بدون استثنا مریض میشن... اونم به خاطر موج جمعیت هست و گرمای بیش از حد... ویروس سرماخوردگی همه رو درگیر می کنه که منم روزای آخر مبتلا شدم اما خداروشکر با توجه به اینکه درمانگاه داشتیم سریع درمان شدم
+ شاید باورتون نشه از حالا دارم روز شماری می کنم برای اربعین بعدی... خدا کنه امام حسین دوباره بخواد و بطلبه من دوباره این مسیر رو برم
ادامه مطلب ...
سلام دوستان عزیز
به خاطر شرایط همسرم و تنها بودنش من دو سه روز زودتر از بقیه، هوایی برگشتم ایران . اگه میخواستم با موکب باشم و زمینی برگردم تا جمعه باید می موندم
سرما خوردم و مشکلات دیگه هم دارم. اما به زودی سفرنامه اربعین رو خواهم نوشت و در اولین فرصت به همتون سرخواهم زد
دوستتون دارم و ممنونم بابت همه محبت هاتون 
سلام دوستان عزیز
چهارشنبه شب نجف اشرف دعاگوتون بودم خدا توفیق داد رفتم زیارت اسامی تون رو روی کاغذ نوشتم و داخل حضرت پدر(ع) انداختم . اجازه رو از حضرت پدر گرفتیم عصر پنجشنبه اومدیم کربلا و زیارت حضرت پسر و برادرش عباس
الان از نماز ظهر و عصر حرم حضرت عباس(ع) برگشتم دیشب اسامی تون رو نوشتم و انداختم سرداب حضرت متاسفانه نتونستم جلو برم ولی همه رو یاد کردم
ببخشید فرصت پاسخگویی به کامنتها رو ندارم ولی بدونید تک تک رو اسم بردم و برای همه یه دو رکعت نماز حاجت خوندم
اینجا از ۲۴ ساعت فقط سه چهارساعت برق هست، آب هم قطع میشه، جهنم به معنای واقعی. روزی هزار بار سجده شکر بجا بیارید نعمت های بی شمار داریم
+تا ساعاتی دیگر رویای من به حقیقت خواهد پیوست (ان شاءالله)
ساعت ۳ حرکت خواهیم کرد. البته تا ورود به کشور عراق باورم نمیشه
+ از روز یکشنبه تلاش میکنم سامانه سماح ثبت نام کنم مشکل داره یعنی یه سامانه رو هم نمیتونن اداره کنند
+ خانواده مون به سان یک لشکر تارومار شده
من امروز میرم به سمت مهران
گل پسر روز پنجشنبه از تهران میره مرز مهران
همسر امروز عصر با دوستش میره کرمان
دخترم و همسرش دیشب هوایی رفتند مشهد
دیگه از این بهتر میتونید یه خانواده تارومار شده رو تصور کنید!؟
+ محل استقرار ما عمود ۲۹۹ موکب آیتالله جوادآقا تبریزی هستش هر کدوم از دوستان مشرف شدند خوشحال میشم پذیرای قدومشون باشم
+برنامه سفرمون: یه شب پیاده روی به سمت کربلا و اقامت و زیارت، یه شب هم نجف اشرف، بقیه روزها در موکب مستقر میشیم و احتمالا بعد از اربعین کاظمین و سامرا هم بریم بستگی به شرایط داره
+ دوستانی که تو پست قبلی کامنت گذاشتند اسمشون رو روی کاغذ کوچیک یادداشت کردم اگر تونستم به ضریح ائمه نزدیک بشم کاغذ رو لوله میکنم و میندازم تو ضریح، اگر نشد همونجا روبروی ضریح از روی یادداشت اسامی تون رو میخونم و حاجاتتون رو طلب میکنم
+ اگه پیکو فایل همراهی کنه تصویر اسامی رو اینجا میذارم
+ از مرز که رد بشیم شماره های ایرانی دیگه کاربرد نداره یعنی اینقدر هزینه هاش بالاست که صرف نمیکنه باید سیم کارت عربی تهیه کنیم
مریم خانم رو یادتونه ؟ که تو خونه شون شله زرد پختم برای امام حسین؟ سر تزئین شله ها بهم گفت ان شالله از 5 صفر میریم برای اربعین. تو موکب، سالهای سال خادم هستیم حدود 15 روز تو مسیر پیاده روی تو یه موکب خیلی بزرگ مستقر میشیم و به زوار خدمات رسانی می کنیم ناخودآگاه بدون هیچ پیش زمینه ای گفتم میشه منم باهاتون بیام؟ گفت متاسفانه ظرفیتمون تکمیله. دیگه هیچی نگفتم و فقط التماس دعا کردم و آرزوی قبولی زیارت و سلامتی تو مسیر رفت و برگشت
وقتی اومدم خونه به همسر گفتم خوش به حالشون از 5 صفر میرن کربلا منم بهشون گفتم میشه بیام ولی گفتند نمیشه کادرمون تکمیله. همسر گفت کدوم موکب؟ گفتم فلان موکب گفت آره خوب میشناسم بسیار سرشناسه و سالهاست موکب داره
روز جمعه که داشتیم از تهران برمی گشتیم قم همسرم گفت چمدون رو بردار لباس هایی رو که نیاز داری رو باخودت بردار احتمالا روز یکشنبه چند روزی بریم کرمان. من اصلا حوصله کرمان رو نداشتم ولی گفتم باشه بخاطر همسر و روحیه اش چند روزی میریم... چمدون رو گذاشتم تو اتاق، اول کلاه آفتاب گیرم رو برداشتم بعد یکی دو دست لباس مشکی، بعد هم گشتم عینک آفتابی ام رو پیدا کردم وقتی خواستم درش رو ببندم دیدم چیز زیادی نیست گفتم ولش کن بقیه ش رو از قم بر میدارم. قرار بود صبح یکشنبه بریم کرمان همه برنامه ریزی رو هم کرده بودیم که شب گل پسر اومد گفت من که با شما کرمان نمیام من دارم روز پنجشنبه میرم پیاده روی ثبت نام هم کردم. البته از اول محرم هی می گفت میخوام برم اربعین من به باباش گفتم بذار بره برای همین وقتی شب این حرف رو زد باباش گفت خب پس با این حساب کرمان رفتنمون هم لغو میشه
جمعه شب مامانم زنگ زد و احوال پرسی کرد و نتیجه دکتر رفتن رو پرسید که جریان رو براش گفتم بعد هم پرسید داداش اومد پیشتون؟ گفتم آره اومدن دو روز بودند و بعد هم رفتند به سمت سفرهایی که تدارک دیده بودند. گفت روز قبل از سفر من خونه شون بودم زن داداش اصرار میکرده که امسال برای پیاده روی بره اما داداش مخالفت کرده و گفته نه میخواهیم بریم مسافرت خلاصه خیلی بگو مگو داشتند ولی در نهایت حرف داداش به کرسی نشونده شده.
