از خودم خجالت می کشم که چطور این چند روز خودم رو در خانه حبس کردم و فقط اخبار جنگ رو دنبال کردم . در واقع یه یاس و ناامیدی عجیبی بر من غلبه کرده و فکر می کردم دنیا به آخر رسیده و همه چیز تمام شده در حالی که زندگی جریان داره و مردم خیلی عادی دارند زندگی شون رو می کنند...
روز پنجشنبه به اتفاق خاله رفتیم حرم یه زیارت دلچسب کردیم و نماز ظهر و عصر رو هم خوندیم. با دیدن این همه شلوغی و ترافیک شهر و اینکه مردم مثل روزهای قبل از جنگ شور و نشاط دارند کاسبی ها برقراره، رفت و آمدها در جریانه یه خورده روحیه گرفتم... برگشتیم خونه خب مهمون داری و شنیدن اخبار ناگوار دوباره من رو تو موقعیت یاس و ناامیدی و خلسه فرو برد... اصلا نمیدونم این چه مرضی است که من دارم مدام خبرها رو دنبال میکنم خب زن حسابی تو که الان خودت شرایط زندگیت اسف بار هست چرا مدام دنبال این خبرا هستی؟ به مریضت توجه کن، سرت رو گرم کارهای خونه کن به خدا توکل کن نمیخواد نگران وضعیت مملکت باشی اونی که باید نگران باشه نیروی نظامی و انتظامیِ
خاله اینا روز شنبه برگشتند تهران و من دوباره تنها شدم و درگیر اخبار و فکر وخیال های جوواجور... دیروز عصر به اصرار همسرم از خونه زدیم بیرون به بهانه اینکه بریم پاساژ و موبایلش رو رله کنیم از ترافیک و این حجم از شلوغی متعجب بودم خیابونا عین روزای آخر سال که مردم در تکاپوی سال جدید هستند شلوغ بود انگار نه انگار چند ساعت پیش یه حمله بهشون شده... انگار نه انگار همین چند ساعت پیش غرش هواپیماهای دشمن سکوت شهر رو شکسته...
اونجایی بیشتر از خودم خجالت کشیدم که دوتا جوون با تیپ های خیلی خفن گفتند آمریکا خودش رو مسخره کرده واقعا فکر میکنه با چند تا موشک میتونه سایت هسته ای ما رو نابود کنه!!!؟؟؟ و خیلی با صلابت و محکم گفتند ما امروز صبح صدای هواپیماها و صدای انفجار رو هم شنیدیم ولی آمریکا با این اقدام هم خودش ر مسخره کرده هم خواسته اسرائیل رو که مثل خر تو گل گیر کرده نجات بده...
خلاصه که وقتی برگشتم خونه با خودم تصمیم گرفتم رصد اخبار رو کمتر کنم و خودم رو با چیزهای دیگه سرگرم کنم و به نگاه و کرم خدا امید و ایمان داشته باشم
پی نوشت: از کلینیک تهران تماس گرفتند و گفتند فردا نوبت شیمی درمانی دارید و دکتر هم حضور داره. بنابراین صبح بعد از نماز راهی تهران هستیم توکل بر خدا یا میریم و بر نمی گردیم یا میریم و به سلامت برمی گردیم هرچی تو تقدیرمون نوشته شده باشه همونه جالبه کلینیک با سازمان انرژی اتمی فاصله چندانی نداره
بعدنوشت: خب خداروشکر انگار یه آتش بس نیم بند حاصل شد (البته به این زردک خرفت و دیوانه نمیشه اعتماد کرد و بعید نیست فریبی بیش نباشه) ما با امنیت کامل رفتیم تهران سر راه یه نون تازه خریدیم و یه سر به خونه زدیم و صبحانه خوردیم و رفتیم کلینیک و تا ۲.۵ کارمون تموم شد و دوباره با امنیت برگشتیم . البته تهران هنوز خلوت بود و از اون ترافیک همیشگی خبری نبود
+خدایی اگه میدونستم با اومدن من به تهران آتش بس برقرار میشه زودتر میومدم 
+ صبح وقتی تو راه خبرها رو چک کردم و دیدم اعلام آتش بس شده به همسر گفتم خدا بهمون رحم کنه معلوم نیست این سفاکان روزگار چه خوابی برامون دیدن و چه نیرنگ و حیله دیگه ای پشت این آتش بس هست
خدایا خودت پشت و پناه این مردم باش و حیله و نیرنگ دشمن رو به خودش برگردون
سلام
امیدوارم که حال همه عزیزان خوب باشه و در صحت و سلامت زندگی در جریان باشه
بیش از یک هفته هست که درگیر جنگیم و دشمنِ متجاوزِ مدعی حقوق بشرناجوانمردانه به کشور حمله میکنه و کودک و زن و مرد رو به خاک و خون میکشه این وسط غرب تهران که محل سکونت اقوام ماست به شدت مورد تهاجم دشمنه و موندن در خانه در حالی که نمی تونی از خودت دفاع کنی خودکشیه برای همین همون روزای اول با تمام اقوام تماس گرفتم و ازشون خواستم که تهران رو ترک کنند و به خانه ما بیان. فقط خاله و پسر و همسرش موافقت کردند و الان پنج روزه میزبان هستیم. دو روز زیر بمباران و صداهای وحشتناک پدافند هوایی شب و روز رو سرکردند برای همین به شدت آشفته و پریشان و غمگین هستند به هر حال وقتی به اجبار خانه و زندگی رو ترک میکنی روح و روانت بهم می ریزه و دیگه زندگی عادی نیست علی الخصوص اینکه یه مریض هم داشته باشی خاله خودش که خیلی مشکل داره از ناحیه قلب و ریه و کمر! اما شوهر خاله متاسفانه باید یه روز درمیون دیالیز بشه و این واقعا مشکل ساز شده روز چهارشنبه با چندتا تلفن و سفارش این و اون تونستیم وقت بگیریم ولی تا کی؟ تا کی این روند ادامه داره... پنج روزه ما میزبان هستیم و اونا مهمان و کاملا درکشون میکنم که ساعات و لحظات بسیار تلخی رو دارن سپری میکنند به شخصه تو این مدت سعی کردم آسون بگیرم تو پخت و پز خیلی سخت گیری نکنم ساعت استراحت و ماندن در طبقه پایین رو به اختیار خودشون بذارم تا اونا خیلی معذب نشن ولی نمیشه پسر خاله و شوهر خاله به شدت روانشون بهم ریخته هست و مثل مرغ سر کنده حیران و سرگردان هستند
نمیدونم ادامه درمان همسر چی میشه وقتی سایت کلینیک رو باز میکنی و صفحه اول درشت نوشته تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد...
خدا کمک کنه زودتر و بدون صلح تحمیلی جنگ تموم شه و روال عادی زندگی به شهر ها و کشورمون برگرده
امروز دلم میخواست وقتی تی وی رو روشن میکنم دوباره پیام های بازرگانی مزخرف و کسل کننده سرای ایرانی و مهد فرش و شهر لوازم خانگی و کرم آربیانا و مام اسپری سورملینا... رو دوباره ببینم و دیگه خبری از جنگ و کشتار و ویرانی نباشه . کاش قدر این لحظات کسل آور رو میدونستیم که الان دچار لحظات دلهره آور نباشیم خدایا میشه رحمی به حالمون بکنی !!!
با توجه به اوضاع فعلی کشور :
- شرایط جنگی که کل کشور درگیرش شده
- شاهرود و مشهد هم دو روز اخیر شاهد خرابکاری مزدوران موساد بوده
- کلیه پروازها لغو شده، بلیط وسایل نقلیه ریلی و زمینی هم کلا گیر نمیاد
- سهمیه بنزین ۱۵ لیتر در روز شده
و مایی که بنا داشتیم زمینی و با ماشین خودمون بزنیم به جاده و تفریحانه مسیر رو طی کنیم مجبور شدیم برای سومین بار زیارت امام رضا رو کنسل کنیم واقعا نمیدونم چرا؟ چه حکمتی هست؟ چرا امام رضا جانمون نمی طلبه؟ برای ادای نذر (گوسفند هدیه کنیم به رستوران حضرت) و برای شفای مریض مون و روحیه گرفتنش واقعا نیاز داریم به این زیارت ولی هر بار یه مسئله پیش میاد مجبور میشیم به کنسل کردن سفر
دل همه ایرانیای با غیرت و وطن پرست که این روزها رو دارن می بینند خونه کاش یکی به این کفتار صفتان و مزدوران داخلی می فهموند خاک بر سر بی غیرتت کنند شاید بمبی رو که داری میفرستی سمت مردم خانواده،آشناها و اقوام و دوستان خودت رو هم هدف قرار بده...
کاش بهشون می فهموند اون نامردایی که داری براشون کار میکنی و خون می ریزی و خسارت به بار میاری و جمعی رو عزادار عزیزانشون می کنی، دلسوز تو و مردم و کشورت نیستند ممکنه چندرغاز بذارن کف دست پلید و کثیفت اما در نهایت براشون بعدها یه مهره سوخته خواهی شد که دیر یا زود به فجیع ترین و ذلت بار ترین وضع ممکن سرت رو زیر آب خواهند کرد و به دیار نیستی خواهند فرستاد کم نداشتیم از این موارد در تاریخ...
در پایان از خود امام رضا میخوام یه نظر به مملکت خودش بکنه و دست پلید این مزدوران کثیف داخلی و اجانب خارجی رو از سر این ملت قطع کنه و بهشون مهلت نده بیش از این به مردم و کشورمون آسیب وارد کنند
لعنت الله علی قوم الظالمین
امیدوارم به حق این عید بزرگ مکر و جنایت دشمنان وطنم به خودشون برگرده
امیدوارم خون به ناحق ریخته کودکان ، زنان و مردان سرزمینم به زودی گریبان این دیوصفتان روزگار رو بگیره و به زودی این غده سرطانی از روی زمین محو بشه
حالمون اصلا خوب نیست
نسلی هستیم که دوبار طعم تلخ جنگ رو چشیدیم مردانِ مردِ ما دلاورانه در مقابل دشمن، ۸ سال جنگیدند و یه وجب از خاک رو تسلیم دشمن نکردند ما روی وطنمون غیرت داریم با هر آیین و مسلکی با هر عقیده ای پای وطنمون ایستاده ایم و اجازه نخواهیم داد دیوصفتان روزگار که به هیچ اصولی پایبند نیستند برای ما تصمیم بگیرند ما در بحران های گوناگون نشون دادیم سربلند خواهیم بود
امیدوارم این جنگ ویرانگر زیاد طول نکشه
مسافر مشهد الرضا هستیم تا حالا دوبار بنا به دلایلی کنسل کردیم اما بناداریم این دفعه رو به هیچ عنوان کنسل نکنیم
دخترم قرار بود امروز با پرواز بیاد تهران برای امتحانات پایان ترمش و بعد با ما بیاد مشهد اما پروازها کنسل شده و دانشگاه هم هنوز در مورد تعلیق امتحانات تصمیم نگرفته در هر صورت ازش خواستیم امتحانات برقرار هم باشه با وضعیت فعلی تهران نیاد
ما هم که قرار بود امروز تهران باشیم تصمیم گرفتیم ۲۷ ام از همینجا تا شاهرود رو بریم و یک روز شاهرود بمونیم و از اونجا که دیگه نصف راه رو رفتیم مسیر رو ادامه بدیم .
