خدا مراقب ماست

از خودم خجالت می کشم که چطور این چند روز خودم رو در خانه حبس کردم و فقط اخبار جنگ رو دنبال کردم . در واقع یه یاس و ناامیدی عجیبی بر من غلبه کرده و فکر می کردم دنیا به آخر رسیده و همه چیز تمام شده در حالی که زندگی جریان داره و مردم خیلی عادی دارند زندگی شون رو می کنند... 

روز پنجشنبه به اتفاق خاله رفتیم حرم یه زیارت دلچسب کردیم و نماز ظهر و عصر رو هم خوندیم. با دیدن این همه شلوغی و ترافیک شهر و اینکه مردم مثل روزهای قبل از جنگ شور و نشاط دارند کاسبی ها برقراره، رفت و آمدها در جریانه یه خورده روحیه گرفتم... برگشتیم خونه خب مهمون داری و شنیدن اخبار ناگوار دوباره من رو تو موقعیت یاس و ناامیدی و خلسه فرو برد... اصلا نمیدونم این چه مرضی است که من دارم مدام خبرها رو دنبال میکنم خب زن حسابی تو که الان خودت شرایط زندگیت اسف بار هست چرا مدام دنبال این خبرا هستی؟ به مریضت توجه کن، سرت رو گرم کارهای خونه کن به خدا توکل کن نمیخواد نگران وضعیت مملکت باشی اونی که باید نگران باشه نیروی نظامی و انتظامیِ

خاله اینا روز شنبه برگشتند تهران و من دوباره تنها شدم و درگیر اخبار و  فکر وخیال های جوواجور... دیروز عصر به اصرار همسرم از خونه زدیم بیرون به بهانه اینکه بریم پاساژ و موبایلش رو رله کنیم از ترافیک و این حجم از شلوغی متعجب بودم خیابونا عین روزای آخر سال که مردم در تکاپوی سال جدید هستند شلوغ بود انگار نه انگار چند ساعت پیش یه حمله بهشون شده... انگار نه انگار همین چند ساعت پیش غرش هواپیماهای دشمن سکوت شهر رو شکسته...

اونجایی بیشتر از خودم خجالت کشیدم که دوتا جوون با تیپ های خیلی خفن گفتند آمریکا خودش رو مسخره کرده واقعا فکر میکنه با چند تا موشک میتونه سایت هسته ای ما رو  نابود کنه!!!؟؟؟ و خیلی با صلابت و محکم گفتند ما امروز صبح صدای هواپیماها و  صدای انفجار رو هم شنیدیم ولی آمریکا با این اقدام هم خودش ر مسخره کرده هم خواسته اسرائیل رو که مثل خر تو گل گیر کرده نجات بده...


خلاصه که وقتی برگشتم خونه با خودم تصمیم گرفتم رصد اخبار رو کمتر کنم و خودم رو با چیزهای دیگه سرگرم کنم و به نگاه و کرم خدا امید و ایمان  داشته باشم



پی نوشت: از کلینیک تهران تماس گرفتند و گفتند فردا نوبت شیمی درمانی دارید و دکتر هم حضور داره. بنابراین صبح بعد از نماز راهی تهران هستیم توکل بر خدا یا میریم و بر نمی گردیم یا میریم و به سلامت برمی گردیم هرچی تو تقدیرمون نوشته شده باشه همونه جالبه کلینیک با سازمان انرژی اتمی فاصله چندانی نداره


بعدنوشت: خب خداروشکر انگار یه آتش بس نیم بند حاصل شد (البته به این زردک خرفت و دیوانه نمیشه اعتماد کرد و بعید نیست فریبی بیش نباشه) ما با امنیت کامل رفتیم تهران سر راه یه نون تازه خریدیم و  یه سر به خونه زدیم و صبحانه خوردیم و رفتیم کلینیک و تا ۲.۵ کارمون تموم شد و دوباره با امنیت برگشتیم . البته تهران هنوز خلوت بود و از اون ترافیک همیشگی خبری نبود 

+خدایی اگه میدونستم با اومدن من به تهران آتش بس برقرار میشه زودتر میومدم 

+ صبح وقتی تو راه خبرها رو چک کردم و دیدم اعلام آتش بس شده به همسر گفتم خدا بهمون رحم کنه معلوم نیست این سفاکان روزگار چه خوابی برامون دیدن و چه نیرنگ و حیله دیگه ای پشت این آتش بس هست 

خدایا خودت پشت و پناه این مردم باش و حیله و نیرنگ دشمن رو به خودش برگردون