راضیه و جمیله و نسیم از دوستان صمیمی دوره لیسانس خواهرم که دوسال از من کوچکتره هستند. تو تهران رشته پرستاری خوندند و بعداز فارغ التحصیلی تو شهر خودشون مشغول خدمت شدند ارتباط ما هم برمی گرده به همون زمان دانشجویی شون ما تازه ازدواج کرده بودیم هنوز کرمان ساکن بودیم که خواهرم دوستاش رو تو اردیبهشت دعوت کرد کرمان و همه به اتفاق دو سه روز مهمون ما بودند تو این مدت من و همسرم تمام سعیمون رو کردیم که به مهمونای خواهرم که همه شون هم از خطه شمال بودند خوش بگذره. تصور این دوستان از شهر کرمان یه شهر کویری، بی آب و علف، خشک و برهوت با دیوارهای خاکی و کاهگلی بود وقتی وارد شهر شده بودند با تعجب می گفتند عه مگه اینجا دار و درخت هست مگه میشه کرمان جنگل داشته باشه مگه میشه این همه طراوت داشته باشه مگه میشه دانشگاه به این وسعت و زیبایی و مملو از گل و گیاه داشته باشه!؟...(من اون موقع دانشجو بودم و یه روز قشنگ اردیبهشت ماهی با خودم بردمشون دانشگاه شهید باهنر که بسیار زیبا و قشنگ گلکاری و چمن کاری شده) خلاصه با گشت و گذارهایی که توشهر و اطراف و اکناف شهر داشتیم کلا دیدشون نسبت به کرمان عوض شد و بعد از اون سفر اولی چند باری دوباره اومدند. بعد از اینکه ما به قم مهاجرت کردیم هم حداقل دو مرتبه با خواهرم اومدند پیش ما خلاصه که این دوستی و ارتباط پایدار موند و تا همه ازدواج کردند و رفتند سر زندگی خودشون یه سفر هم اونا ما رو دعوت کردند و به اتفاق خواهرم که دیگه ازدواج کرده بود مهمون سه تاشون شدیم که هر کدوم تو سه تا شهر مختلف اما نزدیک به هم بودند جالبه به خاطر حضور ما اون سه تا هم با همسراشون دور هم جمع شدند و تو مهمونی های همدیگه شرکت کردند خیلی خوش گذشت اون سال، واقعا لحظه لحظه ش برامون خاطره شد. اما یواش یواش این ارتباط کم رنگ شد اما راضیه با همسرش که خیلی خونگرم تر از بقیه بودند ارتباطشون رو قطع نکردند و بعداز ازدواج همچنان رفت و آمد داشتیم ما یکی دوبار رفتیم شمال مهمونشون شدیم و اوناهم یکی دوبار اومدند قم و چند روزی مهمون ما بودند یادمه آخرین باری که اومدند پیش ما سال 96 بود که باهم رفتیم کاشان و آقا علی عباس و یک شب رو اونجا سپری کردیم
راضیه و عباس آقا دوتا زوج واقعا عاشق بودند کاملا رفتارشون ثابت می کرد که بعداز سالها زندگی و داشتن دو تا بچه هنوز میشه عاشق هم بود.اما... متاسفانه روزگار همیشه گلچین بوده همسر راضیه جزو اولین فوتی های کرونا بود. دقیقا دو هفته بعداز اینکه اعلام شد کرونا وارد ایران شده عباس آقا درگیر شد و بعد از یه هفته بستری تو بیمارستان درست روزی که راضیه خونه رو آماده کرده بود که مریضش رو مرخص کنه زنگ زدند و گفتند شوهرت حالش بده سریع خودت رو برسون. راضیه که خودش مسئول بخش آی سی یو بیمارستان بوده میاد بالاسر شوهرش و آخرین لحظات عمرش رو کنارش بوده برای یه زن عاشق خیلی دردناکه دیدن این لحظات... اینقدر این خبر برای ما و بقیه دوستان شوکه کننده بود که من هنوز باور ندارم .آخه عباس آقا یه مرد هیکلی چهارشونه و ورزشکار بود نمیدونم چطور به این راحتی تسلیم مرگ شد...
از اون روز کذایی وحشتناک حدود شش سال میگذره تو این مدت بارها تصمیم گرفتیم بریم به راضیه سر بزنیم و مرهمی برای دل داغدارش باشیم اما خب سه سال که کرونا بود و همه از نزدیک شدن به همدیگه وحشت داشتند بعد از اون هم که ما درگیربیماری همسرم شدیم
روز سه شنبه 23 اردیبهشت که رفتیم نتیجه پت اسکن رو نشون دکتر دادیم و دکتر یواش یواش و خیلی زیرپوستی گفت ضایعات شکمی وجود داره و لایه های درونی شکم درگیره !!!! و فعلا نمی تونیم کبد رو جراحی کنیم من دوباره برگشتم به آذرماه سال 1401 دقیقا همون حال بهم دست داد انگار تاریخ دوباره داره از اول تکرار میشه خدا میدونه چقدر به خودم فشار آوردم که بتونم بغضم رو فرو بدم و اشکم جلوی همسرم جاری نشه . تو مسیر برگشت از تهران شالم رو انداختم روی صورتم و به حساب اینکه خوابم ریز ریز گریه کردم...