تلفن رو که قطع کردم همسر ازم پرسید چرا بگو مگو داشتند گفتم به خاطر اینکه شما مردا تعیین می کنید کجا بریم و کجا نریم؟ شما زنها رو به اسیری بردید الان زنداداش چند ساله داره التماس می کنه که بریم پیاده روی داداش اجازه نمیده...همسر گفت شما کی خواستی و گفتی من گفتم نه !!! گفتم چون میدونستم جوابت چیه برای همین هیچ وقت درخواست نکردم و چون میدونم نشدنیه برای همین شما الان میگی بیا برو من که حرفی ندارم!!!!
گفت چرا میگی نشدنیه اگه واقعا می خوای بری خب بیا با همین مریم خانم برو هم آشنا هستند هم اون چیزی رو که تو دلت می خواد هست. گفتم من همون روز پیشنهاد دادم ایشون هم گفت ما تکمیلیم بعد شما رو چه کنم ؟ شما تنهایی چکار می کنی ؟ گل پسر هم که داره میره کربلا شما می خوای تنهایی چه کنی ؟ درحالی که می گفت شما نگران من نباش گوشی رو برداشت و زنگ زد به شوهر مریم خانوم (همسایه روبرویی) گفت شما کی و چه جوری میخواهید برید کربلا؟ میشه خانوم منم بیاد باهاتون؟ پاسپورتش آماده هست و هر وقت شما بگید آماده هست که ایشون هم حرف خانمش رو تکرار کرد و گفت اینقدر شلوغه که ما خودمون هم خواستیم یکی دو نفر رو جا بدیم نشده و اجازه ندادند. گفت مسئول موکب کیه؟ گفت فلانی
گوشی رو قطع کرد و زنگ زد به یکی از دوستانش که میدونست ارتباط نزدیکی با مسئول موکب داره و گفت شما که در جریان هستید خانومم این مدت خیلی رنج کشیده از لحاظ روحی در فشار شدید بوده میخوام برای مدتی بفرستمش کربلا امکانش هست...
خلاصه دردسرتون ندم که از روز شنبه تا همین الان چقدر خدا رو التماس کردم. یک شبانه روز تو خلوتم گریه کردم، نماز شب خوندم، به امام زمان متوسل شدم، چقدر امام حسین رو قسم دادم، چقدر متوسل شدم به ام البنین و حضرت عباس(گفتم ام البنین میگن خیلی حاجت میدی خیلی پیش خدا آبرو داری که براتون سفره نذر می کنند تو رو به چهارتاشهیدت تو رو به دستهای بریده عباست قسمت میدم حاجت منم بده) ، به شهدای کربلا و حضرت زینب ، فاطمه زهرا رو به حسینش قسم دادم. امام رضا رو به جوادش قسم دادم. گفتم ضامن آهو شدی ضامن من روسیاه هم بشو ! گفتم بزرگواران عزیز! دستای من خالیه هیچی ندارم که بابتش ادعا کنم. یه بنده روسیاه گنه کار و از همه جا درمونده داره این خواهش رو ازتون می کنه تو این مدت بارها و بارها بهم سفرهای مختلف پیشنهاد شده هیچ کدوم رو نپذیرفتم الان فقط و فقط دلم شماها رو میخواد الان دلم میخواد بیام تو اون فضای سنگین کربلا نفس بکشم. رو کنم به گنبدت و فقط نگات کنم و اشک بریزم. دلم میخواد فقط تو اون فضا خودم رو خالی کنم. تو رو به همه آبرومندان و همه بزرگوارانی که قدم تو این راه میذارند این خواسته منو نادیده نگیرید من میخوام خاک پای زوارتون رو سرمه چشم کنم فقط نمیام زیارت میخوام بیام خادمی . براتِ کربلای منو امضا کنید
دیشب هی به خودم میگفتم یه نشونه هایی هست امیدوارم این دفعه حس ششمم اشتباه نکنه. این که من ناخودآگاه کلاه آفتابگیر و عینک آفتابی رو برداشتم. دو دست لباس مشکی برداشتم و هیچی دیگه تو چمدون نذاشتم... این که سفر کرمان یکباره کنسل شد... این که دوستمون گفت تمام تلاشم رو می کنم... این که من شب تا صبح فقط گریه کردم و این سفر رو طلب کردم در حالی که این روزا اصلا حوصله کاری رو ندارم