ان شاءالله که مشکل خاصی پیش نیاد و ما بتونیم به نذر و قولی که با امام رئوفمون داریم وفا کنیم
به شرط حیات و حضور در مشهد الرضا دعاگوی همه دوستان خواهم بود
نمیدونم چه حکمتیه که بعضی وقتا هفته ها یک نفر هم در خونه رو نمیزنه یه بارم پشت هم مهمون میاد تا به یه نقطه برسی بگی وای خدایا خسته شدم دلم میخواد یه ساعت برای خودم باشم
از روز سه شنبه مهمون دارم
از دیروز دخترم اینا به جمعمون اضافه شدن
امشب هم دختر برادرشوهر با همسرش از کرمان اومدن ظهر خونه خاله همسرش بودند و امشب میان و شام مهمون ما هستند
الان هر گروه واسه خودشون یه برنامه ریختند و رفتند دنبال برنامه شون
دخترم با دختر عموش ماشین رو برداشته رفته پی خرید و گشت و گذار تو شهر
همسر و برادرش رفتند یه جلسه هم اندیشی و بعد هم قراره برن سوهان بخرند
پسرمم تا نیم ساعت دیگه قراره بره بیرون
فقط من موندم تو آشپزخونه و در تدارک شام هستم. گوشت خورشت رو بار گذاشتم و بادمجون رو هم سرخ کردم قراره بشه خورشت بادمجان
فیله های مرغ رو هم رشته ای برش دادم و تو ادویه با حرارت کم پختم و آماده روی گازه و قراره قارچ و سس بشامل و سیب زمینی خلالی بهش اضافه بشه و در نهایت بشه چیکن استروگانف . کاهو و مخلفاتش هم شسته شده و قراره بشه سالاد.
اندکی فرصت پیدا کردم تا بیام اینجا و یه پست کوتاه بنویسم
آهان امروز تولد دخترم بود دیشب به اتفاق عموش رفتیم رستوران و اونجا با شام و یه کیک کوچولو تولدش رو جشن گرفتیم
روز دوشنبه نوبت دکتر داریم قراره فردا بریم تهران و تا آخر هفته همونجا بمونیم
پاشم برنجم رو خیس کنم و کارهای مونده رو انجام بدم که مهمونا اومدند بتونم بشینم کنارشون
بعدا نوشت: به مهمونی اون شب پسر برادر شوهر با خانواده اش به جمع مون اضافه شدند و من حدودای ساعت ۷ بعدازظهر مجبور شدم به مواد غذایی آماده شده دوباره اضافه کنم. خداروشکر مهمونی خوب برگزار شد و همه چی عالی شد
اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد 1380بود اون سال تو اردیبهشت ماه باران های سیل آسایی داشتیم چند روز بود که مرتب بارون میومد و ما هم از این وضعیت بسیار خوشحال و خرسند بودیم مدام دور هم می نشستیم و می گفتیم کاش این بارندگی ها کم کم ولی مستمر بیاد اونوقت رودخانه حتما جاری خواهد شد و یه بهار و تابستان بی نظیری رو خواهیم داشت...
نمی دونم چه اتفاقی روی پشت بوم افتاده بودکه باعث شده بود این بارندگی به سقف اتاق من نشتی داشته باشه احتمالا پایه کولر آبی ایزوگام رو سوراخ کرده بود و یه شیب مختصر اینجا هم داشته باعث میشد آب جمع بشه و از همین سوراخ ریز به سقف نفوذ کنه من تو اتاق تنها بودم (اون سالها اداره سه تا کارمند خانم بیشتر نداشت که یکیش من بودم که کارشناس بودم و یه خانم تو آزمایشگاه و کارشناس آزمایشگاه بود و یکی دیگه که تو دبیرخانه کار می کرد) به همین دلیل متوجه شده بودم که داره روز به روز لکه روی سقف گسترده تر میشه یکی دوبار زنگ زدم به تأسیسات و هشدار دادم که سقف اتاق من نم داده و داره بیشتر و بیشتر میشه. چند روزی بود به شدت روی یه نقشه متمرکز شده بودم و باید هرچه سریعتر نقشه رو آماده می کردم و می سپردم به رسام تا ازش ترانس پارانت و اوزالید تهیه کنه و یه گزارش براش بنویسیم و بفرستیم تهران. برای همین کلا از روی میزم جمع نمی شد. اون سالها هم هنوز نرم افزارهای رسم نقشه مثل Mapinfo, Arcinfo , ArcGIS و ... به بازار نیومده بود که دیتاها رو بهش بدیم و در کسری از ثانیه یه نقشه شیک و بدون نقص رو تحویلت بده! همه چی رو باید با نقشه های مرجع تطبیق میدادیم و با دست روی کاغذ پیاده می کردیم و بعد منحنی ها و پلی گون ها رو با دست ترسیم می کردیم کار بسیار وقت گیر و نفس گیری بود تازه بعد از ترسیم هم باید پلی گون های روی نقشه رو مسّاحی (مساحت سنجی) می کردیم و با مقیاس نقشه تبدیل می کردیم به واقعیت بر روی زمین!
اون روز صبح که وارد اتاقم شدم دیدم به به دیگه آب رسما راه خودش رو پیدا کرده و از بغل دیوار و از سقف راه افتاده و به کف شوی وسط اتاق رسیده و داره از کف شوی خارج میشه اصلا یه وضعی بود سریع زنگ زدم به تأسیسات و به شوخی گفتم آقای فلانی من رسما انگار روی پشت بوم نشستم چون داره تو اتاقم بارون میاد می خواهید شما هم از این وضعیت فیض ببرید با این که زیر سرپناه هستید اما بارون رو هم ببینید و حس کنید!!!!؟؟؟ اونم یه آدم هارتی پورتی بود و موضوع رو به شوخی گرفت و تو تمام این مدت که من تذکر داده بودم اصلا نیومده بود اتاق رو بازدید کنه ولی قول داد در اولین فرصت بیاد و یه نگاه به پشت بوم و اتاق من بندازه. گوشی رو گذاشتم و دوباره مشغول رسم نقشه شدم نقشه بزرگ بود و من تا کمر روی میزم خم شده بودم حدود یک نیم ساعتی از تلفنم نگذشته بود که یهو صدای جرخوردن چیزی رو شنیدم فکر کردم دستم به نقشه گیر کرده و گوشه ای رو پاره کردم کنترل کردم دیدم نه نقشه سالمه دوباره مشغول شدم اینبار به فاصله یکی دو دقیقه دوباره صدای جر خوردن رو شنیدم اینبار سرم رو بالا گرفتم و دیدم ای دل غافل این صدای جر خوردن رنگ سقفه که کاه گل وآجر و کلیه مخلفات زیرش داره بهش فشار میاره و الانه که بریزه روی سرم نمیدونم خدا چه توان و قدرتی به من داد که من سریع تصمیم گرفتم و بعد هم با سرعت نور و با یه جیغ بنفشششششش از پشت میزم در اومدم و به سرعت خودم رو به در اتاق رسوندم به محض اینکه از پشت میزم اومدم بیرون با یه صدای وحشتناک سقف اتاق اومد روی میزم تمام اداره تو طبقات دیگه صدای بمب و صدای جیغ منو شنیده بودند همه خودشون رو رسونده بودند دم اتاق من !! منم مثل بید می لرزیدم و دم در اتاق ولو شده بودم و نمی فهمیدم دورو برم چه اتفاقی داره میوفته فقط صدای همکارم که تو آزمایشگاه بود رو می شنیدم که بهم میگفت این آب قند رو بخور تا حالت جا بیاد! وقتی یه خورده حالم جا اومدم دیدم روی مبل تو آزمایشگاه نشستم و همکارم داره با نگرانی دورو برم میچرخه و هی بهم دلداری می داد و می گفت چقدر به موقع عمل کردی و از اتاق پریدی بیرون خدا بهت رحم کرده! تو همین اثنا مدیرعامل هم که بسیار آدم شوخ طبعی بود اومد آزمایشگاه که حال من رو بپرسه . همون بدو ورود بدون اینکه حالم رو بپرسه زد به شوخی که ای باباااا خانم مهندس قرار بود اسم اداره عوض بشه و بذاریمش اداره شهیده خانم ... که تو نذاشتی میدونی چه افتخاری رو از خودت و ما و بقیه همکاران و حتی استان گرفتی !؟
بخدا با این شوخی جوری حال من عوض شد که انگار نه انگار چه فاجعه ای قرار بوده رقم بخوره خلاصه که این اتفاق باعث شد یه چند روزی اتاق نداشته باشم و تا مدتی تو همون آزمایشگاه یه گوشه به کارم ادامه بدم اما متاسفانه عملا اون نقشه و اون همه زحمت به باد فنا رفته بود و باید دوباره از اول شروع می کردم با تهران تماس گرفتیم و گفتیم به خاطر این مسئله یه مهلت دوباره به ما بدن ...
همکارا از اتاقم و وضعیتش عکس گرفته بودند و بعدا ظاهر کردند و به خودم دادند وقتی دیدم چه حجمی از آجر و کاهگل و گچ که چند روز حسابی خیس خورده بود به منتهای ظرفیت خودش رسیده بود روی میز من به قطر چند سانت اومده پایین اونجا به خودم لرزیدم که اگه من در اون لحظه به اندازه ثانیه ای تردید کرده بودم و دیر جنبیده بودم مغزم با آجر و کاهگل با شیشه روی میز یکی میشد...
اگه اشتباه نکنم به خاطر این اهمال کاری مسئول تأسیسات، مدیرعامل ایشون رو برکنار کرد و یکی دیگه رو گذاشت جاش. اما تا مدتها این مسئله شده بود دست مایه شوخی کردن همکاران! حتی بعد از این همه سال چند روز پیش که رفتم اداره سر بزنم اون همکارم رفته بود تو اتاق و از شرایط اتاق عکس گرفته بود رو دیدم و گفت یادته اون سال (دقیقا همین موقع ها) چطور سقف اومد پایین اما شما نجات پیدا کردی ...
عکس ها رو دارم اما نمیدونم کجا گذاشتم فعلا مهمون دارم بعیده برسم پیداشون کنم اما اگه پیدا کردم حتما آپلود می کنم و براتون میذارم... خاطره ای که هر وقت یادم میاد تلخی اون فاجعه به ذهنم نمیاد اما شوخی مدیرعامل یه لبخند پت و پهن روی چهره ام نمایان می کنه
امیدوارم این خطرات هرگز کسی رو تهدید نکنه اون روز هنوز خدا به عزرائیل اجازه گرفتن جون من رو نداده بود و این افتخار رو هم از مدیرعاملمون گرفت 
روز پنجشنبه به روستای خیارچ استان قزوین دعوت شدیم تو اینترنت سرچ کردم چیز خاصی در موردش ننوشته واقعا نمیدونم ارزش داره ۲.۵ ساعت طی مسیر کنیم و صبح بریم و عصر برگردیم؟!
