میزبانی

سلام 

امیدوارم که حال همه عزیزان خوب باشه و در صحت و سلامت زندگی در جریان باشه 

بیش از یک هفته هست که درگیر جنگیم و دشمنِ متجاوزِ مدعی حقوق بشرناجوانمردانه به کشور حمله میکنه و کودک و زن و مرد رو به خاک و خون میکشه این وسط غرب تهران که محل سکونت اقوام ماست به شدت مورد تهاجم دشمنه و موندن در خانه در حالی که نمی تونی از خودت دفاع کنی خودکشیه برای همین همون روزای اول با تمام اقوام تماس گرفتم و ازشون خواستم که تهران رو ترک کنند و به خانه ما  بیان. فقط خاله و پسر و همسرش موافقت کردند و الان پنج روزه میزبان هستیم. دو روز زیر بمباران و صداهای وحشتناک پدافند هوایی شب و روز رو سرکردند برای همین به شدت آشفته و پریشان و غمگین هستند به هر حال وقتی به اجبار خانه و زندگی رو ترک میکنی روح و روانت بهم می ریزه و دیگه زندگی عادی نیست علی الخصوص اینکه یه مریض هم داشته باشی خاله خودش که خیلی مشکل داره از ناحیه قلب و ریه و کمر!  اما شوهر خاله متاسفانه باید یه روز درمیون دیالیز بشه و این واقعا مشکل ساز شده روز چهارشنبه با چندتا تلفن و سفارش این و اون تونستیم وقت بگیریم ولی تا کی؟ تا کی این روند ادامه داره... پنج روزه ما میزبان هستیم و اونا مهمان و کاملا درکشون میکنم که ساعات و لحظات بسیار تلخی رو دارن سپری می‌کنند به شخصه تو این مدت سعی کردم آسون بگیرم تو پخت و پز خیلی سخت گیری نکنم ساعت استراحت و ماندن در طبقه پایین رو به اختیار خودشون بذارم تا اونا خیلی معذب نشن ولی نمیشه پسر خاله و شوهر خاله به شدت روانشون بهم ریخته هست و مثل مرغ سر کنده حیران و سرگردان هستند

نمیدونم ادامه درمان همسر چی میشه وقتی سایت کلینیک رو باز میکنی و صفحه اول درشت نوشته تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد...

خدا کمک کنه زودتر و بدون صلح تحمیلی جنگ  تموم شه و روال عادی زندگی به شهر ها و کشورمون برگرده 

امروز دلم میخواست وقتی تی وی رو روشن میکنم دوباره پیام های بازرگانی مزخرف و کسل کننده سرای ایرانی و مهد فرش و شهر لوازم خانگی و کرم آربیانا و مام اسپری سورملینا... رو دوباره ببینم و دیگه خبری از جنگ و کشتار و ویرانی نباشه . کاش قدر این لحظات کسل آور رو میدونستیم که الان دچار  لحظات دلهره آور نباشیم خدایا میشه رحمی به حالمون بکنی !!!

سفر مشهد کنسل شد:(

با توجه به اوضاع فعلی کشور :

- شرایط جنگی که کل کشور درگیرش شده

- شاهرود و مشهد هم دو روز اخیر شاهد خرابکاری مزدوران موساد بوده

- کلیه پروازها لغو شده، بلیط وسایل نقلیه ریلی و زمینی هم کلا گیر نمیاد 

- سهمیه بنزین ۱۵ لیتر در روز شده

و مایی که بنا داشتیم زمینی و با ماشین خودمون بزنیم به جاده و تفریحانه مسیر رو طی کنیم  مجبور شدیم برای سومین بار زیارت امام رضا رو کنسل کنیم واقعا نمیدونم چرا؟ چه حکمتی هست؟ چرا امام رضا جانمون نمی طلبه؟ برای ادای نذر (گوسفند هدیه کنیم به رستوران حضرت) و برای شفای مریض مون و روحیه گرفتنش واقعا نیاز داریم به این زیارت ولی هر بار یه مسئله پیش میاد مجبور میشیم به کنسل کردن سفر 


دل همه ایرانیای با غیرت و وطن پرست که این روزها رو دارن می بینند خونه کاش یکی به این کفتار صفتان و مزدوران داخلی می فهموند خاک بر سر بی غیرتت کنند شاید بمبی رو که داری میفرستی سمت مردم خانواده،آشناها و اقوام و دوستان خودت رو هم هدف قرار بده... 

کاش بهشون می فهموند اون نامردایی که داری براشون کار میکنی و خون می ریزی و خسارت به بار میاری و جمعی رو عزادار عزیزانشون می کنی، دلسوز تو و مردم و کشورت نیستند ممکنه چندرغاز بذارن کف دست پلید و کثیفت اما در نهایت براشون بعدها یه مهره سوخته خواهی شد که دیر یا زود به فجیع ترین و ذلت بار ترین وضع ممکن سرت رو زیر آب خواهند کرد و به دیار نیستی خواهند فرستاد کم نداشتیم از این موارد در تاریخ...