داشتم برای دوست عزیزم صاحب وبلاگ حیوان ناطق یه کامنت خصوصی میذاشتم که یهو دوست همسرم به موبایلم زنگ زد (همسر خواب بود و گوشیش رو سایلنت ). خودش عربه با لهجه شیرین فارسی- عربی گفت یواشکی میری کربلا و خبر نمی دی ؟ گفتم اگه امام حسین نظری به من داشت و منو می طلبید من الان این اوضاع رو نداشتم. گفت طلبیده خانوم! طلبیده چرا خودت رو دست کم میگیری روز سه شنبه ساعت 1.5 سوار اتوبوس میشی و میری به سمت کربلا... به شدت بغض کردم و به سختی ازش تشکر کردم. اشکم روان شد و گوشی رو که قطع کردم از روزی مبل اومدم پایین و دوبار به هوا پریدم و فریاد کشیدم منم کربلایی شدم... گل پسر منم میام کربلا
تو باورم نمی گنجه! هنوز باور ندارم. تا پام به موکب نرسیده باور نمی کنم این حاجتم رو گرفتم
بعدا نوشت: امروز عصر رفتم کلی خرید کردم شلوارهای خنک، مانتو و روسری نخی و کفش مناسب هیچ وقت اینقدر با ذوق وشوق خرید نکردم
+ دوستان از همین جا ازتون حلالیت می طلبم اگه خدای نکرده کوتاهی کردم یا نوشته ای نوشتم که شایسته و در شأن شما نبوده به بزرگواری خودتون ببخشایید
+ اگه مطلب خاصی در نظر دارید بفرمایید اسمتون رو یادداشت میکنم و خواسته تون رو به شرط لیاقت طلب می کنم
+ تا بتونم قبل از سفر به همتون سر میزنم
+ احتمالا سفرمون 15 روز طول بکشه
+ موکب ما عمود 299 مستقر هست دوستانی که قسمتشون میشه و میان برای پیاده روی اونجا قدم رو چشممون بذارید
عصر سه شنبه برگشتیم تهران
چهارشنبه نوبت دکتر داشتیم.از ساعت ۱ بعد از ظهر تو کلینیک رو صندلی های چوبی مزخرف نشستم و حرص خوردم
اول به خاطر همسر که ساعت ۷ نوبت اینترنتی گرفته اما از ساعت یک رفته تو کلینیک نشسته. میگه من این مدت همیشه اول وقت اومدم چون مریض اول وقت نبوده رفتم ویزیت شدم واقعا این اخلاقش رو اعصاب منه نمیفهممش
فکر کن دو ساعت معطل بشی که نفر اول یا دوم ویزیت بشی.
فقط یه بار بهش گفتم وقتی ساعت ۷ نوبت داشتی چرا این ساعت پاشدی اومدی؟ منشی هم بهت گفت شما ساعت ۷ اینترنتی نوبت گرفتی الان اومدی میگی من از ساعت یک اینجا نشستم مگه تقصیر منه؟ رنگش رو قرمز میکنه میگه مگه من بهت گفتم بیا دنبالم حالا هم اسنپ بگیر برو خونه .به نظرتون این جمله "میای؟ اگه میای زودتر آماده شو من میخوام برم" چه معنی میده؟
دوم به خاطر بی مسئولیتی پزشکان، اول که ساعت ۲.۵ زنگ زده و گفته ساعت ۵ میام. ساعت ۶ منشی اجازه داده بریم داخل اونم با هزارتا اعصاب خوردی. بعد از ۵ ساعت معطلی رفتیم داخل مطب دکتر فقط ۵ دقیقه وقت گذاشته هیچ توضیحی راجع به نتیجه پاتولوژی و جراحی نداده فقط به کلمه خوبه خوبه اکتفا کرده بعد میگه باید سی تی و آزمایش جدید بیارید خب آدم متخصص، پزشک متبحر و با تجربه!! تو که میدونستی و گفته بودی بعد از عمل باید درمان رو ادامه بدی جلسه آخر که اومدیم نامه ببریم برا جراحی یه سی تی و آزمایش هم برای یک ماهه دیگه می نوشتی ما رو اینجور اسیر بی مسئولیتی خودت نمی کردی تو این وانفسا و ترافیک و گرما و در نهایت گرونی باید یه ذره هم فکر مردم باشید ما مریض جدیدت نبودیم که !! ۸ ماهه دو هفته یه بار اومدیم پیشت روند درمان رو هم از قبل میدونی واقعا چرا همش به فکر جیبتون هستید که یه ویزیت اضافه بگیرید؟ دیروز ۵۰۰ هزارتومن هزینه کردیم بدون سرسوزنی نتیجه !!!