صمن اینکه برادر شوهرم با پسرش و زن و بچه اش اومدن مهمونمون هستند البته پسر برادر شوهر قراره بره زن و بچه رو بذاره کرج و خودش هم دوره آموزشی رو تو تهران شرکت کنه اما برادر شوهر پیش ما میمونه تا پسرش کارش تموم شه و برگرده الان نمیدونم با این اوضاع پاشیم بریم خیارچ رو یا نه؟
اگه دوستان اطلاعاتی از این روستا دارند خوشحال میشیم راهنمایی کنند
راضیه و جمیله و نسیم از دوستان صمیمی دوره لیسانس خواهرم که دوسال از من کوچکتره هستند. تو تهران رشته پرستاری خوندند و بعداز فارغ التحصیلی تو شهر خودشون مشغول خدمت شدند ارتباط ما هم برمی گرده به همون زمان دانشجویی شون ما تازه ازدواج کرده بودیم هنوز کرمان ساکن بودیم که خواهرم دوستاش رو تو اردیبهشت دعوت کرد کرمان و همه به اتفاق دو سه روز مهمون ما بودند تو این مدت من و همسرم تمام سعیمون رو کردیم که به مهمونای خواهرم که همه شون هم از خطه شمال بودند خوش بگذره. تصور این دوستان از شهر کرمان یه شهر کویری، بی آب و علف، خشک و برهوت با دیوارهای خاکی و کاهگلی بود وقتی وارد شهر شده بودند با تعجب می گفتند عه مگه اینجا دار و درخت هست مگه میشه کرمان جنگل داشته باشه مگه میشه این همه طراوت داشته باشه مگه میشه دانشگاه به این وسعت و زیبایی و مملو از گل و گیاه داشته باشه!؟...(من اون موقع دانشجو بودم و یه روز قشنگ اردیبهشت ماهی با خودم بردمشون دانشگاه شهید باهنر که بسیار زیبا و قشنگ گلکاری و چمن کاری شده) خلاصه با گشت و گذارهایی که توشهر و اطراف و اکناف شهر داشتیم کلا دیدشون نسبت به کرمان عوض شد و بعد از اون سفر اولی چند باری دوباره اومدند. بعد از اینکه ما به قم مهاجرت کردیم هم حداقل دو مرتبه با خواهرم اومدند پیش ما خلاصه که این دوستی و ارتباط پایدار موند و تا همه ازدواج کردند و رفتند سر زندگی خودشون یه سفر هم اونا ما رو دعوت کردند و به اتفاق خواهرم که دیگه ازدواج کرده بود مهمون سه تاشون شدیم که هر کدوم تو سه تا شهر مختلف اما نزدیک به هم بودند جالبه به خاطر حضور ما اون سه تا هم با همسراشون دور هم جمع شدند و تو مهمونی های همدیگه شرکت کردند خیلی خوش گذشت اون سال، واقعا لحظه لحظه ش برامون خاطره شد. اما یواش یواش این ارتباط کم رنگ شد اما راضیه با همسرش که خیلی خونگرم تر از بقیه بودند ارتباطشون رو قطع نکردند و بعداز ازدواج همچنان رفت و آمد داشتیم ما یکی دوبار رفتیم شمال مهمونشون شدیم و اوناهم یکی دوبار اومدند قم و چند روزی مهمون ما بودند یادمه آخرین باری که اومدند پیش ما سال 96 بود که باهم رفتیم کاشان و آقا علی عباس و یک شب رو اونجا سپری کردیم
راضیه و عباس آقا دوتا زوج واقعا عاشق بودند کاملا رفتارشون ثابت می کرد که بعداز سالها زندگی و داشتن دو تا بچه هنوز میشه عاشق هم بود.اما... متاسفانه روزگار همیشه گلچین بوده همسر راضیه جزو اولین فوتی های کرونا بود. دقیقا دو هفته بعداز اینکه اعلام شد کرونا وارد ایران شده عباس آقا درگیر شد و بعد از یه هفته بستری تو بیمارستان درست روزی که راضیه خونه رو آماده کرده بود که مریضش رو مرخص کنه زنگ زدند و گفتند شوهرت حالش بده سریع خودت رو برسون. راضیه که خودش مسئول بخش آی سی یو بیمارستان بوده میاد بالاسر شوهرش و آخرین لحظات عمرش رو کنارش بوده برای یه زن عاشق خیلی دردناکه دیدن این لحظات... اینقدر این خبر برای ما و بقیه دوستان شوکه کننده بود که من هنوز باور ندارم .آخه عباس آقا یه مرد هیکلی چهارشونه و ورزشکار بود نمیدونم چطور به این راحتی تسلیم مرگ شد...
از اون روز کذایی وحشتناک حدود شش سال میگذره تو این مدت بارها تصمیم گرفتیم بریم به راضیه سر بزنیم و مرهمی برای دل داغدارش باشیم اما خب سه سال که کرونا بود و همه از نزدیک شدن به همدیگه وحشت داشتند بعد از اون هم که ما درگیربیماری همسرم شدیم
روز سه شنبه 23 اردیبهشت که رفتیم نتیجه پت اسکن رو نشون دکتر دادیم و دکتر یواش یواش و خیلی زیرپوستی گفت ضایعات شکمی وجود داره و لایه های درونی شکم درگیره !!!! و فعلا نمی تونیم کبد رو جراحی کنیم من دوباره برگشتم به آذرماه سال 1401 دقیقا همون حال بهم دست داد انگار تاریخ دوباره داره از اول تکرار میشه خدا میدونه چقدر به خودم فشار آوردم که بتونم بغضم رو فرو بدم و اشکم جلوی همسرم جاری نشه . تو مسیر برگشت از تهران شالم رو انداختم روی صورتم و به حساب اینکه خوابم ریز ریز گریه کردم...
واقعا این همه جلسات شیمی درمانی سنگین و این حجم داروی خوراکی نتونسته بیماری رو کنترل کنه ؟؟؟
اما چهارشنبه تو خونه وقتی تنها شدم حدود یک ساعت با صدای بلنددددد گریه کردم و فریاد زدم از خدا سوال کردم چراااااا؟؟؟؟ چرااااااااا؟؟؟؟ چراااااااااا
یعنی حتی به دعاهای یکی از این بنده هات نباید جواب مثبت بدی ؟؟؟ حالا من بنده گنه کار توام و آبرویی به درگاهت ندارم بقیه چی ؟ این همه از مخلوقاتت دارند برای سلامتیش دعا میکنند یعنی یه نفر نیست که بهش رو کنی و به دعاهاش توجه کنی... خدایا کرمت رو شکر. خدایا رحمانیتت رو شکر
حالم به شدت خراب بود بس که گریه کرده بودم چشمام به شدت ورم کرده بود و کاسه خون شده بود تو این اثنا دخترم زنگ زد و کلی دلداریم داد و گفت مامان الان بابا از راه برسه و این حال و روز تو رو ببینه فکر میکنی چی میشه؟ بیماریش پرواز میکنه و میره ؟ درداش تموم میشه؟ این کار رو با خودت نکن تو الان باید قوی باشی که بتونی به بابا رسیدگی کنی پاشو فکر و خیال رو بذار کنار با نشستن و گریه کردن و غصه خوردن که دردی دوا نمیشه
خلاصه که با حرف زدن یه کمی آروم شدم و پاشدم به کارهای خونه رسیدم و درحین کار کردن با خودم گفتم بهتره برنامه یه سفر تفریحی زیارتی رو بریزیم تا از این حال و هوا دربیاییم همین جور تو خیال خودم گفتم از راه چالوس میریم مشهد هم فاله هم تماشا هم زیارت. بین راه یکی دوجا می مونیم. یه شب رو هم میریم پیش راضیه و از همون راه میریم به سمت مشهد...
ساعت 5 بعداز ظهر گوشیم رو چک کردم دیدم از راضیه پیامک دارم ساعت سه بعداز ظهر پیامک داده بود. چشام از حدقه زد بیرون دیدم پیام داده" من با هیئت مسجد محل اومدم قم اگه میتونی بیا حرم ببینمت". باور کنید انگار خدا درهای بهشت رو برام باز کرده اینقدر خوشحال شدم. سریع بهش زنگ زدم اما متاسفانه میرفت روی پیغام گیر صبر کردم و یه ساعت دیگه دوباره زنگ زدم بازم جواب نداد بهش پیام دادم " راضیه باور می کنی امروز یادت بودم و داشتم برنامه سفر رو میریختم که بیاییم و رو سرت آوار بشیم ؟ کجایی چرا جواب همراهت رو نمیدی ؟" بازم جواب نداد یه ساعت بعد زنگ زدم خوشبختانه جواب داد. گفت ما تو حرم هستیم و امروز صبح رسیدیم گفتم سریع ساکت رو بردار آماده باش میام دنبالت هی تعارف کرد و گفت نه نمیشه و شما بیا حرم ببینمت خلاصه با هزار خواهش و تمنا راضیش کردم که بره اقامتگاهش و همونجا منتظر باشه تا همسرم بره دنبالش و شام رو بیاد پیش ما... تا اینا از حرم برن محل اقامت و همسر منم بره دنبالش شد ساعت 11 شب! اما من وهمسرم خوشحال بودیم چون واقعا نیاز داشتیم تو این فروپاشی ذهنی و روحی یکی بیاد و ما رو این وضعیت نجات بده... راستی پسرمم از صبح سه شنبه از طرف دانشگاهشون رفته بودند نیاسر و تا پنجشنبه برنمی گشتند واقعا تنها بودیم و این تنهایی داشت اذیتمون می کرد اما با اومدن راضیه انگار خدا بهمون یه عنایتی کرده که کمتر به فکر ماجراهای روز سه شنبه باشیم و جالب تر اینکه ما دیگه تهران نموندیم و عصر سه شنبه برگشتیم قم
تا ساعت حدود یک نشستیم و از گذشته حرف زدیم و راضیه هم انگار نه انگار که شش سال از فوت همسرش میگذره و تازه همسرش رو از دست داده بازم اشک ریخت و بی تابی کرد ما که خودمون داغون بودیم اما سعی کردیم دلداریش بدیم و با زدن حرفای دیگه ذهنش رو از این مسئله دور کنیم... همسرم رفت خوابید اما من و راضیه تا ساعت 3 بیدار نشستیم و حرف زدیم... فردا صبحش بعد از خوردن صبحانه رفتیم سمت بازار و گشت و گذار اطراف حرم و بعد از نماز ظهر راضیه میخواست برگرده اقامتگاهشون بازم اجازه ندادم دوباره برای ناهار برگشتیم خونه و دورهم یه ناهار مفصل خوردیم و بعداز یه استراحت مختصر بعداز ظهر هم رفتیم جمکران و نماز مغرب و عشا رو خوندیم و خواستیم برگردیم خونه که دیگه راضیه امتناع کرد و گفت حتما باید برم حرم و با دوستام برگردم اقامتگاه چون فردا صبح بعداز نماز باید بریم به سمت کاشان و مشهد اردهال و به این ترتیب حدودای ساعت 9 شب از هم جدا شدیم و هر کسی رفت سی خودش .