در پایان از خود امام رضا میخوام یه نظر به مملکت خودش بکنه و دست پلید این مزدوران کثیف داخلی و اجانب خارجی رو از سر این ملت قطع کنه و بهشون مهلت نده بیش از این به مردم و  کشورمون آسیب وارد کنند 

لعنت الله علی قوم الظالمین 

وطنم زخمی سربلند بحران ها

امیدوارم به حق این عید بزرگ مکر و جنایت دشمنان وطنم به خودشون برگرده 

امیدوارم خون به ناحق ریخته کودکان ، زنان و مردان سرزمینم به زودی گریبان این دیوصفتان روزگار رو بگیره و به زودی این غده سرطانی از روی زمین محو بشه 

حالمون اصلا خوب نیست 

نسلی هستیم که دوبار طعم تلخ جنگ رو چشیدیم مردانِ مردِ ما دلاورانه در مقابل دشمن، ۸ سال جنگیدند و یه وجب از خاک رو تسلیم دشمن نکردند ما روی وطنمون غیرت  داریم با هر آیین و مسلکی با هر عقیده ای پای وطنمون ایستاده ایم و اجازه نخواهیم داد دیوصفتان روزگار که به هیچ اصولی پایبند نیستند برای ما تصمیم بگیرند ما در بحران های گوناگون نشون دادیم سربلند خواهیم بود 

امیدوارم این جنگ ویرانگر زیاد طول نکشه 

مسافر مشهد الرضا هستیم تا حالا دوبار بنا به دلایلی کنسل کردیم اما بناداریم این دفعه رو به هیچ عنوان کنسل نکنیم  

دخترم قرار بود امروز با پرواز بیاد تهران برای امتحانات پایان ترمش و بعد با ما بیاد مشهد  اما پروازها کنسل شده و دانشگاه هم هنوز در مورد تعلیق امتحانات تصمیم نگرفته در هر صورت ازش خواستیم امتحانات برقرار هم باشه با وضعیت فعلی تهران نیاد 

ما هم که قرار بود امروز تهران باشیم تصمیم گرفتیم ۲۷ ام از همینجا تا شاهرود رو بریم و یک روز شاهرود بمونیم و از اونجا که دیگه نصف راه رو رفتیم مسیر رو  ادامه بدیم . 

ان شاءالله که مشکل خاصی پیش نیاد و ما بتونیم به نذر و قولی که با امام رئوفمون داریم وفا کنیم

به شرط حیات و حضور در مشهد الرضا دعاگوی همه دوستان خواهم بود 

 

درهم برهم

نمیدونم چه حکمتیه که بعضی وقتا هفته ها یک نفر هم در خونه رو نمیزنه یه بارم پشت هم مهمون میاد تا به یه نقطه برسی بگی وای خدایا خسته شدم دلم میخواد یه ساعت برای خودم باشم 

از روز سه شنبه مهمون دارم 

از دیروز دخترم اینا به جمعمون اضافه شدن 

امشب هم دختر برادرشوهر با همسرش از کرمان اومدن ظهر خونه خاله همسرش بودند و امشب میان و شام مهمون ما هستند

 

الان هر گروه واسه خودشون یه برنامه ریختند و رفتند دنبال برنامه شون 

دخترم با دختر عموش ماشین رو برداشته رفته پی خرید و گشت و گذار تو شهر 

همسر و برادرش رفتند یه جلسه هم اندیشی و بعد هم قراره برن سوهان بخرند 

پسرمم تا نیم ساعت دیگه قراره بره بیرون 

فقط من موندم تو آشپزخونه و در تدارک شام هستم. گوشت خورشت رو بار گذاشتم و بادمجون رو هم سرخ کردم قراره بشه خورشت بادمجان 

فیله های مرغ رو هم رشته ای برش دادم و تو ادویه با حرارت کم پختم و آماده روی گازه و قراره قارچ و سس بشامل و سیب زمینی خلالی بهش اضافه بشه و در نهایت بشه چیکن استروگانف . کاهو و مخلفاتش هم شسته شده و قراره بشه سالاد. 