آهان چرا نتیجه که گرفتیم آخر شب که میخواستم بخوابم چنان عضلات و ماهیچه های پشتم گرفته بودند که نمیتونستم به پشت بخوابم
۵ ساعت نشستن روی صندلی های چوبی کم نیست
باور کنید وقتی از کلینیک اومدم بیرون به زمین و زمان فحش می دادم
+ به نظرم خوب شد اینجوری شد که ۵ ساعت علاف شد تا همسر باشه سر ساعت پاشه بره مطب نه خودش رو اذیت کنه نه دیگران رو ولی مطمئنم تغییر رویه نمیده و همین راه رو میره
خدایی دارم از عصبانیت منفجر میشم هیچی هم نمی تونم بگم قشنگ زحمات ۸ ماهه رو نادیده میگیره و اعصاب نداشته ام رو به باد فنا میده 
از عصر روز دوشنبه ۲ مرداد همسر یکباره برخاست و تقریبا با تخت خداحافظی کرده
روز دوشنبه خاله جان یه عالمه بادمجون و سبزی های معطر فرستاده بود. نشستم به پاک کردن که همسر اومد رو صندلی نشست و کمکم کرد پاکشون کنم. عصر داشتم تو بالکن بادمجون سرخ می کردم گفت من میرم دارو خانه آنتی بیوتیک بگیرم قرصام تموم شده. گفتم صبر کن بادمجونا تموم شد با هم میریم بعد هم به نظرم دیگه نیازی به خوردن آنتی بیوتیک نیست دکتر به اندازه نوشته اون یه ذره خونابه هم به زودی قطع میشه گفت نه به نظرم باید هنوز بخورم. دیگه صبر کرد تا من کارم تموم شه. پیاده رفتیم تا داروخانه. یه نون بربری برشته کنجدی هم گرفتیم و برگشتیم. مسیر طولانی بود و خوشبختانه همسر همه راه سربالایی رو بدون وقفه اومد.
روز سه شنبه عزم کردیم که بریم دنبال مدارک پزشکی برای بیمه تکمیلی! ساعت ۹ صبح از خونه زدیم بیرون اول رفتیم بیمارستان پارسیان برای مدارک عمل جراحی . زیاد معطل نشدیم. مدارک آماده بود و دو سه جا باید میرفتیم امضا میدادیم و مهر بیمارستان رو میگرفتیم. بعد اسنپ گرفتیم رفتیم بیمارستان شریعتی برای مدارک پت اسکن. اونجا هم خوشبختانه معطل نشدیم فقط راه زیاد رفتیم. بعد من باید یه عکس OPG از دندونم میگرفتم به همسر گفتم تو فروشگاه بیمارستان بشینه تا من برم دنبال عکس دندونم با کلی بدو بدو و این ساختمون برو اون ساختمون برو کاشف به عمل اومد که بیمارستان عکس رو روی سی دی میده که به درد من نمیخورد. به ناچار دوباره اسنپ گرفتم و اومدیم آدرسی رو که کلینیک دندان پزشکی داده بود تو محله خودمون بود خوشبختانه اونجا هم زیاد شلوغ نبود و عکس رو گرفتیم و دوباره اسنپ گرفتم اومدیم خونه.
تو خونه مواد غذایی مثل سیب زمینی و پیاز و هویج و...نداشتیم همسر پیشنهاد داد ماشین رو برداریم بریم تره بار گفتم مگه میتونی بشینی پشت فرمون گفت آره مشکل ندارم.(حالا من خودم راننده ام هاااا ولی به شدت بی حوصله ام تو رانندگی)
خلاصه رفتیم تره بار اونجا هم کلی خرید کردیم و برگشتیم نزدیک خونه پشت چراغ قرمز تو سرپایینی یهو همسر پاش رو از روی ترمز برداشت تا بیاد کنترل کنه خورد به ماشین جلویی . جوونه از تو ماشین پیاده شد و رنگش عین لبو قرمز شده بود و میخواست شروع کنه به فحش دادن و داد و بیداد کردن که همسر سریع پیاده شد و دستش رو گذاشت روی سینه و شروع کرد به عذرخواهی ... جوونه آروم گرفت و ماشینا رو چک کردن هیچ کدوم آسیبی ندیده بودند ولی طرف میگفت یه پولی به من بده که برم!!! همسر میگفت خب الان بابت چی و چه مقدار من باید خسارت بدم خسارتی که رخ نداده فقط دوتا ماشین سپر به سپر شدن وقتی دید داره زور میگه گفت افسر بیاد تعیین خسارت کنه هرچی ایشون گفت دو دستی تقدیم میکنم.
هرکی از اونجا رد میشد میگفت بابا چیزی نشده که راه رو باز کنید. جوونه داد وبیداد که نخیر باید خسارت بده من چند وقت پیش خوردم به یه ماشین ۸ میلیون خسارت دادم
یعنی الان اینجا من یه نفر آروم و با شخصیت که مدام داره عذرخواهی میکنه رو گیر آوردم خیلی راحت میتونم تلکه اش کنم !!! (امان از آدمای دزد و نفهم)
هر چی زنگ زدند، افسر نیومد. گرما واقعا بیداد میکرد. پسره زنگ زده بود پدرش، اونم بهش ملحق شد پدره نفهم تر از خودش میگفت از رو چیزی پیدا نیست قطعا از داخل شاسی ماشین مشکل پیدا کرده
همسر دیگه توان نداشت وایسه گفت برادر محترم من چند وقت پیش جراحی کردم الانم با کمربند و به سختی روی پام وایسادم برو تعمیرگاه بینی و بین الله و شرعا هرچی خسارت خورده تعیین کن من پرداخت میکنم فقط خدا و حق الناس رو این وسط در نظر بگیر دو سه نفر که اونجا وایساده بودند گفتند ماشین خسارت ندیده ولی درستش همینه برو نشون یه تعمیر کار بده. یارو میگفت نخیر همین جا یه پولی به من بده برم... همسر شماره موبایلش رو داد و گفت من آدم متعهدی هستم دزد و کلاش هم نیستم هر وقت زنگ زدی جواب میدم خسارت رو هم نقدا پرداخت میکنم فقط راه مردم رو باز کن بیشتر از این اذیت نشن... بالاخره کوتاه اومد و رفت...
خسته و کوفته و عصبی ساعت ۱ رسیدیم خونه.
