هردم ازاین باغ بری می رسد

سلام دوستان عزیز از همگی عذر میخوام 

میدونم این مدت فقط ناله کردم و همه رو ناراحت و نگران ولی چه کنم که روزگار غدار دست از سرم بر نمی داره 

بعد از سی سال کار کردن و رنج خوردن و نون حلال خوردن باید اول آسایش و آرامشم باشه تازه اول بدبختی ها و رنجهام شده 


یه مشکل و گرفتاری خیلی بزرگ برام پیش اومده که کل زندگیم رو در هم پیچیده تو رو خدا برام دعا کنید به خیر بگذره 

الان چهارماهه یه چشمم خونه یه چشمم اشک خودم اینقدر ایمان و اعتقادم ضعیف شده که دیگه حتی نمیدونم دعا کردن چه جوریه !!

همسر حال چندان خوبی نداره چهار جلسه شیمی درمانی رو انجام داده و چهارشنبه جلسه پنجم باید انجام بشه بثورات پوستی به طرز وحشتناکی تمام بدنش رو درگیر کرده به طوری که شب تا صبح از شدت درد و خارش خوابش نمیبره و برای تسکین دردها و خارش ها مدام زیر دوشِ 

دو ساله دارم درد و رنج همسر رو می بینم و دم بر نمیارم دیگه این وسط این مشکل چی بود افتاد وسط زندگیم !؟ خدایا چرا !؟


تو همه این مدت فقط یه مسئله به اندازه چند ساعت خوشحالم کرده و اونم رتبه آوردن پسرم تو دانشگاه تهران و علامه طباطبائی هست و بس 

خدایا چرا دست از سرم بر نمی داری . تاوان کدام گناه و اشتباه رو دارم میدم من که همیشه سرم بالا بوده و دستام به سوی آسمون بوده  و شکرگزاری کردم و هیچ وقت گله و شکایتی نکردم !  الان چرا باید اینجور بهم ظلم بشه و شاهد رنج و درد عزیزانم باشم 

خدایا چرا این دنیا تموم نمیشه  !؟؟؟