داشتم فکر می کردم درسته این روزا خیلی حالمون بده و با اندک مسئله ای من دو سه روز از خواب و خوراک میوفتم و اشکمه که بند نمیاد و همش جاریه و بسیار عصبی میشم اما خدا هم حواسش بهمون هست هراز گاهی یه امورات این شکلی میذاره سر راهمون تا حواسمون از مسئله اصلی پرت بشه مثل اومدن راضیه درست روزی که من ساعت ها بی تابی کرده بودم
یا دو هفته پیش یهو زنداداشم و با دوتا خواهراش و داداشش و زن داداشش از مشهد بر می گشتند و تصمیم گرفتند یه شب رو هم قم بمونند و به این ترتیب یه روز و یه شب رو مهمونمون شدند و ما رو از تنهایی درآوردند
یا ماهها بود برای ماشین جدید ثبت نام کرده بودیم و هرچی منتظر مونده بودیم که تحویل بگیریم اما خبری نبود اما درست همون روزی که نوبت دکتر داشتیم بهمون وقت دادند که بریم کرمان خودرو و ماشین رو تحویل بگیریم و قبل از اینکه بریم مطب دکتر رفتیم و ماشین رو تحویل گرفتیم و با ماشین جدید برگشتیم خونه
و یا اینکه تو این کسادی بازار خودرو یهو یه مشتری خوب برای ماشین قبلی پیدا بشه و ما رو از نگرانی جور شدن پول خودرو جدید رها کنه
یا عفت دختر دختر عمه مامانم که مشهد ساکنه بعداز سالها بهم پیام بده و بگه من اومدم قم خونه خواهرم هستم بیا بینمت و منم بال دربیارم از دیدنش و برم و ساعت ها کنار خودش و خواهرش بشینم و درد دل کنم و یاد خاطرات کودکی و جوانی رو زنده کنیم
علیرغم اینکه بسیار شاکی هستم از خدا و تقدیراتش اما ایمان دارم که همه اینا بی حکمت نیست میخواد بهمون گوشزد کنه درسته گرفتاری اما حواسم بهت هست
این همه امیدواری قبل از سال با یه حرف دکتر دود شد رفت رو هوا
از دیروز فقط دلم میخواد تنها باشم و یه گوشه بشینم و به بخت و اقبال و سرنوشت خودم اشک بریزم
از روز سه شنبه باید دور جدید شیمی درمانی رو با دوز بالاتر و افزایش دارو شروع کنیم
دیگه واقعا فکر میکنم خدا هیچ توجهی به دعاها و التماس های من و اطرافیان نداره و خواست خودش مهمه! چکار می تونم بکنم جز صبررررر
الان که دارم این پست رو می نویسم یک لیوان چای ایرانی خوشرنگ با کلمپه (سوغات کرمان) کنار دستمه و مست از رنگ و بوی چای ایرانی و عطر دل انگیز کلمپه کرمانی هدیه زن عمو جانم هستم
پریروزا پسرعموم با همسرم تماس گرفته و گفته الوعده وفا طبق قولی که دادیم داریم میاییم خونه تون. به اتفاق خانمم، مادرم ، خواهرم و خاله ام. البته اول میریم زیارت بعد از نماز ظهر برای ناهار میاییم. خیلی خوشحال شدم. با این وعده یهو پرتاب شدم به 32 سال پیش . وقت کنکور بود یکسال بود که می خوندم سال اول که سال دیپلمم بود رو خیلی سرسری امتحان دادم اما سال دوم سعی کردم وقت بیشتری بذارم. من و پسر عمو و یکی از پسرای فامیل که اسمش محمدعلی بود باهم رفتیم دانشکده فنی کرمان که محل برگزاری آزمون بود (هر سه تامون بنا به نسبت فامیلی که داشتیم نام خانوادگی مون یکی بود) پسر عمو و محمدعلی به خاطر حضور در جبهه و جنگ درس رو رها کرده بودند و حالا بعداز جنگ می خواستند ادامه تحصیل بدهند هر دو از من 5 یا 6 سال بزرگترند. بعداز آزمون دوباره باهم برگشتیم منزل. هر سه مون نا امید بودیم و از سخت بودن کنکور گلایه داشتیم اون سال کنکور دو مرحله ای بود و ما هر سه مرحله اول رو قبول شده بودیم و رفته بودیم برای مرحله دوم ولی من یکی حداقل به قبولی مرحله دوم زیادامیدوار نبودم. نتایج که اومد در کمال شگفتی هر سه قبول شده بودیم. من زمین شناسی قبول شدم، پسرعمو نیروی هوایی (خلبانی)و محمدعلی پزشکی!!! محمدعلی سال قبل کنکور داده بود و پرستاری قبول شده بود ولی بهش برخورده بود و می گفت من یکسال جون کندم و درس خوندم حالا برم چهار سال تو دانشگاه درسای سخت پزشکی رو بخونم و بعد از فارغ التحصیلی یه دکتر بیاد بهم دستور دارویی بده ؟؟ اصلا و ابدا تو کتم نمیره . برای همین موهای سرش رو سه تیغه تراشیده بود که روش نشه با این کله بره بیرون از خونه . یکسال تو خونه نشست و خوند برای پزشکی. تو این یکسال حتی پدر و مادرش می گفتند ما به ندرت می بینیمش فقط برای دستشویی و اجابت مزاج از اتاقش بیرون میومده با این همت و تلاش شد یه پزشک عمومی حاذق که کل فامیل قبولش داشتند بخشی از کارش رو تو بیمارستان انجام وظیفه می کرد وبخشی رو هم اختصاص داده بود به مردم شهرستان خودمون که بهشون تعلق داشت. بسیار خوش اخلاق و شوخ طبع بود به طوری که اگه تو یه مجلسی حضور داشت اون مجلس یه مجلس بزم و شادی و خنده بود. شوخ طبعیش اینقدر زیبا و قشنگ بود که همون اتفاقات روزمره رو چنان با مزه و با هنرمندی تعریف می کرد که طرف از خنده روده بر میشد هیچ وقت با این شوخ طبعیش به کسی توهین نکرد که باعث خنده دیگران بشه صدای خیلی خوب و گیرایی داشت و آخر مهمونی حتما یه دهن برای حضار می خوند. خدارحمتش کنه متاسفانه خیلی زود از بین ما رفت و در جوانی حدود 5 سال پیش در اثر بیماری قلبی خیل عظیمی از دوستدارانش رو شوکه کرد. 
پسر عمو هم که بعد از اتمام درس در هواپیمایی ماهان مشغول شد و یکی از خلبان های زبده ماهان شد. الان هم بعد از بازنشستگی از ماهان با یکی از شرکت های هواپیمایی خصوصی دیگه قرارداد داره و مدام در پروازه.این جمله رو که نوشتم یه مرور کردم دیدم فامیل ما هواپیمایی ماهان رو قرق کرده اند حداقل 4 یا 5 نفر از فامیلای نزدیک رو میدونم که خلبان ماهان هستند واقعاچرا؟ شوق پرواز داریم !؟؟؟
منم که زمین شناسی خوندم در رشته خودم در یکی از شرکت های دولتی استخدام شدم و الان در خدمت شما مخاطب عزیز هستم. با خودم فکر می کنم سرنوشت ما سه تا چقدر متفاوت از هم رقم خورد هر سه نفر بایک نام فامیلی در روزنامه رسمی جزو قبول شدگان کنکور بودیم و در نهایت هر کدام به یه سمتی رفتیم
خب برگردیم به اصل موضوع!
دوتا عمو دارم که از قدیم الایام با بچه های عمو بزرگه (خدارحمتش کنه) عیاق تر بودیم و بیشتر باهم بودیم. همه دخترعموها و پسر عموها تو یه رنج سنی بودیم و از بودن در کنار هم و بازی کردن و روز رو تو حیاط بزرگ خونه شون به شب رسوندن خاطرات خوشی رو برامون ساخته و هر وقت به هم میرسیم از یادآوریشون کلی لذت می بریم و میخندیم
چهارده سال پیش بعداز یکسال اقامت در کرمان دوباره تصمیم گرفتیم برگردیم قم! وسایل رو با بار فرستاده بودیم و خودمون هم با ماشین خودمون برگشتیم همه چی قاطی شده بود انتقال من از اداره کرمان به قم، اسباب کشی و عروسی دختر داداشم! همه همزمان شده بودمن باید اول مردادماه خودم رو به کارگزینی اداره معرفی می کردم اول مرداد عروسی دختر داداشم بود. وسایل رسیده بود و کارگرا وسط سالن روی هم تلنبار کرده بودند قرار بر این بود بریم تهران عروسی رو برگزار کنیم و برگردیم برای چیدمان وسایل. یهو همین پسرعموم زنگ زد و گفت ما الان جمکران هستیم و می خواهیم با عمو و بقیه همراهان بیاییم هم دیدنتون هم خونه جدید رو ببینیم هم یه استراحت مختصر بکنیم و راهی تهران بشیم و آماده بشیم برای عروسی دختر داداشتون اون موقع هم خیلی خوشحال شدم چون عمو و زن عمو اولین بار بود میومدن خونمون . یادش بخیر اینقدر همه چی خنده دار شده بود یه گوشه از سالن رو خالی کردیم و مبلا رو چیدیم و یه روفرشی انداختیم وسط که بتونیم سفره بکشیم یادمه که من چایی رو دم کرده بودم اما حالا قندون رو پیدا نمی کردم که باهاش چای رو میل کنند هی عذر خواهی می کردم اما عموی خدا بیامرزم میگفت اشکال نداره عموجان همین خودش بعدها میشه خاطره و یادش می کنی و میگی یادش بخیر چه روزایی بود.ناهار رو از بیرون سفارش دادیم و با تمام متعلقات یکبار مصرف دورهم صرف کردیم .