گل پسر اینقدر کلافه بود که مدام میگفت دارم می پوسم تو تهران برای همین صبح دوشنبه ساعت ۵ صبح با قطار رفت قم. ماهم عصر چهارشنبه به اتفاق دامادم راهی قم شدیم که تاسوعا و عاشورا رو قم باشیم حداقل بچه ها حال و هواشون عوض شه. طفلکیا ما رو رسوندن قم دو شب هم اونجا موندن و روز عاشورا ساعت ۹ صبح با قطار برگشتند تهران هرچی گفتیم ماشین رو بردارید و برید گفتند قطار خیلی راحته ترجیح میدن با قطار برن من که امسال اصلا لیاقت حضور در مجالس رو پیدا نکردم. فقط از تی وی تماشا کردم و خودم زیارت عاشورا رو زمزمه کردم
فعلا قم می مونیم تا دوباره برای درمان کبد برگردیم تهران. کلا امسال معلقم واقعا نمیدونم چی پیش میاد و ما کدوم طرفی هستیم. توکل بر خدا...
+ ببخشید پستم خیلی طولانی شد.
قبل از هر چیز از همه دوستانی که به صورت عمومی و خصوصی و در قالب پیام پیگیر سلامتی همسرم بودم تشکر می کنم . واقعا تو این جور مواقع میشه دوستان خوب و دلسوز رو از بقیه دوستان جدا کرد . ارادتمند همه تون هستم
روز یکشنبه 18 تیرماه ساعت 3 همسر رو آماده کردند برای اتاق عمل . دکترش اون روز عصر 7/8 عمل جراحی داشتند . به همراه همسر من دوتای دیگه همزمان رفتند اتاق عمل . مونده بودم این دکتر چه سرعت عملی تو عمل جراحی داره که سه تا سه تا میبره برای عمل . به فاصله خیلی کم هم هر سه باهم اومدن تو ریکاوری . دوتای اولی منتقل شدند به بخش اما همسر من رفت ICU و این باعث شد من به شدت بهم بریزم دلهره عجیبی گرفته بودم . تو این فاصله خواهرم که خودش پرستاره زنگ زد و گفت آی سی یو خیلی بهتره رسیدگی بیشتری میشه مرتب علائم چک میشه، قند خون و فشار خون و ضربان قلب کنترل میشه شرایط که پایدار بشه منتقل می کنند به بخش
خب صحبتهای خواهرم تاثیر خوبی داشت باعث شد آروم بشم . بعداز مدتی اجازه دادند بریم و ببینیمش . من که رفتم بالاسرش وقتی رنگ پریده اش رو دیدم و ناله های سوزناکش رو شنیدم دوباره همون حال بهم دست داد و سیل اشکام جاری شد.(پرستاره اومد دعوام کرد و گفت چرا گریه میکنی ؟ گریه نداره . مریضت حالش خوبه فقط کمی درد داره )
مدام پرستار رو صدا میزد و میگفت خانم دکتر تو رو خدا منو بلند کنید برم دستشویی! دستش رو گرفتم گفتم عزیزم تو الان بهت سوند وصله نیازی نیست بری دستشویی. اصلا متوجه حضور من نبود فقط مدام میگفت من باید برم دستشویی انگار نفخ شکم به شدت اذیتش میکرد و این باعث میشد مدام بگه میخوام برم دستشویی . پرستار گفت برو بیرون الان بهش آرامبخش میزنم آروم میگیره خلاصه که با چشم گریون اومدم بیرون ... بعد به نوبت دخترم و دامادم و پسرم و داداشش یکی یکی رفتند چند دقیقه ای دیدن و اومدند بیرون
نیم ساعتی نشستیم که ببینیم میتونیم دکتر رو ببینیم و باهاش در مورد عملش حرف بزنیم که هرچی زنگ اتاق عمل رو زدیم گفتند دکتر سر عمل هستند بعد هم یکی از پرستارای آی سی یو گفت دکتر عملش تموم بشه از یه در دیگه میره بیرون شما نمی تونید ببینیدش
خلاصه دردسرتون ندم تا ساعت 6.5 بیمارستان بودیم و به توصیه پرستارها که امشب کاری از شما برنمیاد و به وجودتون نیازی نیست اومدیم خونه ...
