قابلیت ثبت در کتاب گینس :)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ارتباط موثر

امروز وقتی شماره یکی از مدیران شرکت نظیرمون تو کرمان افتاد روی گوشیم داشتم از تعجب شاخ در میاوردم آخه من ۱۵ سال پیش فقط یکسال تو کرمان بودم و تو این مجموعه ای که آقای مهندس "ن" یکی از مدیراش بود فقط ۲۴ روز حضور داشتم بعد از اون به ساختمان ستاد منتقل شدم و کلا ارتباطم با ایشون قطع شد... اما همون ۲۴ روز عملکرد مثبتی داشتم که یادمه مدیر مجموعه چنان شاکی شده بود که علنا اعتراض خودشون رو نسبت به جابجایی من با یه نامه به سمع مدیر عامل رسونده بود... 

شماره شو سیو داشتم برای همین وقتی جواب دادم سلام و علیک گرمی کردم ولی ایشون خودش رو معرفی کرد. گفتم شماره تون رو دارم جناب مهندس...بعد از تعارفات معمول ازم پرسید هنوز که بازنشسته نشدی درسته؟ وقتی گفتم چرا سه سااااله باور نمی کرد...خلاصه گفت حالا که بازنشست شدی هنوز تو شرکت بُرش داری و میتونی برای ما کاری بکنی؟ گفتم بله چرا که نه بفرمایید...

 گفت ما یه گروه کوهنوردی ۸ نفره هستیم که فردا شب حدودای ۱۰ میرسیم اونجا و میخواهیم یه شب رو استراحت کنیم و صبح زود هم دوباره راه بیوفتیم. شما میتونی برامون مهمونسرا رو جور کنی؟ یه اتاقم باشه ما مشکل نداریم...گفتم چون روز تعطیله نمی تونم قول بدم ولی تمام تلاش خودم رو میکنم... 

با مدیر منابع انسانی تماس گرفتم و جریان رو گفتم ایشون هم گفت باید با مسئول رفاه صحبت کنم ببینم جا دارند یا خیر بهت خبر میدم..‌. دوسه دقیقه بعدش تماس گرفت و گفت مشکلی نیست با مسئول رفاه تماس بگیرند مشخصات بدهند و تشریف بیارند...شماره مسئول رفاه رو برای مهندس"ن"پیامک کردم و گفتم هماهنگ شده تماس بگیرید و آدرس مهمانسرا رو جویا بشید...کلی تشکر کرد و منم خوشحال شدم که تونستم برای چندتا از همکاران قدیمی مثمر ثمر باشم...

هفته پیش هم با شرکت خصوصی که قرارداد مشاوره دارم هماهنگ کردم و ازشون بیش از  یک تُن مرغِ گرمِ رایگان گرفتم برای همکاران قدیمی ام که به خاطر کار این شرکت خصوصی مدام مزاحمشون میشم... 

روز سه شنبه یک ماشین یخچال دار، مرغ گرم رو تحویل همکاران دادند. ۹۰۰ تا مرغ بسته بندی کشتار روز تحویل شرکت شد... سهم هر کارمند سه تا مرغ در حد پنج کیلو شد...جالبه که حتی به همکاران بازنشسته هم رسیده بود.برای هماهنگی های لازم رفتم شرکت و دیدم که چقدر همکاران از این بابت خرسند هستند و تشکر می کنند...خوشحالم که تونستم برای همکاران قدیمی ام قدمی بردارم 


همین ارتباطات تنگاتنگ باعث شده هنوز فکر کنم جزیی از اون سه تا شرکتی هستم  که تو سه تا استان پراکنده هستند و من چند سالی تو هر کدام کار کرده ام و هنوز تو گروه ها و کانال هایی که تو این شرکت ها تشکیل میشه بلا استثنا عضوم می کنند و فراموشم نکرده اند


این ارتباطات موثر برای من هم مفید بوده مثلا براحتی میتونم از هر کدوم از شرکت ها برای هر نقطه از ایران که میخوام جا رزرو کنم ...کما اینکه برای سفر مشهد که اواخر مرداد ماه داشتم  چند تا شهر تونستم از مهمانسرا فقط با یه تماس استفاده کنم...