دقیقا همین حرف عموجان شد اون روز شد یه خاطره باحال! حالا که دوباره دور هم جمع شده بودیم بدون عموجان دوباره یاد اون روز کردیم و هی گفتیم یادش بخیر
مهمونای عزیزم بعداز نماز و زیارت اومدن واسه ناهار و تا غروب باهم بودیم کلی خاطره تعریف کردیم و یاد قدیما کردیم. با خانم پسرعمو فامیل هستیم بنابراین خاطرات مشترک زیادی باهم داشتیم. زن عمو و عمو دختر خاله پسر خاله بودند در واقع زن عمو میشه دختر خاله بابام . خاله پسرعموم هم طبیعتا میشه دخترخاله بابا
که ایشون هم خاطرات زیادی از بابام داشتند و مدام برمی گشتندبه دوران کودکی شون و یاد اون روزا می کردند از آتیشایی که سوزونده بودند تعریف می کردند
موقع رفتن خیلی اصرار کردم که زن عمو و دخترعمو و خاله شون پیش ما چند روزی بمونند اما پسرعموم گفت فردا صبح اول وقت پرواز داره و باید حتما امشب برگرده تهران و آماده باشه برای فردا و خاله هم وقت دندون پزشکی داره و دختر عمو هم یه سری کار عقب مونده تو تهران داره بنابراین نمی تونستند بمونند و برگشتند
بعداز مدتها مهمونی که البته خیلی سنگین هم برگزارش کردم با وجود تمام خستگی ها و بدو بدوهاش خیلی بهم چسبید و حال و روحیه ام رو عوض کرد آخرشب با کمردرد و پادرد شدیدی که داشتم اما لبخند رضایت به وسعت همون نسبت فامیلی روی لبم بود
خدایا شکرت بابت همین دلخوشی ها و رضایت های به ظاهر کوچک
* راستی چند روزه وبلاگ ها باز نمیشه برای شماها هم همینه یا فقط من مشکل داشتم؟
سلام دوستان عزیز
اومدم بگم حالم خوبه خداروشکر و از محبت دوستانی که با پیام های آشکار و نهان و یا ایمیل منو مورد لطف قرار داده اند بی نهایت سپاسگزارم و قدردان چنین دوستانی هستم و خواهم بود
داشتم سفرنامه حج رو می نوشتم که یه سری کار و مشکلات پیش اومد نصفه نیمه رهاش کردم( اگه حوصله داشتم تو یه پست جداگانه تکمیلش می کنم )
بعد هم که گوشیم رو عوض کردم و همه چی تقریبا به فنا رفت
این تجربه رو از من داشته باشید تمام نرم افزارهای روی گوشی رو اگه نام کاربری و رمز عبور میخواد حتما یه جایی مثل دفتر یادداشت یا سررسید سیو کنید به حافظه خودتون و گوشی تون اعتماد نکنید
خلاصه بگم موبایل قبلی رو به همون موبایل فروشی فروختم و همه چی رو انتقال دادم روی گوشی جدید اما همه اپلیکیشن ها و برنامه ها رو چک نکردم که آیا ورود بهشون مشکلی داره یا خیر؟ خیلی از رمزها رو خصوصا رمز ایمیلم رو هم فراموش کرده بودم با کلی جستجو و کلی سوال و جواب از طرف یاهو و جی میل تونستم ایمیلم رو بازیابی کنم و از اون طرف تونستم خیلی از رمزها رو به دست بیارم که خیلی زمان بر شد
البته بلاگ اسکای به نظر میاد خیلی خیلی سوت و کور شده و دیگه خیلی از دوستان مثل گیل پیشی عزیز، فاطمه خانم، زینب بانو ، زهره بانو، لیلا بانو ، قره بالا و... نیستند نمیدونم با این اوضاع دیگه حوصله وبلاگ وجود داشته باشه یا خیر؟
همسرم حالش بدک نیست از 25 اسفند دوره سوم شیمی درمانی تمام شده و فعلا دارو و تزریق نداره تا اردیبهشت بره یه پت اسکن دیگه انجام بده نتیجه رو ببریم کمیسیون پزشکی اونجا تصمیم بگیرند روند درمان از این به بعد به چه شکل باید باشه (عمل جراحی، ادامه شیمی درمانی، پرتودرمانی یا ان شالله ان شالله به حول قوه الهی سلول های سرطانی گورشون رو گم کردند و دیگه نیازی به این کارها نباشه) به دعای تک تکتون احتیاج دارم لطفا دریغ نکنید
الان که دارم این پست رو انشاء میکنم در مسیر فرودگاه بین المللی امام هستیم
باورم نمیشه، قرار بود یکشنبه بریم به پابوس امام رضا (ع) اول دی بلیط رفت و برگشت و هتل رو رزرو کردیم اما ناغافل ورق برگشت و راهی سفر حج شدیم
قربون امام رئوف برم که خواسته منو اجابت کرد و این سفر رو در عین ناباوری ردیف کرد
چند روز پیش همسرم با یه حالت حزن و اندوهی گفت دوستان دفتر، 21 ام دارن میرن عمره چقدر دلم میخواست منم میرفتم. بی درنگ بهش گفتم خب چرا به آقا نگفتی دلم میخواد بیام گفت خیلی دیره میدونم نمیشه و جواب رد شنیدن اینجور مواقع حزن انگیزتر از نرفتنه. گفتم حالا بگو شاید فرجی شد
عصری که رفته بود دفتر درخواستش رو مطرح کرده بود و آقا هم بلادرنگ سپرده بود که اسمش رو بذارن تو لبست !!
از اون طرف یکی از دوستان با معرفتش گفته بود خب میگفتی میخوام خانمم رو هم بیارم!!! همسر هم گفته بود خواسته خودمم رو با هزار این پا و اون پا کردن مطرح کردم دیگه خانمم واقعا محاله ایشون هم گفته بود خودت نظرت چیه دلت میخواد باشه یا نه؟ گفته بود که من از خدامه
دوست بامعرفت هم گفته بود پس کارت نباشه تا فردا شب بهت خبر میدم
هیچی دیگه منم از شوق این خبر یک شب تا صبح بیدار موندم و امام رضا رو التماس کردم اجازه بده من این سفر رو برم
فردا شبش حدودای ساعت ده شب تماس گرفت و گفت مدارک خودت و خانمت رو سریع بیار تا کارهاش انحام بشه
حالا تصور کنید حال منو!!!
آرزو میکنم اگه واقعا این سفر رو دوست دارید حال منو تجربه کنید.اونم یهوویی، بی هوا، در حالی که بعد از آخرین سفر حج دیگه حتی تصورش هم برات سخته که دوباره قسمتت بشه رو تحربه کنید
اگه خدا بخواد تاخیری تو برواز نباشه ساعت 6.5 صبح به سمت جده پرواز خواهیم کرد سفرمون ده روزه هست
اگه دسترسی به نت داشته باشم حتما میام و می نویسم
کامنتهای دو پست قبلی رو هم بعد از سفر تایید میکنم
نایب الزیاره همه اوناییکه که میان اینحا رو میخونند خواهم بود
خب ما رسیدیم فرودگاه فعلا خدانگهدار
**×*********************************
روز اول: یه اتفاق خنده دار و البته حرص درار
پرواز ما طبق برنامه اعلام شده به جده بود اما مهماندار گفت از سمت مدینه میریم جده اگه سعودیا اجازه بدن مسافرا پیاده میشن والا باید بریم جده
فرودگاه مدینه که نشستیم خدا خدا می کردیم اجازه ورود به مدینه صادر بشه اما خلبان اعلام کردکه نیم ساعت تو مدینه توقف داریم
انگار یه هواپیمای ایران ایر تو مدینه چند روز خراب بوده باید با پرواز ما دو سه تا قطعه برای تعمیر میاوردن :|
تا قطعات رو از هواپیما خارح کردند 45 دقیقه طول کشید ما هم عصبانی تو هوای دم کرده هواپیمانشستیم
دوباره نیم ساعت به سمت جده پرواز کردیم و بعد از دوسه ساعت الافی تو فرودگاه جده سوار اتوبوس شدیم و حدود 7 ساعت طی مسیر کردیم تا رسیدیم مدینه
همین قدر مسخره همین قدر خنده دار!!!
دقیقا ساعت 7 شب به وقت مدینه رسیدیم هتل یعنی چیزی حدود 13ساعت تو مسیر بودیم واقغا دیگه برای هیچ کس رمقی نمونده بود
از این قوانین مسخره و دست و پا گیر عربستان همه به تنگ اومده بودند تو فرودگاه هم که کلی اذیت کردند تا اومدیم بیرون
البته که من به خودم قول دادم حالا که اینحوری این سفر برام رقم خورده نق نزنم و نهایت استفاده رو از لحظه لحظه سفر ببرم فقط، اینجا نوشتم که به یادگار بمونه
امروز رو به طور کل از دست دادیم و نوفیق زیارت ازمون سلب شد ان شاءلله روزهای بعد جبران بشه
ساعت به وقت مدینه 23.00 و به وقت ایران 23.30
******×**********************************
سال 91 که رفتم تمتع سه تا خانم بودیم که مجردی اومده بودیم حج برای همین واقعا آزادبودیم هرساعت از شبانه روز که میخواستیم میرفتیم زیارت واقعا عشق میکردیم با این حالمون. از کجا این حرف رو میزنم!؟ از اونجایی که خانمایی که با همسرانشون بودند مدام بهمون میگفتند خوش به حالتون ما باید با مردامون بریم و باهاشون برگردیم نه اجازه میدن بیشتر بمونیم نه اجازه میدن خودمون به تنهایی بریم. یادمه هشت روز مدینه بودیم هر هشت شب توفیق رفتن به روضه رضوان رو پیدا کردیم. دقیقا ساعت 12 شب میرفتیم و ساعت 2 نیمه شب برمی گشتیم هتل خیلی اذیت می کردند تا میرسیدم روضه ولی خوبیش به این بود که میرفتیم تو صف وایمیستادیم و تیکه تیکه میرفتیم جلو
اما امسال از روز ورود فقط دیروز تونستیم بریم روضه رضوان چون سع. ود. یا به شدت سختگیری میکنند و قانون گذاشته اند که مدیر هر کاروان باید اسامی رو بده و اونا هم یه ساعت رو میگند و باید طبق لیست و بر اساس تعداد اعلام شده سر ساعت تو صحن مسجدالنبی تو صف وایسی و هزارتا پیچ و خم رو عبور کنی و به دستورشون بشینی و پاشی تااااا برسی به روضه
خدا به راه راست هدایتشون کنه بعد از این همه آزار و اذیت و تو صف معطل شدن، به محض ورود به مسجد هزارتا مامور زن همچون شمر ذی الجوشن مدام داد و فریاد که
یالا یالا زود زود
خانوم خانوم احترام
خانوم خانوم بیرون
واقعا آدم از استرسی که این اجنه به آدم وارد میکنن یادش میره که کجا اومده؟ برای چی اومده؟ درخواستش چی بوده؟
جون تجربه قبلی داشتم و میدونستم این اجنه اجازه هیچ کاری رو نمیدن به محض اینکه پام رو گذاشتم روی فرش های سبز رنگ مسجد که نشونه حد و حدود مسجد زمان پیامبر هست بعد از سلام بلافاصله وایسادم به نماز و دو رکعت رو به نیابت از همه ملتمسین به سرعت خوندم . تمام نشده بود یه غول سیاهپوش بالاسرم ظاهر شد بلافاصله بلند شدم و به نشانه اطاعت راهی شدم
دوباره از غفلت اجنه استفاده کردم و قاطی گروه تازه وارد شدم و دو رکعت دیگه خوندم. هرچی التماس کردیم که احازه بدن یه خورده بریم جلوتر لااقل منبر و قبر پیامبر رو زیارت کنیم نذاشتند با بی رحمانه ترین شکل ممکن باهات برخورد میکنه و بی حرمتی میکنه
اول تا آخرش فکر کنم حدود سه دقیقه تو مسجد حضور داشتیم. سال 91 با اینکه موسم حج تمتع بود و به مراتب شلوغ تر من هر هشت شب تونستم کنار هر ستون مسجد دو رکعت نماز بخونم اما امسال یادم نمیاد آیا حاجتم رو تو نستم به زبون بیارم یا نه!؟
و بازهم میگم خدا اصلاح شون کنه سال های گذشته یه ساعتی رو به خانما اختصاص میدادن برای زیارت قبرستان بقیع اونم از پشت پنجره های مشبک اما امسال حتی اجازه نمیدن اون پایین کنار دیوار توقف کنی و یه سلام بدی. نمیدونم چه حکمتی هست که اماکن متبرک و بسیار مهم ما مسلمونا افتاده دست وهابیای... که بدعت فراوان تو دین گذاشتند و همه چی رو شرک میدونن
خدایا میشه بقیه غیبت امان زمان رو به ما ببخشی و ما شاهد ظهورش باشیم!؟؟؟
از نیمه های شب یهو یه حالت خفقان تو گلوم احساس میکنم همش خدا خدا می کردم سرما نخورده باشم اما تا این ساعت که دارم پست رو به روز میکنم (ساعت 22 به وقت مدینه) لحظه به لحظه دارم بدتر میشم
فردا باید بریم زیارت دوره (شهدای احد، قبرستان ابوطالب، زیارت حمزه شهید، مسجد قبا و...)
روز پنحشنبه هم محرم شیم بریم مکه
خدا کنه سرماخوردگی ام مثل قبل نباشه والا نمیدونم بقیه سفر چی پیش خواهد اومد
لطفا برام دعا کنید این سرما خوردگی زمین گیرم نکنه
سلام دوستان عزیز از همگی عذر میخوام
میدونم این مدت فقط ناله کردم و همه رو ناراحت و نگران ولی چه کنم که روزگار غدار دست از سرم بر نمی داره
بعد از سی سال کار کردن و رنج خوردن و نون حلال خوردن باید اول آسایش و آرامشم باشه تازه اول بدبختی ها و رنجهام شده
یه مشکل و گرفتاری خیلی بزرگ برام پیش اومده که کل زندگیم رو در هم پیچیده تو رو خدا برام دعا کنید به خیر بگذره 
الان چهارماهه یه چشمم خونه یه چشمم اشک خودم اینقدر ایمان و اعتقادم ضعیف شده که دیگه حتی نمیدونم دعا کردن چه جوریه !!