ساعت حدود یازده شب تلفن خونه زنگ زد شماره ناشناس بود گوشی رو برداشتم از بخش آی سی یو بود گفت خانم ببخشید دکتر میخواد باشما صحبت کنه ... دلم هرررری ریخت تا وصل بشه من مردمو زنده شدم... گفتم سلام آقای دکتر که یهو دیدم صدای خیلی خفیفی از اونور گوشی میاد صدای همسر بود . دیدم ناراحت و عصبانی میگه کجا رفتید شما چرا همه اومدن ولی تو نیومدی ؟؟؟ موبایل منو کجا بردی ؟ چرا وسایل تو اتاق رو رها کردید رو رفتید ... اصلا مونده بودم چی جواب بدم ... چطور این بعداز عمل اینقدر حالش بد بود که نمی تونست حرف بزنه الان تونسته زنگ بزنه خونه و نگران بقیه مسائل باشه
خب از یه طرف خوشحال بودم که به فاصله چند ساعت حالش این همه تغییر کرده از طرفی هم دلخور که چطور منو ندیده رفتم باهاش حرف زدم و میگه چرا نیومدی !؟ به هر حال این تماس تلفنی اون موقع شب قوت قلبی شد برامون
+ ساعت 7 صبح دکتر اومده ویزیتش کرده و گفته شرایط خوبی داره میتونه به بخش منتقل بشه . مثل اینکه حدود 20 تا 30 سانت از روده (کولون) برداشته شده . از ساعت 9 صبح به بخش منتقل شده و در حال حاضر باید مرتب راه بره
+ دیروز قبل از عمل خودم رو رسوندم بیمارستان و با خواهش و تمنا از انتظامات خواهش کردم اجازه بده قبل از عمل ببینمش . قبول کرد رفتم داخل آسانسور یه خانمی هم باهام اومد داخل . حالا شانس ما این آسانسور هی میرفت تو زیرزمین میومد تو طبقه همکف گیر می کرد و درش باز نمیشد ... زنگ هشدار رو میزدیم دوباره راه میوفتاد میرفت وسط طبقات گیر می کرد . برقش هم کلا از مدار خارج میشدو تو کابین ظلمات میشد . استرسی که بهم وارد شده بود بیش از اندازه بود . من تا حالا سابقه گیر کردن تو آسانسور رو نداشتم اما یکی از همکاران چندوقت پیش تو اداره (بعداز وقت اداری وقتی هیچ کس تو اداره نبوده به جز یکی دوتا نگهبان) تجربه افتادن آسانسور از طبقه چهارم به انتهای چاله آسانسور رو تجربه کرده بود اونجا یاد همکارم افتادم که وقتی از تجربش میگفت و چه حالی بوده منم ترس برم داشت که نکنه امروز همین اتفاق بیوفته . خلاصه یه ربع تو آسانسور گیر افتاده بودیم و هی بالا و پایین میرفتیم و بین طبقات می موندیم تا بالاخره درست شد
از شانس ما دیروز هر سه تا آسانسور بیمارستان به نوبت خراب میشدند به طوری که وقتی مریضای ما رو آوردند تو ریکاوری به خاطر خرابی آسانسور نمی فرستادن بیرون
والا بیمارستان خصوصی با اون همه دک و پزش آسانسوراش به نوبت خراب میشدن خیلی جالب بود
+ امروز داداش همسر موضوع دیشب رو برای همسر تعریف کرده و گفته از دستت خیلی ناراحت شده . همسر هم امروز خودش زنگ زده و گفت به خدا من بعد از عمل فقط پسر و دخترم رو دیدم اونم خیلی مبهم ... بقیه رو اصلا یادم نمیاد دیده باشم . کلی ازم عذر خواهی کرد گفت شرایطم رو درک کن من واقعا شما سه تا (من و داماد و داداشش)رو یادم نمیاد دیده باشم
+ ساعت 4 تا 5 وقت ملاقاته و ما می تونیم بدون خواهش و تمنا بریم و بیمارمون رو ببینیم 
سلام عزیزان
دیروز جواب پت اسکن همسر رو گرفتیم نشون دکترش دادیم
دکتر خیلی خوشحال شد و گفت کبد به درمان جواب داده و نیازی به جراحی و برداشتن بخشی از اون نداره
فقط بعد از عمل روده یه تزریق نرم باید داشته باشی که کل ضایعات کبد جمع بشه
باید سریع عمل بشه و روده رو بردارن
این هفته باید بریم وقت عمل بگیریم
لطفا همچنان دعا کنید که این بیماری بعد از جراحی ریشه کن بشه
دعاهاتون قطعا اثر داره
+ برادر شوهرم امشب از کرمان میاد کاش یه جوری میومد که میتونست وقت عمل کنارش باشه
دندون دردم رو که چند وقت پیش راجع بهش گفتم روز دوشنبه به اوج رسید و به ناچار به پزشک مراجعه کردم که دوتا از دندونای عقل پوسیدگی شدید داشت و چون نزدیک عصب بود مجبور به جراحی شدم . واقعا فلسفه وجودی دندونای عقل رو نمیدونم وقتی که میخوان دربیان یه مصیبتی داریم وقتی هم که فاسد میشن مصیبتشون چند برابر میشه هیچ کارایی هم انگار ندارند چون به محض خراب شدن دکتر میگه بکش بندازش دور . دکتر بیچاره شد تا دندونام رو کشید قشنگ عرق از سر و روش می بارید حالا فکر کنید من زیر دست دکتر چه حالی داشتم 
الان شش روزه جراحی کردم هنوز صورتم ورم داره . فقط با چنگال میتونم غذا بخورم . کمی که عصبی میشم دردم بیشتر میشه و ...
دو روز اول هم که نه حرف میزدم و نه چیزی می خوردم فقط میتونستم با درد و ناله کمی بستنی بخورم
ورزش یوگا رو که خیلی خوب داشتم پیش میرفتم با این عمل جراحی به فنا رفت (اینم یکی از خواص دندون عقل
) حالا دوباره کی همت کنم شروع کنم خدا داند
ادامه مطلب ...
به پیشنهاد زینب بانو و فاطمه بانو دو دوست وبلاگی عزیزم ورزش یوگا رو شروع کردم . البته من آدم مرتب رفتن به کلاس خارج از خانه نیستم چون کارهای غیر مترقبه پیش میاد و به ناچار چند روزی یا از تهران خارج میشم یا آنقدر سرم شلوغ می شه که وقتی برای رفتن به کلاس نمی ماند. برای همین یوگا در منزل رو از یه سایت خریداری کردم و هفته ای سه جلسه هر جلسه حدودا یک ساعت یا بیشتر در داشبوردم آپلود و بارگذاری میشه .جلسات رو ریختم روی فلش و از روی تی وی تمرین رو از روز جمعه شروع کردم (نگفتم از شنبه آینده شروع میکنم
). ورزش بسیار ملویی هست امیدوارم همین جور ادامه بدم و ازش نتیجه دلخواه رو تو همه زمینه ها بگیرم
البته بگم تو اداره، ورزشگاه بسیار مجهزی داشتیم و برای کارمندان شرکت همه چی رایگان بود و من همه نوع ورزشی رو امتحان کردم از بدن سازی و ایروبیک و شنا و تی آر ایکس و والیبال بگیر تا خرید وسایل ورزشی تو خونه مثل تردمیل و دوچرخه ثابت و دراز ونشست اما هر کدوم یه مشکلی برام ایجاد کرد .