واقعا این همه جلسات شیمی درمانی سنگین و این حجم داروی خوراکی نتونسته بیماری رو کنترل کنه ؟؟؟
اما چهارشنبه تو خونه وقتی تنها شدم حدود یک ساعت با صدای بلنددددد گریه کردم و فریاد زدم از خدا سوال کردم چراااااا؟؟؟؟ چرااااااااا؟؟؟؟ چراااااااااا
یعنی حتی به دعاهای یکی از این بنده هات نباید جواب مثبت بدی ؟؟؟ حالا من بنده گنه کار توام و آبرویی به درگاهت ندارم بقیه چی ؟ این همه از مخلوقاتت دارند برای سلامتیش دعا میکنند یعنی یه نفر نیست که بهش رو کنی و به دعاهاش توجه کنی... خدایا کرمت رو شکر. خدایا رحمانیتت رو شکر
حالم به شدت خراب بود بس که گریه کرده بودم چشمام به شدت ورم کرده بود و کاسه خون شده بود تو این اثنا دخترم زنگ زد و کلی دلداریم داد و گفت مامان الان بابا از راه برسه و این حال و روز تو رو ببینه فکر میکنی چی میشه؟ بیماریش پرواز میکنه و میره ؟ درداش تموم میشه؟ این کار رو با خودت نکن تو الان باید قوی باشی که بتونی به بابا رسیدگی کنی پاشو فکر و خیال رو بذار کنار با نشستن و گریه کردن و غصه خوردن که دردی دوا نمیشه
خلاصه که با حرف زدن یه کمی آروم شدم و پاشدم به کارهای خونه رسیدم و درحین کار کردن با خودم گفتم بهتره برنامه یه سفر تفریحی زیارتی رو بریزیم تا از این حال و هوا دربیاییم همین جور تو خیال خودم گفتم از راه چالوس میریم مشهد هم فاله هم تماشا هم زیارت. بین راه یکی دوجا می مونیم. یه شب رو هم میریم پیش راضیه و از همون راه میریم به سمت مشهد...
ساعت 5 بعداز ظهر گوشیم رو چک کردم دیدم از راضیه پیامک دارم ساعت سه بعداز ظهر پیامک داده بود. چشام از حدقه زد بیرون دیدم پیام داده" من با هیئت مسجد محل اومدم قم اگه میتونی بیا حرم ببینمت". باور کنید انگار خدا درهای بهشت رو برام باز کرده اینقدر خوشحال شدم. سریع بهش زنگ زدم اما متاسفانه میرفت روی پیغام گیر صبر کردم و یه ساعت دیگه دوباره زنگ زدم بازم جواب نداد بهش پیام دادم " راضیه باور می کنی امروز یادت بودم و داشتم برنامه سفر رو میریختم که بیاییم و رو سرت آوار بشیم ؟ کجایی چرا جواب همراهت رو نمیدی ؟" بازم جواب نداد یه ساعت بعد زنگ زدم خوشبختانه جواب داد. گفت ما تو حرم هستیم و امروز صبح رسیدیم گفتم سریع ساکت رو بردار آماده باش میام دنبالت هی تعارف کرد و گفت نه نمیشه و شما بیا حرم ببینمت خلاصه با هزار خواهش و تمنا راضیش کردم که بره اقامتگاهش و همونجا منتظر باشه تا همسرم بره دنبالش و شام رو بیاد پیش ما... تا اینا از حرم برن محل اقامت و همسر منم بره دنبالش شد ساعت 11 شب! اما من وهمسرم خوشحال بودیم چون واقعا نیاز داشتیم تو این فروپاشی ذهنی و روحی یکی بیاد و ما رو این وضعیت نجات بده... راستی پسرمم از صبح سه شنبه از طرف دانشگاهشون رفته بودند نیاسر و تا پنجشنبه برنمی گشتند واقعا تنها بودیم و این تنهایی داشت اذیتمون می کرد اما با اومدن راضیه انگار خدا بهمون یه عنایتی کرده که کمتر به فکر ماجراهای روز سه شنبه باشیم و جالب تر اینکه ما دیگه تهران نموندیم و عصر سه شنبه برگشتیم قم
تا ساعت حدود یک نشستیم و از گذشته حرف زدیم و راضیه هم انگار نه انگار که شش سال از فوت همسرش میگذره و تازه همسرش رو از دست داده بازم اشک ریخت و بی تابی کرد ما که خودمون داغون بودیم اما سعی کردیم دلداریش بدیم و با زدن حرفای دیگه ذهنش رو از این مسئله دور کنیم... همسرم رفت خوابید اما من و راضیه تا ساعت 3 بیدار نشستیم و حرف زدیم... فردا صبحش بعد از خوردن صبحانه رفتیم سمت بازار و گشت و گذار اطراف حرم و بعد از نماز ظهر راضیه میخواست برگرده اقامتگاهشون بازم اجازه ندادم دوباره برای ناهار برگشتیم خونه و دورهم یه ناهار مفصل خوردیم و بعداز یه استراحت مختصر بعداز ظهر هم رفتیم جمکران و نماز مغرب و عشا رو خوندیم و خواستیم برگردیم خونه که دیگه راضیه امتناع کرد و گفت حتما باید برم حرم و با دوستام برگردم اقامتگاه چون فردا صبح بعداز نماز باید بریم به سمت کاشان و مشهد اردهال و به این ترتیب حدودای ساعت 9 شب از هم جدا شدیم و هر کسی رفت سی خودش .