همین امروز که با مدیر منابع انسانی صحبت کردم ایشون گفتند روز شنبه سهمیه ای از انار دارید که میفرستیم درب منزل تون... انارهای این شرکت بی نهایت خوشمزه و آبدار هستند 

داشتم فکر می کردم دوره های آموزشی همیشه بی نتیجه نبوده یکی از کلاس هایی که هر چند سال یه بار برامون میذاشتند همین" ارتباط موثر" بود...

حالم بده

نمیدونم داروها تقلبیه یا بیمار ما وضعش حاده 

با تزریق دوتا آمپول ان پلیت پلاکت از ۲۴ هزار اومده روی ۱۴ هزار 

اینقدر خطرناک شده که دکتر میگه حتی یه ضربه کوچک میتونه منجر به خونریزی داخلی بشه و لخته شدن خون و...

دیشب از درد شکم و کمر به خودش پیچید... ترس از خونریزی داخلی از دیشب تا حالا منو کشت... تمام دیشب رو از هوش مصنوعی سوال کردم و اونم گفت مریض اورژانسی باید ویزیت بشه...

از صبح تو راهروهای بیمارستان هستیم. 

سونوگرافی شکم و لگن، سونوگرافی رنگی، آزمایش سی بی سی ، ویزیت دکتر متخصص داخلی، متخصص کبد و گوارش، متخصص خون و آنکولوژی و... 

الان هم زیر سرم...

حال همسر بد میشه درد کمر و دست منم شروع میشه...

در مسیر تهران

برای نوبت امروز دکتر در اتوبان و در مسیر تهران هستم 

قراره تو مسیر یه سر به پسر خاله بزنیم و بعد راهی مطب بشیم 


فرصت کردم وبلاگ تعدادی از دوستان رو بخونم و براشون کامنت بذارم 

دوستتون دارم 


بعدا نوشت: خب همونطور که گفتیم چون تا وقت دکتر زمان مناسبی در اختیار داشتیم سر راه یه سر به شرکت پسرخاله زدیم و چند ساعتی رو اونجا سپری کردیم... کلی از خاطرات بچگی رو زنده کردیم... از زمانه شکایت کردیم و از اینکه چقدر زمان حال با گذشته تفاوت کرده و این تفاوت ها چقدر اذیت کننده شده و هرکسی تو لاک خودشه و دیگه صفا و صمیمیت و شور و شوق و امید و انگیزه گذشته وجود نداره که همه اینا بخشیش برمی گرده به گوشی ها و فضای نامحدود مجازی که بلای جان بشریت شده... بعد هم باهم ناهار خوردیم و بعد از ناهار هم دوباره برگشتیم به خاطرات و ...


از پسر خاله حدودای ساعت 14.15 خداحافظی کردیم و راهی مطب دکتر شدیم... وای خدا چقدر مریض...مریض از در و دیوار کلینیک بالا میره... چرا اینهمه مریضی و بیماری اونم از نوع سرطان زیاد شده !؟؟؟

دکتر خواسته بود که لام نمونه خونی هفته قبل رو از آزمایشگاه بگیریم و براش ببریم خوشبختانه آزمایشگاه همکاری کرد و هر سه نمونه رو چسبونده بود روی جواب آزمایش... دکتر نمونه ها رو برداشت و به ما گفت شما منتظر باشید تا من برم آزمایشگاه خودمون و نمونه خون رو با میکروسکوپ کنترل کنم و بیام... ده دقیقه بعد نفس زنان برگشت و گفت با توجه به پایین بودن پلاکت خون نگران بودم که بیماری به مغز استخوان سرایت کرده که با کنترل نمونه خون خوشبختانه این نگرانی رفع شد... فعلا هر هفته آزمایش پلاکت رو تکرار کن همین امروز هم دوباره یک آمپول ان پلیت تزریق کن و هفته بعد آزمایش رو برای من بفرست تا بهت بگم که بیای مطب یا نه... فعلا هیچ کاری نمیشه کرد هیچ دارویی نمیشه تجویز کرد...


یعنی هر دفعه که میریم دکتر باید یه نگرانی به نگرانی هامون اضافه بشه... اگه پلاکت خون بالا نیاد روند درمان متوقف میشه و معلوم نیست دیگه میخواد چه بلایی سرش بیاد... خدایا خودت کمک کن... 