مثلا شنا باعث شد بدنم قارچ بزنه و مدتها درگیر درمان قارچ پوستی بشم.شاید به خاطر این بود اون سانسی رو که من می رفتم خیلی شلوغ بود. چون به مدت دوسال از استخر مدرسه پسرم استفاده می کردم این مشکل برام به وجود نیامد.
تی آر ایکس به شدت به زانو و مهره هام فشار وارد می کرد و وحشت این رو داشتم که طناب تو پام گیر کنه و مشکل زانوم رو چند برابر کنه. یکسال زیر نظر مربی حتی تو شرایط کرونایی این ورزش رو انجام میدادم خیلی هم دوستش داشتم اما یه بار که پام تو طناب گیر کرد مربی گفت خیلی باید مراقب باشید اگه غیر اصولی تو این رشته ورزش کنید صدماتش جبران ناپذیره برای همین بعد از یکسال رهاش کردم.
تنها ورزشی که به هیچ عنوان ازش سیر نمشم بدمینتون هست که اونم تو شرکت فقط یه جلسه در هفته مربی برای تفریح گذاشته بود (اینقدر به این رشته علاقه داشتم که می تونستم در کسری از ثانیه راکت رو تو دستام جابجا کنم . در واقع تو بازی با هر دو دستم بازی می کردم .مربی عاشق این نوع بازی کردن من بود
)
چند سال پیش رفتم تردمیل پیشرفته خریدم و روزانه کلی روش می دویدم که یه روز بعدازظهر که داشتم ورزش می کردم پسرم یه دستمال مینداخت روش و بدو بدو میرفت از اون ور می گرفتش . دستمال ریش ریش شده بود و به همین خاطر روی نقاله گیر کرد و رفت زیر دستگاه پسرم اومد بگیرتش دستش رو باهاش کشید تو ... وای نمیدونید دستش چه شکلی شد
. تمام پوست کف دستش جمع شد اومد نوک انگشتانش گوشتای دستش تیکه تیکه اومد بالا دم افطار بود و من روزه . وقتی رسوندمش درمانگاه خودم از حال رفتم . چندهفته درگیر دست پسرم بودم فقط خدا رحم کرد عصبای دستش قطع نشد و بعد از کلی دوا و درمون دوباره روبراه شد . برای همین دلم از تردمیل چرکین شد و فروختمش
دوچرخه ثابت هم داشتم تو خونه که اونم باز زانوهام رو داغون کردو اون شور و حال دوچرخه سواری تو طبیعت و جاده رو بهم نداد .بعد از چند سال خاک خوردن بخشیدمش به برادر شوهرم
دستگاه دراز و نشست رو هم دارم که اونم به نظرم خیلی بیخوده و هیچ کارایی نداره هی میندازمش اینور میندازمش اون ور . باید اینم ببخشم به یکی 
یازده تا سی دی پیاده روی در منزل رو از یه سایت خریداری کردم که اون خیلی خوب بود متاسفانه من یه اخلاقی دارم وسایلم رو یا می بخشم یا به یکی میدم که استفاده کنه اما... این سی دی ها رو دادم به یکی از همکارانم که برای خودش رایت کنه و استفاده کنه اما دیگه برنگردوند از اون یازده تا سی دی که خیلیاش حرفه ای بود و حتی تو یکیشون آموزش رقص هم داشت فقط دوتای اولی که خیلی مبتدی هست رو دارم که گاهی اوقات روی تی وی استفاده می کنم
پیاده روی ساده اول صبح رو هم با استفاده از قدم شمار گوشیم یه مدتی امتحان کردم دریغ از یه گرم وزن کم کردن فقط حسابی عرق می کردم که اونم وقتی می رسیدم اداره اینقدر از خودم بدم میومد که خودمو نمی تونستم تحمل کنم
خلاصه این که هر ورزشی رو امتحان کردم ولی نتیجه ازش نگرفتم نه از لحاظ روحی حالم رو خوب کرد نه جسمی حالا ببینم این یوگا چه میکنه . حالم رو خوب میکنه یا پولم رو دور ریختم
چند روزه گه گداری دندونای سمت راستم درد میگیره . هی میگره و ول میکنه . برای همین زیاد بهش اهمیت ندادم ... چون چندتا دندون پرکرده دارم گفتم لابد سردو گرم خوردم دلیل دردش همینه
اما پریشب تا صبح از درد دندون خوابم نبرد... حدودای ساعت 2.5 شب بود که یادم اومد که در مورد مسکن بودن میخک زیاد گفته اند... در دندون پزشکی هم زیاد ازش استفاده میشه ... پاشدم دوتا دونه میخک رو گذاشتم روی دندونم هی فشار دادم . همین جور تو دهنم نگه داشتم... بعد از یکی دو ساعت درد دندون کلا قطع شد
اما من دیگه بی خواب شده بودم و تا خودِ صبح چشم روهم نذاشتم
درد دندون ساکت شد و تا حالا که دیگه نیومده سراغم ... واقعا معجزه کرد. اما نباید به این معجزه دل خوش باشم باید برم دندون پزشکی
+ به این نتیجه رسیدم که وقت گذاشتن برای یه عده و اهمیت دادن بهشون چه در فضای وبلاگ ، چه در فضاهای مجازی دیگر و چه واقعی خریت محضه
باید اون عده رو به طور کل از زندگیت حذف کنی و جوری رفتار کنی که نه خانی اومده و نه خانی رفته ...