اندکی فرصت پیدا کردم تا بیام اینجا و یه پست کوتاه بنویسم 


آهان امروز تولد دخترم بود دیشب به اتفاق عموش رفتیم رستوران و اونجا با شام و یه کیک کوچولو تولدش رو جشن گرفتیم 

روز دوشنبه نوبت دکتر داریم قراره فردا بریم تهران و تا آخر هفته همونجا بمونیم 


پاشم برنجم رو خیس کنم و کارهای مونده رو انجام بدم که مهمونا اومدند بتونم بشینم کنارشون


بعدا نوشت: به مهمونی اون شب پسر برادر شوهر با خانواده اش به جمع مون اضافه شدند و من حدودای ساعت ۷ بعدازظهر مجبور شدم به مواد غذایی آماده شده دوباره اضافه کنم. خداروشکر مهمونی خوب برگزار شد و همه چی عالی شد 

یه خاطره تلخ و شیرین

اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد 1380بود اون سال تو اردیبهشت ماه باران های سیل آسایی داشتیم چند روز بود که مرتب بارون میومد و ما هم از این وضعیت بسیار خوشحال و خرسند بودیم مدام دور هم می نشستیم و می گفتیم کاش این بارندگی ها کم کم ولی مستمر بیاد اونوقت رودخانه حتما جاری خواهد شد و یه بهار و تابستان بی نظیری رو خواهیم داشت...

نمی دونم چه اتفاقی روی پشت بوم افتاده بودکه باعث شده بود این بارندگی به سقف اتاق من نشتی داشته باشه احتمالا پایه کولر آبی ایزوگام رو سوراخ کرده بود و یه شیب مختصر اینجا هم داشته باعث میشد آب جمع بشه و از همین سوراخ ریز به سقف نفوذ کنه من تو اتاق تنها بودم (اون سالها اداره سه تا کارمند خانم بیشتر نداشت که یکیش من بودم که کارشناس بودم و یه خانم تو آزمایشگاه و کارشناس آزمایشگاه بود و یکی دیگه که تو دبیرخانه کار می کرد) به همین دلیل متوجه شده بودم که داره روز به روز لکه روی سقف گسترده تر میشه یکی دوبار زنگ زدم به تأسیسات و هشدار دادم که سقف اتاق من نم داده و داره بیشتر و بیشتر میشه.  چند روزی بود به شدت روی یه نقشه متمرکز شده بودم و باید هرچه سریعتر نقشه رو آماده می کردم و می سپردم به رسام تا ازش ترانس پارانت و اوزالید تهیه کنه و یه گزارش براش بنویسیم و بفرستیم تهران. برای همین کلا از روی میزم جمع نمی شد. اون سالها هم هنوز نرم افزارهای رسم نقشه مثل Mapinfo, Arcinfo , ArcGIS و ... به بازار نیومده بود که دیتاها رو بهش بدیم و در کسری از ثانیه یه نقشه شیک و بدون نقص رو تحویلت بده! همه چی رو باید با نقشه های مرجع تطبیق میدادیم و با دست روی کاغذ پیاده می کردیم و بعد منحنی ها و پلی گون ها رو با دست ترسیم می کردیم کار بسیار وقت گیر و نفس گیری بود تازه بعد از ترسیم هم باید پلی گون های روی نقشه رو مسّاحی (مساحت سنجی) می کردیم و با مقیاس نقشه تبدیل می کردیم به واقعیت بر روی زمین! 