دارم از استرس می میرم... بس که استرس وارد شده خودم همه دردی گرفتم... مدتیه معده م به شدت میسوزه و فکر می کنم دلیل دردهای قفسه سینه و دستمم بابت همین باشه... اکو و نوار قلب که مشکل نداشت حالا این دردا واسه چیه خدا میدونه

کاهش پلاکت خون

امروز صبح همسر رفته آزمایش داده ساعت ۱۲.۳۰ از آزمایشگاه زنگ زدند و گفتند پلاکت خون شدیدا پایین اومده سریع با پزشکتون درمیون بذارید 

به قدری دستپاچه شدیم که نمی دونستیم چکار کنیم... نتیجه آزمایش رو فرستادیم برای دخترم چون مدتی تو آزمایشگاه کار می کرده اونم زنگ زده نگران که بابا زودتر برو بیمارستان این حد از پلاکت، خطر خونریزی داخلی رو داره به دکترت هم پیامک بده و فقط بگو پلاکتم پایینه چکار کنم؟ اینجوری باعث میشه دکتر یا خودش زنگ‌بزنه یا جواب تلفنت رو بده 

همین طور هم شد دکتر جواب داد گفت روز شنبه دوباره آزمایش CBC  تکرار بشه... الان هم یه دکتر داخلی ویزیتت کنه... نوار قلب بگیره و...


از چت جی پی تی سوال کردم و روش درمانی اخیر رو هم گفتم اونم گفته احتمال خونریزی در مغز و سایر اندام ها وجود داره و خطرناکه 

بعد از تزریق رادیو دارو چند مرتبه سردرد شدید شده و خون دماغ هم که مرتب میشه (جلسه پیش هم به دکتر گفتیم گفت دکتر حلق و بینی برید ) 

دو شبه دل درد شدید و سوزش سر دل امانش رو بریده هیچی نمی تونه بخوره سردردها هم اضافه شده تمام طول روز و شب رو ناله کرده این ناله ها داره روح و روان منو هم تخریب میکنه چون هیچ کاری از دستم برنمیاد که براش انجام بدم... تمام دیشب رو کنارش آروم آروم اشک ریختم و امن یجیب خوندم... اینقدر ذکرهای جورواجور گفتم که دیدم همه چی رو قاطی کردم... خسته شدم گفتم خدایا نمیخوام شفاش بدی یه خورده دردش رو کم کن که بتونه چند ساعتی بخوابه 

بس که این دو روزه بار روانی روم بوده دوباره کمر درد شدم... نیت روزه کردم از سحر که پاشدم کمرم گرفته و به سختی میتونم کارهام رو بکنم... باید استراحت کنم که بتونم روز سه شنبه همراهیش کنم برای دکتر رفتن

با پسرم رفتند بیمارستان گفتند برید ساعت ۳ یا ۴ بیایید الان دکتر نداریم...

دعا کنید بخیر بگذره...


بعدا نوشت: عصری همسر رفت بیمارستان خوشبختانه دکتر آنکولوژی تو بیمارستان بود. براش آمپول ان پلیت زیر جلدی نوشت به قیمت ۱۳ میلیون تومان!!! بخدا دود از کله مون بلند شد از داروخانه بیمارستان تهیه کردیم و تو بازوش تزریق کردند و گفتند روز شنبه دوباره آزمایش رو تکرار کن اگه بالا نیومده باشه دوباره چند روز دیگه باید تزریق کنی... این مدت خوب استراحت کن، مراقب باش زمین نخوری، بدنت ضربه نخوره، خراش و بریدگی حتی سطحی هم نداشته باشی، اگه سردردها ادامه داشت مجدد مراجعه کنید...

یکی از دوستان که رییس یک درمانگاه هم هست توصیه کرده سیرابی بخور برای بالا بردن پلاکت خیلی خوبه...سیرابی که تو خونه ما هیچ کس نمیخوره و به شدت از بوش بیزاریم رو نمیدونم چطور درست کنم!؟...

از لطف و محبت همه دوستان ممنونم ببخشید که نگرانتون کردم در اولین فرصت کامنتها رو تایید می کنم...