همسر حال چندان خوبی نداره چهار جلسه شیمی درمانی رو انجام داده و چهارشنبه جلسه پنجم باید انجام بشه بثورات پوستی به طرز وحشتناکی تمام بدنش رو درگیر کرده به طوری که شب تا صبح از شدت درد و خارش خوابش نمیبره و برای تسکین دردها و خارش ها مدام زیر دوشِ
دو ساله دارم درد و رنج همسر رو می بینم و دم بر نمیارم دیگه این وسط این مشکل چی بود افتاد وسط زندگیم !؟ خدایا چرا !؟
تو همه این مدت فقط یه مسئله به اندازه چند ساعت خوشحالم کرده و اونم رتبه آوردن پسرم تو دانشگاه تهران و علامه طباطبائی هست و بس
خدایا چرا دست از سرم بر نمی داری . تاوان کدام گناه و اشتباه رو دارم میدم من که همیشه سرم بالا بوده و دستام به سوی آسمون بوده و شکرگزاری کردم و هیچ وقت گله و شکایتی نکردم ! الان چرا باید اینجور بهم ظلم بشه و شاهد رنج و درد عزیزانم باشم
خدایا چرا این دنیا تموم نمیشه !؟؟؟
سلام دوستان عزیز و همراهان همیشگی ام
بابت نبودنم این چند وقت عذر میخوام
اتفاقات زیادی افتاده که حقیقتش حوصله نوشتن ندارم چون نمی خوام زیاد درگیرش بشم فقط خیلی خلاصه وار میگم
+ دوره جدید شیمی درمانی همسر دوباره از 19 تیرماه شروع شده و اینقدر دوز دارو بالاست که از همین جلسه اول بثورات پوستی به شدت خودش رو نشون داده دست و پاهاش مثل قبل می ترکه و ازشون خون میاد. تمام صورتش بیرون ریخته و مثل جزامیا شده
روی سینه و پشتش پراز دمل های چرکی و خونی است تو این گرما تصور کنید چه وضعیتی داره خدا خودش رحم کنه بتونه این یکسال شیمی درمانی رو تحمل کنه به منم صبر و تحمل بده
+ یه سفر با همسر رفتیم کرمان خواهر شوهر 6 شب آخر محرم رو روضه داشت به اصرارشون سه شبش رو رفتیم (متاسفانه بلیط هواپیما گیرمون نیومد به ناچار با ماشین خودمون رفتیم)خیلی خوب بود خیلی! چون همه اقوام رو دیدیم.روحیه تازه ای گرفتیم اما برگشتنی نزدیک یزد ساعت 2 صبح ماشینمون خراب شد.به هزار مصیبت و با کمک امداد خودرو و جرثقیل خودمون رو رسوندیم یزد. نمایندگی ایران خودرو تشخیص داد شمع های ماشین یکیش شکسته و زده سر سلیندر رو خراب کرده بنابراین باید چند روزی ماشین بخوابه تا درست بشه (یک ماه قبلش شمع های نو انداخته بودیم )تازه ماشین نو هست و فقط دوسال کار کرده و همسر هم بسیار به ماشین حساسه و مثل یه بچه ازش نگهداری میکنه و رسیدگی می کنه . ماشین رو یزد گذاشتیم و خودمون با اسنپ برگشتیم تهران.
+ شنبه 20 مرداد جلسه دوم شیمی درمانی سپری شد. با این وضعیت و حال روز همسر حالا از یزد هی زنگ میزنن بیایید ماشین رو ببرید آماده هست. بازم هرچی تلاش کردیم بلیط هواپیما گیر نیومد حتی به یکی از نزدیکان که خودش خلبان هست هم سپردیم متاسفانه بلیط نبود(واقعا نمیدونم چی سر حمل و نقل هوایی، ریلی و جاده ای اومده که هیچ وقت بلیط نیست) به ناچار نشستم پشت سیستم مترصد اینکه یه کنسلی قطار پیدا کنم برای یکشنبه قطار یزد رو بگیرم. که خب با این تلاش بی وقفه یه کنسلی پیدا شد و همسر طفلکی با قطار درجه 2 شش تخته ساعت 11.30 شب راهی یزد شد روز بعد هم دوباره بلافاصله سوار ماشین شد و ساعت 15 عصر قم بود(19 میلیون تومان ناقابل هزینه تعمیر ماشین شد. خاک برسرشون با این کیفیت ماشین هاشون)
+ سال گذشته این موقع از ماه صفر راهی سفر اربعین شدم.یادتونه با چه شوق و ذوقی اومدم از اتفاقات عجیبی که افتاد و من یهویی کربلایی شدم نوشت؟ (این پست، این پست ، این پست، این پست، این پست و این پست ) وای خدا چه حالی داشتم سال گذشته! روی زمین راه نمی رفتم بی مقدمه و بدون اینکه حتی از قبل قصد سفر داشته باشم همه چی یهویی دست به دست هم داد که من این سفر زیبا و معنوی رو برم اما امسال با این که از اردیبهشت ماه تمام مدارکم رو داده بودم به عوامل موکب و تا قبل از تاسوعا و عاشورا عزمم جزم بود برای رفتن اما بعداز دریافت جواب پت اسکن همسر دکترش گفت باید دوباره شیمی درمانی رو سریع تر شروع کنیم و به این ترتیب امام حسین برات کربلای منو خط زد و من رو تو ایران پایبند کرد اکثر همراهی های پارسال خداحافظی کردند و الان اون ور مرز دارن با شوق و ذوق میرن سمت نجف و کربلا اونوقت من نشستم پشت سیستم آه میکشم و اشک میریزم .
+ روز دوشنبه پسرم با پسرخواهرم از تهران راهی کربلا شدندبرای خدمت در موکب نجفی ها واقع در مسجد سهله. با رفتنشون من تنها شدم. کلی دلم گرفت و گریه کردم یاد پارسال افتادم که این موقع چقدر شوق و ذوق داشتم برای رفتن به اربعین اما امسال...در همین حال نزار ایتا رو باز کردم دیدم مریم خانم هم با یه پیام بلند بالا و با عذرخواهی از اینکه نتونسته تلفنی یا حضوری خداحافظی کنه خداحافظی کرده. اون موقع که من پیامش رو باز کردم قطعا از مرز رد شده بود دیگه های های گریه کردم و گفتم خدایا حکمتت رو شکر واقعا نمیدونم چطور یهو همه چی جور میشه اما وقتی همه چی جوره اون اتفاق نمیوفته کلا هیچ وقت دنیا بر وفق مرادت نیست
بعضی روزها مداحی محمد حسین پویانفر رو که میخونه "من ایرانم و تو عراقی چه فراقی چه فراقی" گوش میدم و گریه می کنم. این دل وامونده رو چه کنم که بد جور گره خورده به موکب و روزهای حضور در عراق
+ دوستان ببخشید که نرسیدم بهتون سر بزنم . واقعا اوضاع بدی دارم. تو رو خدا برام دعا کنید. برای همسرم دعا کنید. دعا کنید شیمی درمانی بیشتر از 4 یا 6 جلسه نشه که اگه بشه نمیدونم چی به سرش میاد با این دوز بالای دارو. برای پسرم و همه زائرین دعا کنید به سلامت برگردند
سلام
از داخل هواپیما این پست رو میذارم
بنا به پیشنهاد دخترم یهو تصمیم گرفتیم تاسوعا و عاشورا رو در مشهدالرضا باشیم
بماند که به خاطر این تصمیم سه بار بلیط گرفتم و کنسل کردم و به اندازه یه بلیط رفت و برگشت جریمه دادم
دعاگوی همه عزیزان خواهم بود
از همگی التماس دعا دارم
روز اول : ساعت ۲ بعد از ظهر رسیدیم مشهد. ساعت ۳ اتاقمون رو تو هتل هاترا تحویل گرفتیم
هتل توبازار سرشور واقع شده و فاصله چندانی با حرم و باب الجواد نداره میشه پیاده رفت و آمد کرد
چه خوبه که هوای مشهد خنکه ! از تهران چند درجه خنک تره. امشب که هوا عالی بود بعد از یه زیارت دلچسب و اقامه نماز جماعت. کلی پیاده روی کردیم و تو صحن های حرم چرخیدیم و دسته های عزاداری رو تماشا کردیم
راستی رفتیم چایخونه حضرت و یه چای عالی هم خوردیم جای همه دوستان خالی. این همه اومده بودم مشهد ولی هیچ وقت چایخونه رو نرفته بودم. چایی خیلی چسبید. خیلی محیطش باصفا و جالب بود
تو مسیر از یه مغازه یه صندل خریدم و از شر کفش های زیبا اما مزخرف خلاص شدم بس که راه رفتیم دوتا از انگشتام تاول زده
از خیر غذای نذری که دو کیلومتر صفش بود گذشتیم و با خرید نان بربری تازه و پنیر لیقوان و گوجه گیلاسی و خیار اومدیم هتل یه شام شاهانه خوردیم 
الان ساعت ۲۳:۵۱ خسته و کوفته با دوتا تاول گنده روی انگشتای پام میخوام بخوابم امید که خوابم ببره که بتونم فردا رو با انرژی بیشتری سپری کنم...
روز دوم : قبل از ظهر تو خیابان امام رضا(ع) دسته های زنجیر زنی رو تماشا کردیم حدود دو ساعت اونجا بودیم صف هیئت های زنجیره زنی تمام نشد
برای نماز مغرب و عشا یکساعت قبلش رفتیم تو صحن پیامبر اعظم نشستیم.بعد نماز اعلام کردند خطبه خوانی تو صحن اجرا میشه و چقدر قشنگ بود خطبه خوانی توفیقی بود برامون. فکر میکنم از شبکه یک و سه سیما زنده پخش میشد
ساعت ۹.۵ از حرم اومدیم بیرون رفتیم نونوایی دیروز که یه نون بربری بخریم که دیدیم یا خدا یه صف طویل تو خیابون بستند رفتیم جلو بپرسیم چه خبره گفتند نون صلواتی. غذای نذری هم صفی به مراتب شلوغ تر از دیشب به صورت مارپیچی تشکیل شده بود. خیلی دیر وقت بود و نونوایی ها دیگه پخت نداشتند وایسادم تو صف که یه دونه نون بگیریم حدود یک ساعت وایسادم فقط دومتر رفتم جلو!! بی خیال شدیم و برگشتیم سمت هتل تو مسیر هرچی نونوایی بود رو سر زدیم بسته بود. رستوران هتل هم که تا ۱۰ باز بود به ناچار رفتیم کترینگ روبروی هتل و یه قورمه سبزی خوردیم و برگشتیم . انگار قسمت نیست غذای نذری بخوریم
آهان صبح که داشتیم تو آسانسور میرفتیم رستوران تا صبحانه بخوریم دیدیم تو کوچه یه زن و مرد دارند آش رشته پخش می کنند. دقیقا اون موقع که ما نمی خواستیم دسترسی به آش خیلی راحت بود
شب عاشوراست دوستان اگه اشکی از گوشه چشمتون چکید من رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید
روز سوم روز عاشورا: مشهد یکپارچه عزاست در تمام خیابان های منتهی به حرم تردد ماشین ممنوعه و فقط سیل جمعیت و دسته های عزاداری خیابونها رو سیاه پوش کرده
نماز ظهر و عصر رو در دارالمرحمه خوندیم
نماز مغرب و عشا رو در صحن پیامبر اعظم
زیارت رفتن تقریبا ممکن نیست مگر به وقت اذان صبح که اونم واسه ما مقدور نیست
غذای نذری رو که روز اول گفتم صف کیلومتری داشته غذای خود حرم بود که دوشب بی خیالش شدیم اما دیشب دخترم گفت من اگه از غذای تبرکی حرم نخورم تو دلم میمونه بنابراین بلافاصله بعد از نماز رفت تو صف و بعد از یکساعت با یه قورمه سبزی برگشت . جای دوستان خالی چقدر هم خوشمزه بود
منم تو این فاصله رفتم تو صف نونوایی و یه دونه نون خریدم که اگه احیانا غذا تموم شدو بهش نرسید لااقل نون رو داشته باشیم که خوشبختانه هر دو دست پر برگشتیم
تو مسیر هتل چندتا کتف کبابی هم خریدیم و اومدیم هتل
راستی عصر یه نیم ساعت خوابیدم همون نیم ساعت، شد بلای جونم که بهانه ای باشه خواب شبانه از سرم بپره! تا هوا روشن شد بیدار بودم (بی خوابی واقعا برای من یه معضل شده) بعد هوا که کاملا روشن شد با یه چشم بند خوابیدم که نور روز اذیتم نکنه همین مقدار هم که خوابیدم همش خواب های آشفته دیدم ساعت ۹ هم بیدار شدم الان هم بی حال و بی رمق دارم می نویسم.