اون روز صبح که وارد اتاقم شدم دیدم به به دیگه آب رسما راه خودش رو پیدا کرده و از بغل دیوار و از سقف راه افتاده و به کف شوی وسط اتاق رسیده و داره از کف شوی خارج میشه اصلا یه وضعی بود سریع زنگ زدم به تأسیسات و به شوخی گفتم آقای فلانی من رسما انگار روی پشت بوم نشستم چون داره تو اتاقم بارون میاد می خواهید شما هم از این وضعیت فیض ببرید با این که زیر سرپناه هستید اما بارون رو هم ببینید و حس کنید!!!!؟؟؟  اونم یه آدم هارتی پورتی بود و موضوع رو به شوخی گرفت و تو تمام این مدت که من تذکر داده بودم اصلا نیومده بود اتاق رو بازدید کنه ولی قول داد در اولین فرصت بیاد و یه نگاه به پشت بوم و اتاق من بندازه. گوشی رو گذاشتم و دوباره مشغول رسم نقشه شدم نقشه بزرگ بود و من تا کمر روی میزم خم شده بودم حدود یک نیم ساعتی از تلفنم نگذشته بود که یهو صدای جرخوردن چیزی رو شنیدم فکر کردم دستم به نقشه گیر کرده و گوشه ای رو پاره کردم کنترل کردم دیدم نه نقشه سالمه دوباره مشغول شدم اینبار به فاصله یکی دو دقیقه دوباره صدای جر خوردن رو شنیدم اینبار سرم رو بالا گرفتم و دیدم ای دل غافل این صدای جر خوردن رنگ سقفه که کاه گل وآجر و کلیه مخلفات زیرش داره بهش فشار میاره و الانه که بریزه روی سرم نمیدونم خدا چه توان و قدرتی به من داد که من سریع تصمیم گرفتم و بعد هم با سرعت نور و با یه جیغ بنفشششششش از پشت میزم در اومدم و به سرعت خودم رو به در اتاق رسوندم به محض اینکه از پشت میزم اومدم بیرون با یه صدای وحشتناک سقف اتاق اومد روی میزم تمام اداره تو طبقات دیگه صدای بمب و صدای جیغ منو شنیده بودند همه خودشون رو رسونده بودند دم اتاق من !! منم مثل بید می لرزیدم و دم در اتاق ولو شده بودم و نمی فهمیدم دورو برم چه اتفاقی داره میوفته فقط صدای همکارم که تو آزمایشگاه بود رو می شنیدم که بهم میگفت این آب قند رو بخور تا حالت جا بیاد! وقتی یه خورده حالم جا اومدم دیدم روی مبل تو آزمایشگاه نشستم و همکارم داره با نگرانی دورو برم میچرخه و هی بهم دلداری می داد و می گفت چقدر به موقع عمل کردی و از اتاق پریدی بیرون خدا بهت رحم کرده! تو همین اثنا مدیرعامل هم که بسیار آدم شوخ طبعی بود اومد آزمایشگاه که حال من رو بپرسه . همون بدو ورود بدون اینکه حالم رو بپرسه زد به شوخی که ای باباااا خانم مهندس قرار بود اسم اداره عوض بشه و بذاریمش اداره شهیده خانم ... که تو نذاشتی میدونی چه افتخاری رو از خودت و ما و بقیه همکاران و حتی استان گرفتی !؟ بخدا با این شوخی جوری حال من عوض شد که انگار نه انگار چه فاجعه ای قرار بوده رقم بخوره خلاصه که این اتفاق باعث شد یه چند روزی اتاق نداشته باشم و تا مدتی تو همون آزمایشگاه یه گوشه به کارم ادامه بدم اما متاسفانه عملا اون نقشه و اون همه زحمت به باد فنا رفته بود و باید دوباره از اول شروع می کردم با تهران تماس گرفتیم و گفتیم به خاطر این مسئله یه مهلت دوباره به ما بدن ...

همکارا از اتاقم و وضعیتش عکس گرفته بودند و بعدا ظاهر کردند و به خودم دادند وقتی دیدم چه حجمی از آجر و کاهگل و گچ که چند روز حسابی خیس خورده بود به منتهای ظرفیت خودش رسیده بود روی میز من به قطر چند سانت اومده پایین اونجا به خودم لرزیدم که اگه من در اون لحظه به اندازه ثانیه ای تردید کرده بودم و دیر جنبیده بودم مغزم با آجر و کاهگل با شیشه روی میز یکی میشد...

اگه اشتباه نکنم به خاطر این اهمال کاری مسئول تأسیسات، مدیرعامل  ایشون رو برکنار کرد و یکی دیگه رو گذاشت جاش. اما تا مدتها این مسئله شده بود دست مایه شوخی کردن همکاران! حتی بعد از این همه سال چند روز پیش که رفتم اداره سر بزنم اون همکارم رفته بود تو اتاق و از شرایط اتاق عکس گرفته بود رو دیدم و گفت یادته اون سال (دقیقا همین موقع ها) چطور سقف اومد پایین اما شما نجات پیدا کردی ...

عکس ها رو دارم اما نمیدونم کجا گذاشتم فعلا مهمون دارم بعیده برسم پیداشون کنم اما اگه پیدا کردم حتما آپلود می کنم و براتون میذارم... خاطره ای که هر وقت یادم میاد تلخی اون فاجعه به ذهنم نمیاد اما شوخی مدیرعامل یه لبخند پت و پهن روی چهره ام نمایان می کنه 

امیدوارم این خطرات هرگز کسی رو تهدید نکنه اون روز هنوز خدا به عزرائیل اجازه گرفتن جون من رو نداده بود و این افتخار رو هم از مدیرعاملمون گرفت 

خیارچ

روز پنجشنبه به روستای خیارچ استان قزوین دعوت شدیم تو اینترنت سرچ کردم چیز خاصی در موردش ننوشته واقعا نمیدونم ارزش داره ۲.۵ ساعت طی مسیر کنیم و صبح بریم و عصر برگردیم؟!

صمن اینکه برادر شوهرم با پسرش و زن و بچه اش اومدن مهمونمون هستند البته پسر برادر شوهر قراره بره زن و بچه رو بذاره کرج و خودش هم دوره آموزشی رو تو تهران شرکت کنه  اما برادر شوهر پیش ما میمونه تا پسرش کارش تموم شه و برگرده الان نمیدونم  با این اوضاع پاشیم بریم خیارچ رو یا نه؟ 


اگه دوستان اطلاعاتی از این روستا دارند خوشحال میشیم راهنمایی کنند