+ اوه فکر کنم زلزله شد... ساعت 10.29 چقدرم شدید بود
از روزی که درمان بیماری همسر رو شروع کردیم دکترش گفته یه سررسید باخودتون داشته باشید هر جلسه روند درمان رو توش یادداشت کنم که هم خودتون در جریان باشید هم من بتونم مقایسه ای داشته باشم . دکتر بسیار صبور، مسلط و حاذقی است. با دقت به حرفای مریض و همراهش گوش میده و با حوصله هم جواب میده . از همه مهمتر امیدی که از جلسه اول به همسرم و من تزریق کرد این خیلی با ارزش بود و باعث شد همسرم خودش رو نبازه و با امید و علاقه روند درمانش رو پیگیر بشه . شماره همراهش رو هم تو سررسید یادداشت کرده و گفته هر وقت کار داشتید هر ساعت از شبانه روز زنگ بزنید جواب ندادم خودم بهتون زنگ میزنم . الحق و الانصاف که چنین پزشکی رو باید تکریم فراوان کرد . تو زمانه ای که هیچ کس به فکر کس دیگه ای نیست و حرف اول رو پول میزنه . هرساعت از شبانه روز باهاش تماس گرفتیم جواب داده اگرم جواب نداده خودش زنگ زده و عذرخواهی که ببخشید مثلا سر کلاس بودم ، سرم شلوغ بود ، تو بخش بودم و...
روز دوشنبه سی تی اسکن همسر رو بردیم برای مقایسه با اولین سی تی اسکن .دکتر خیلی راضی بود . گفت اندازه توده تو روده و کبد به طور قابل ملاحظه ای کوچک شده و نشون میده که به درمان خیلی خوب جواب دادید. تمام بدن همسر به شدت و به صورت وحشتناکی ریخته بیرون و جوش های درشت و دردناک از نوک سر تا نوک انگشتان پا ظاهر شده ، تمام بند های انگشتان دست و پا از دو طرف ترک های وحشتناک داره . دکتر گفت این عوارض درسته که خیلی دردناکه و زحمت داره برای مریض ولی یک نشونه بسیار خوبه که داروها اثر کرده و ما میتونیم بعد از جلسه دوازدهم تصمیم گیری کنیم
برای هفته دوم تیرماه یک پت اسکن نوشت و گفت یک ماه بعداز آخرین شیمی درمانی یه پت انجام میدیم ببینیم ضایعات کبدی در چه وضعیتی هستند اگه سلول ها مرده باشند نیازی به عمل جراحی کبد نیست ولی اگه زنده باشند علاوه بر بخشی از روده بزرگ باید بخشی از کبد هم برداشته بشه . در نهایت دکتر تو سررسیدی که همسر همیشه همراهش هست با خط درشت نوشت Good Resales این یعنی یه امید ، یه روشنی، یه دست مریزاد به دکتر و خود بیمار ...
دیروز که سه شنبه باشه جلسه دهم شیمی درمانی رو انجام دادیم تا سه روز باید دارو دریافت کنه ...
امیدوارم جواب پت اسکن همونی باشه که هم دکتر دوست داره باشه هم ما ...
+ مسئول بخش شیمی درمانی کلینیک یه خانمه که بسیار گند دماغه، اخمو و خیلی جدی ، همه پرستارهای دیگه که زیردستش کار میکنند ازش حسابی میترسند و حساب میبرند . روز اول همه اونایی که اونجا مریض داشتند و باهاشون هم کلام میشدم از این اخلاقش می گفتندمن هم با اولین برخورد به خوبی این اخلاقش رو متوجه شدم و به همسر هم گفتم خدا به داد برسه هرچی دکتر خوش اخلاقه این بد خلق و عصبیه فکر کن چهار پنج ساعت تو بخش باید تحملش کنی ... اما بعداز دو سه جلسه بهش حق دادم که اینجوری باشه چون بخش به شدت شلوغ میشه و ایشون اگه مدیریت و جذبه و قاطعیت نداشته باشه مریض و همراهش هرجی و مرجی ایجاد می کنند که جمع کردنش دوباره یه مدیر دیگه میخواد. اما ایشون به خوبی و بدون حاشیه و درگیری اون شلوغی رو مدیریت میکنه و بیمارا هم راضی هستند . تا حالا چند بار برای قدردانی از زحماتشون شیرینی خریدم و بهشون تو مناسبت های مختلف عیدی هم دادیم. خدا به همشون توان مضاعف بده ...
+ نامه دکتر رو بردیم بیمارستان برای تعیین وقت ،هزینه پت اسکن 8 میلیون میشه
تازه بیمارستان دولتیه ... خدایا خودت به همه رحم کن تو این وانفسای گرونی مریضی هم بیاد سراغ یکی ...
وقتی خیلی ماهرانه و خلاقانه یه اثر ماندگار با ماهیتابه روی دستت باقی میذاری و بقیه رو به خنده وا میدارید
مطمئنا تا حالا هیچ نقاش و طراحی اینقدر هنرمندانه به وسیله ماهیتابه دااااااغ یه چشم و ابروی به این زیبایی رو بر روی ساق دست خلق نکرده