چقدر اذان صبح مشهد زوده فکر کن ساعت ۱۲.۵ بخوابی ساعت ۲.۴۵ اذانه ساعت ۴.۲۷ هم طلوع آفتاب 
امروز قراره یه سر به بازار رضا بزنیم.
پاشم برم که امروز نهایت استفاده رو ببریم که فردا روز وداعه
صبح دوشنبه 11 تیرماه ساعت ۴ صبح راه افتادیم به سمت مشگین شهر و از بزرگراه غدیر طی مسیر کردیم صبحانه رو تو کمربندی قزوین، یه جای باصفا و خنک خوردیم و چقدر هم چسبید
تو مسیر هم هر جا خسته شدیم وایسادیم و خوراکی های جورواجور خوردیم و ناهار رو ۶۵ کیلومتری مشگین شهر تو یه باغچه گردشگری بسیار باصفا به اسم آئلون خوردیم و راننده ها کمی استراحت کردند
ساعت ۶ بعدازظهر رسیدیم مشگین شهر و با مسئول مهمان سرا تماس گرفتیم که کلید رو بگیریم اصلا نمیدونستیم قراره بریم خارج شهر. وقتی گفت باید ۱۸ کیلومتر از شهر خارج بشیم اگه آب و نون لازم دارید همین جا تهیه کنید همه وا رفتیم. چون اولا خیلی خسته راه بودیم دوما نمیدونستیم خارج از شهر کجا قراره بهمون اسکان بدن !!!تا بقیه برن خرید کنند مسئول مهمان سرا اومد و برای من توضیحاتی داد که اسکان شما تو دامنه کوه سبلان در نظر گرفته شده زیر مجموعه چمشه آب گرم هست بالای چشمه ها هم سوئیت ها قراردارند یه جای بسیار دنج و زیبا... از توضیحات همکار بسیار مشعوف شدم و بعد از تعارفات معمول راهی محل اسکان شدیم
یه راه کوهستانی بسیار پرپیچ و خم رو طی کردیم از مسیر کاملا مشخص بود داریم به یه جای بکر و باصفا و خوش آب و هوا قدم می گذاریم. وقتی رسیدیم تازه فهمیدم قضاوت بیجا کردم و بیخود ناراحت شدم که چرا تو خود اردبیل یا خود مشگین شهر بهمون اسکان ندادن. واقعا از توصیف اون همه زیبایی زبانم عاجزه. چون غروب رسیدیم اونجا هوا بسیار سرد و دلچسب بود وقتی وارد مهمانسرا شدیم و همکار گفت که زیر پاتون چشمه آب گرم آیقار قینرجه هست و هر وقت خواستید می تونید استفاده کنید چشمای همه برق زد از خوشحالی
مهمانسرا واقعا تمیز و عالی بود دوتا سوئیت بهمون دادند سوئیت بزرگه رو دادیم به خانواده آقای میم که پنج نفر بودند(آقای میم و همسرش و دخترش که هنوز ازدواج نکرده به اضافه دخترش که ازدواج کرده و یه دختر همسن گل پسر داره) و کوچیکه رو خودمون برداشتیم که سه نفر بودیم (من و همسر و گل پسر) ولی تصمیم بر این شدکه همه دور هم باشیم فقط واسه خواب هرکسی بره سی خودش
پنجره های مهمانسرا رو به یه کوه بسیار بلند و سرسبز باز میشد و ویوی ابدی که میگن رو اونجا کاملا می دیدی. هوا بسیار خنک بود طوری که بدون کفش نمی تونستی روی سرامیک ها راه بری شب اول که دمای 10 درجه رو تجربه کردیم. اینقدر سرد بود که برای هر تخت دوتا پتو گذاشته بودند وای خدای من مگه میشه این همه اختلاف دما تو فاصله 700 کیلومتری رو تجربه کرد. شب اول رو با یه غذای ساده دورهم گذروندیم و برای اولین بار تو تابستون با کلی لباس و دوتا پتو خوابیدیم 
روز سه شنبه از خواب که پاشدیم دیدم مه شدید کاملا منطقه رو پوشونده به طوری که فقط تا دومتری خودت رو میدیدی بنا به سفارش همکار که جاهای دیدنی شهر رو بهمون معرفی کرده بود از محل اسکان خارج شدیم و با سلام و صلوات تو مه غلیظ و هوای بسیار سرد رفتیم به سمت مشگین شهر و از پل معلق فلزی و بعدشم پل معلق چوبی دیدن کردیم . چقدر قشنگ و زیبا بود چه هوایی!!! بارون ریزی می بارید و همین به زیبای طبیعت اونجا اضافه می کرد. چقدر روی پل بچه ها شادی کردند و همدیگه رو ترسوندن. اون ور پل قدیمی که به نظرم از پل جدیده زیباتر بود بلال و فتیر خوردیم و بعد هم تو مسیر برگشت از بازارچه های سنتی دیدن کردیم و کلی سوغاتی خریدیم. انتهای مسیر که می خواستیم از مجموعه خارج بشیم یه محوطه بود که یه شتر و یه اسب برای تفریح وجود داشت نرگس نوه دختری دوستمون اصرار کرد که اجازه بدید من سوار اسب بشم. علیرغم اینکه همسر من هشدار داد که این اسب و زینش به نظر ایمن نمیاد چون قبل از اینکه ما به اونجا برسیم شاهد افتادن یه آقایی از روی زین اسب بوده و دیده که چطور زین یه وری شده و بعد هم اسب سوارش رو روی زمین پرتاب کرده! مامانش اوکی دادکه سوار شه.تو این فاصله من و فاطمه خانم (همسر آقای میم) رفتیم سمت سرویس های بهداشتی که وضو بگیریم و نماز بخونیم. داشتم وضو میگرفتم یهو دیدم صدای جیغ و فریاد میاد خودم رو رسوندم جلوی در سرویس بهداشتی دیدم اسبه داره به سرعت میره و نرگس هم روی اسب یه ور شده و داره تلاش می کنه که تعادل خودش رو حفظ کنه اما در نهایت موفق نشد و از روی اسب به پهلو اومد روی زمین! همونجا فریاد زدم یا قمر بنی هاشم خودت رحم کن پای چپ اسب اگه بخوره تو سر یا صورت نرگس دیگه معلوم نیست چه فاجعه ای خواهد افتاد که خوشبختانه این اتفاق نیوفتاد و به غلت زدن روی زمین از اسب دور شد اما صحنه بسیار وحشتناکی بود. همه با وحشت دویدند سمت نرگس و از روی زمین بلندش کردند و شروع کردند به وارسی دست و پا و سر وصورتش ! منم از دور شاهد ماجرا بودم ولی زیاد به روی خودم نیاوردم چون فاطمه خانم هنوز تو دستشویی بود وقتی فریاد منو شنید گفت چی شده ماری عقربی چیزی دیدی؟ من که به حساسیت ایشون روی بچه ها و نوه هاش کاملا آگاه بودم گفتم هیچی نشده نگران نباشید برای همین وقتی وضو گرفتنم تمام شد سریع رفتم نماز خونه که قرار نباشه براش توضیح بدم چه اتفاقی افتاده با خودم گفتم بهتره از زبون من نشنوه از زبون بچه های خودش بشنوه که یه وقت متهم به بزرگ کردن مسئله نشم
خداروشکر یه خطر وحشتناک از بیخ گوشمون رد شد ! نرگس پاشد اما رنگ به چهره نداشت فقط کمی کمرش درد گرفته بود و رنگش هم از شدت ترس حسابی پریده بود. رفتیم به صاحب اسب شکایت کردیم و گفتیم وقتی به فاصله نیم ساعت یه خطر دوبار تکرار میشه نشونه اینه که شما اصلا اهمیتی به موضوع نمیدی که با شانتاژ و حرافی خودش رو توجیه کرد مبلغی هم دریافت نکرد با این حال ما بی خیال موضوع نشدیم و وقتی می خواستیم از مجموعه خارج بشیم به مدیریت تذکر دادیم که این مسئله رو پیگیری کنه تا اتفاقی برای کسی نیوفتاده صاحب اسب و پیمانکار رو بخواد و موضوع رو بی اهمیت جلوه نده . حالا همین موضوع بعد سوژه خنده ما شد و هی به نرگس می گفتیم تو ضرب المثل "از اسب افتادم از اصل که نیوفتادم" رو به خوبی معنا کردی 
ظهر برای ناهار به توصیه همکار رفتیم جاده اهر- تبریز که کبابش معروفه اونجا کنار هر کبابی یه قصابی وجود داره که چندتا دام زنده کنارش تو قفس داره همونجا و همون روز ذبح میکنه گوشتش رو جلوی مشتری چرخ می کنه و کباب میکنه با نون داغ تحویلت میده جای همه دوستان خالی کوبیده و چنجه عالی داشت توصیه می کنم حتما اگه گذرتون به اونجا افتاد از خوردن کباب لذت ببرید.
من با خودم خیلی چیزا رو برداشته بودم چون همسرم زیاد نمی تونه غذاهای بیرون رو بخوره بنابراین دیگ زودپز به اضافه بعضی مواد غذایی مثل برنج، لپه، لوبیا قرمز و... رو با خودم برداشته بودم. برای همین صبح زود که از خواب پا می شدم برای شام و ناهار حتما یه فکری می کردیم شب اول خورشت قیمه رو در نظر گرفتم لپه رو خیس کردیم و رفتیم برای گردش شب هم وقتی رسیدیم سریع بار گذاشتم
روز چهارشنبه رفتیم پارک جنگلی درست زیر پل معلق یه جای دنج و زیبا پیدا کردیم و اطراق کردیم و قرارمون این بود که برای ناهار جوجه کباب درست کنیم و برای ناهار روز بعد هم خورشت قورمه سبزی رو در نظر گرفتم. یه چیز جالب اینکه هیچ چیز آماده ای مثل جوجه کباب با طعم های متفاوت، سبزی خورشتی آماده، سبزی خوردن آماده، غذاهای آماده و کلا هر چیزی رو که آماده ی طبخ باشه رو ما تو سطح شهر ندیدیم در صورتی که تو تهران و قم شما هر سوپری و مغازه ای بری خیلی راحت میتونی این مواد رو تهیه کنی. کل سوپری های شهر رو برای خرید جوجه کباب آماده و سبزی قورمه آماده زیرو رو کردیم اما دریغ از یک بسته... بنابراین رفتیم مرغ فروشی و مرغ رو خریدیم و ازش خواستیم برامون آماده اش کنه . کل روز رو توی پارک جنگلی کنار رودخانه سپری کردیم و ساعت ها بازی کردیم و کلی هم خندیدیم و از هوای ابری و خنک پارک لذت بردیم .بعد از خوردن ناهار کل شهر و سوپر مارکتی ها رو زیرو رو کردیم نتونستیم سبزی قورمه آماده تهیه کنیم بنابراین به ناچار از سبزی فروشی سبزی تازه خریداری کردیم که خودمون پاک کنیم. اومدیم تو سوئیت و همه دست به دست هم دادیم و سبزی رو پاک کردیم و شستیم و خورد کردیم. گوشت رو هم از همون قصابی کنار کبابی خریداری کرده بودیم. تو فاصله خوردکردن سبزی خورشتی من دست به کار شدم و از همون سبزی استفاده کردم و برای شام یه کوکو سبزی و سیب زمینی مخلوط درست کردم که بی نهایت خوشمزه شد. بعد هم قورمه سبزی رو تو زود پز بار گذاشتم که برای ناهار فردا آماده باشه
روز پنجشنبه رفتیم زیپ لاین اول شهر مشگین شهر بنا به گفته مدیریت اونجا بزرگترین زیپ لاین خاورمیانه بود که فاصله 780 متری بین دوتا کوه رو شامل میشد. طی مسیر هم فقط 65 ثانیه طول می کشید ولی هیجان بسیار بالایی داشت همه با اشتیاق از این مسئله استقبال کردیم اما همسر و آقای میم حاضر نشدند این مسیر رو طی کنند آقای میم که گفت من قلبم رو عمل کردم بنابراین مجاز نیستم امتحان کنم همسر هم میگفت اگه آقای میم بیادمنم میام (ترسوها
)
خیلی زیپ لاین بهم چسبید اولین بار بود تجربه می کردم.از این ور با زیپ لاین میری اون طرف کوه و برگشتنی سوار ماشین میشی و دوباره برمی گردی تو سایت با 40 هزارتومن هم میتونستی 5 تا عکس با ژست های مختلف داشته باشی
این پروسه تا ظهر ادامه داشت. بعداز تجربه این هیجان یه خربزه شیرین و خنک رو قاچ کردیم وخوردیم بعد هم سوار ماشینامون شدیم و رفتیم که بریم به سمت روستای آق بلاغ که آبشارش رو ببینیم از اهالی ابتدای شهر مسیر رو سوال کردیم که گفتندبه خاطر بارندگی جاده خرابه و رفتنتون بی فایده است ضمن اینکه برای رفتن به سمت آبشار حدود 25 دقیقه باید پیاده روی کنید بنابراین تصمیم گرفتیم روستاهای توریستی بالاتر از محل اسکان خودمون مثل روستای موئیل و جهنم دره رو ببینیم که وقتی اونجا رو دیدیم پشیمون شدیم و دوباره برگشتیم سمت محل اسکان خودمون اونجا به نظر طبیعت بکر و تمیزتری بود. بالاتر از محل اسکان ما یه سری آلاچیق خیلی ترو تمیز تو دامنه کوه وجود داشت رفتیم همونجا اطراق کردیم راستی علت نام گذاری جهنم دره رو سرچ کردم دیدم طبیعت بسیار زیبایی داره اما به علت شیب تند جاده تلفات زیادی داشته و داره برای همین به این اسم نامگذاری شده
اون روز هم روز بسیار خوبی شد در کنارهم کلی بازی های جورواجور رو امتحان کردیم و در نهایت یه قورمه سبزی دبش و لذیذ خوردیم. عصر موقع غروب برگشتنی قرار شد آقایون وسایل رو با ماشین ببرن تو سوئیت و ماهم این مسیری رو که رفتیم بالا پیاده برگردیم. خیلی پیاده روی عالی بود خیلی... نزدیک محل اقامتمون یه چشمه آب گرم از دل کوه می جوشید که روی اون رو با فنس پوشیده بودند اما بخار آب از دور پیدا بود مسیر خروج آب به رنگ زرد دراومده بود که حاصل رسوب گوگرد در اطراف اون بود که زیبای اون رو دو چندان میکرد آب جوشان بعد از طی مسافتی حدود 200 متر میرفت و به رودخانه می پیوست . اینقدر دمای آب چشمه زیاد بود که به هیچ عنوان نمی تونستی تحملش کنی . اینجا طبیعت واقعا زیبا بوداز دور دستها رودخانه با پیچ و خم زیاد با خروش فراوان در جریان بود تو دامنه کوه سرسبز با رنگ بندی های جذاب گله های گوسفندو گاو رو درحال چرا میدیدی و در محل ایستادن ما یک چشمه آب گرم با دمای حدود 87 درجه به رودخانه خروشان حاصل از ذوب برف کوه سبلان(یا ساوالان به گویش ترکی) یکی میشد
شام شب رو هم با یه املت خوشمزه سرهم بندی کردیم و قرار شد صبح زود ساعت 4.5 راه بیوفتیم به سمت مبدا اما اینبار از گردنه های حیران و جاده رشت قزوین برگردیم . جاتون خالی صبحانه رو تو یه مجموعه زیبا در گردنه های حیران خوردیم و راه افتادیم به سمت جاده رشت . خدایی گردنه های حیران و جنگل های انبوهش یکی از زیباترین جاهای دیدنی ایرانه ... در شهرستان لیسار وایسادیم که بچه ها برن دستشویی از قضا جایی که وایسادیم یه مسجد بود که محل رای گیری هم بود و بسیار هم خلوت بود حدود ساعت 9 صبح بود که اونجا بودیم بنابراین از فرصت استفاده کردیم همونجا هم رای دادیم (یعنی وطن پرستی و انجام وظیفه ما رو باید در کتاب گینس ثبت کنند
) مسیر رو بکوب اومدیم که بتونیم ناهار رو تو قزوین بخوریم با برآورد هامون و ترافیک مسیر فهمیدیم که حدود ساعت 3 یا 3.5 میرسیم قزوین بنابراین رفتیم تو سایت رستوران و شماره رو برداشتیم و زنگ زدیم ببنیم اون ساعت غذا داره یا نه که رستوران اوکی داد بنابراین یه نیم ساعت هم تو رودبار وقت گذاشتیم برای خرید زیتون و سایر محصولات اونجا و ساعت 3.15 دقیقا تو یکی از رستوران های قزوین سفارش قیمه نثار دادیم ... واقعا حیفه که از قزوین رد بشی و قیمه نثار نخوری... بعد از ناهار هم تویکی از مجمتع های بین راهی وایسادیم هم استراحت کنیم و هم یه چایی بخوریم و راننده ها کمی استراحت کنند و در نهایت ساعت 7.5 بعدازظهر رسیدیم قم خسته، کوفته و له (15 ساعت توراه بودیم) هنوز که هنوزه پاهام ورم داره و خسته ام
سفر 5 روزه ما به مشگین شهر به خوبی و خوشی تموم شد و به خاطره ها پیوست... جالب تر اینکه دقیقا روزی که داشتیم مشگین شهر رو ترک می کردیم طبق گفته هواشناسی روزهای گرم شروع میشد و ما دقیقا این مسئله رو به وضوح حس کردیم و کلی خورسند بودیم که تو خنکای هوا اونجا بودیم و از جهنمی که الان توش هستیم به دور بودیم
پی نوشت 1: یه تجربه ای که تو این سفر بهش رسیدم این بود که حتما برنامه ریزی داشته باشیم و این مسافت طولانی رو یک سره نریم و برگردیم حتما یه شب رو جایی اطراق کنیم . مثلا در راه رفت میشد زنجان رو یه شب بمونیم و در راه برگشت هم آستارا بمونیم اینجوری هم از مسیر لذت می بردیم هم اینکه این همه خستگی و کوفتگی حاصل نمی شد
پی نوشت 2: دقت کردید من تو پست قبلی از دوستان خواستم دیدنی های مشگین شهر رو اگه کسی تجربه کرده برام بنویسه ولی انگار انرژی منفی اون پست اون مطلب رو پوشش داده و کسی نظری نداده (از همه دوستان بابت القای این انرژی منفی پوزش می خوام)
پی نوشت 3: این سفر 5 روزه یه سری تجربه و حواشی داشت که تو یه پست رمزی خواهم نوشت
سلام دوستان
آخرین بررسی های پزشکی از کبد همسر نشون میده که همچنان ضایعات وجود داره و باید یه روند درمانی طولانی رو داشته باشه
یعنی باید مجدد شیمی درمانی انجام بشه در کنارش داروهای خوراکی رو هم ادامه بده یعنی یه پروسه فرسایشی هفت هشت ماهه :(
باید قبلش یه سفر بریم تا روحیه بگیریم و از این خمودگی در بیاییم که بتونیم این پروسه وحشتناک رو پشت سر بذاریم
گل پسر امتحاناتش تموم شده و اصرار داره قبل از محرم یه مسافرت بریم اما هر جا رو پیشنهاد میدیم میگه تنهایی نه ! حتما باید یه گروه دیگه همراهمون باشند. حتی بهش پیشنهاد دادیم با دوستانت یه سفر برو یا خودت تنهایی برو کرمان و چند روزی اونجا باش هیچ کدوم رو قبول نکرده
خواهرش که نمیتونه همراهی کنه چون داره امتحاناتش رو میده بنابراین مرخصی هاشو نگه داشته واسه امتحان
به خواهر خودم زنگ زدیم گفتیم شاید اونا هماهنگ بشن که اونا هم هفته آینده عروسی برادرشوهرش هست اصلا نمیتونن بیان
بالاخره زنگ زدیم به یکی از دوستان خانوادگی که چند وقت پیش باهم رفته بودیم بوستان و پستش رو هم نوشتم.
قراره از فردا راه بیوفتیم به سمت مشکین شهر و چند روزی رو اونجا باشیم .مسیر رو چک کردم حدود ۹ ساعت راهه ولی زیاد با مسیر آشنایی نداریم خیلی سال پیش یه بار رفتیم اردبیل و آستارا
دوستانی که اهل اردبیل هستند یا سفر داشتند جاهای دیدنی مسیر و رستوران های خوب رو معرفی کنند تا برنامه ریزی داشته باشیم
اصلا حال و حوصله بیرون رفتن ندارم اما فقط به خاطر پسرم دارم به زور تلاش میکنم بلکه بشه مسافرت رو دلچسب کرد امیدوارم بهش خوش بگذره
برام دعا کنید این روزها به طرز وحشتناکی بی حوصله ام و در صورت تنهایی حتما گریه مفصلی میکنم و مدام از خدا میخوام دیگه این زندگی تموم بشه واقعا توانم رو از دست دادم دیگه تحمل ماجراهای جدید رو ندارم