داشتم فکر می کردم درسته این روزا خیلی حالمون بده و با اندک مسئله ای من دو سه روز از خواب و خوراک میوفتم و اشکمه که بند نمیاد و همش جاریه و بسیار عصبی میشم اما خدا هم حواسش بهمون هست هراز گاهی یه امورات این شکلی میذاره سر راهمون تا حواسمون از مسئله اصلی پرت بشه مثل اومدن راضیه درست روزی که من ساعت ها بی تابی کرده بودم
یا دو هفته پیش یهو زنداداشم و با دوتا خواهراش و داداشش و زن داداشش از مشهد بر می گشتند و تصمیم گرفتند یه شب رو هم قم بمونند و به این ترتیب یه روز و یه شب رو مهمونمون شدند و ما رو از تنهایی درآوردند
یا ماهها بود برای ماشین جدید ثبت نام کرده بودیم و هرچی منتظر مونده بودیم که تحویل بگیریم اما خبری نبود اما درست همون روزی که نوبت دکتر داشتیم بهمون وقت دادند که بریم کرمان خودرو و ماشین رو تحویل بگیریم و قبل از اینکه بریم مطب دکتر رفتیم و ماشین رو تحویل گرفتیم و با ماشین جدید برگشتیم خونه
و یا اینکه تو این کسادی بازار خودرو یهو یه مشتری خوب برای ماشین قبلی پیدا بشه و ما رو از نگرانی جور شدن پول خودرو جدید رها کنه
یا عفت دختر دختر عمه مامانم که مشهد ساکنه بعداز سالها بهم پیام بده و بگه من اومدم قم خونه خواهرم هستم بیا بینمت و منم بال دربیارم از دیدنش و برم و ساعت ها کنار خودش و خواهرش بشینم و درد دل کنم و یاد خاطرات کودکی و جوانی رو زنده کنیم
علیرغم اینکه بسیار شاکی هستم از خدا و تقدیراتش اما ایمان دارم که همه اینا بی حکمت نیست میخواد بهمون گوشزد کنه درسته گرفتاری اما حواسم بهت هست
این همه امیدواری قبل از سال با یه حرف دکتر دود شد رفت رو هوا
از دیروز فقط دلم میخواد تنها باشم و یه گوشه بشینم و به بخت و اقبال و سرنوشت خودم اشک بریزم
از روز سه شنبه باید دور جدید شیمی درمانی رو با دوز بالاتر و افزایش دارو شروع کنیم
دیگه واقعا فکر میکنم خدا هیچ توجهی به دعاها و التماس های من و اطرافیان نداره و خواست خودش مهمه! چکار می تونم بکنم جز صبررررر
الان که دارم این پست رو می نویسم یک لیوان چای ایرانی خوشرنگ با کلمپه (سوغات کرمان) کنار دستمه و مست از رنگ و بوی چای ایرانی و عطر دل انگیز کلمپه کرمانی هدیه زن عمو جانم هستم
پریروزا پسرعموم با همسرم تماس گرفته و گفته الوعده وفا طبق قولی که دادیم داریم میاییم خونه تون. به اتفاق خانمم، مادرم ، خواهرم و خاله ام. البته اول میریم زیارت بعد از نماز ظهر برای ناهار میاییم. خیلی خوشحال شدم. با این وعده یهو پرتاب شدم به 32 سال پیش . وقت کنکور بود یکسال بود که می خوندم سال اول که سال دیپلمم بود رو خیلی سرسری امتحان دادم اما سال دوم سعی کردم وقت بیشتری بذارم. من و پسر عمو و یکی از پسرای فامیل که اسمش محمدعلی بود باهم رفتیم دانشکده فنی کرمان که محل برگزاری آزمون بود (هر سه تامون بنا به نسبت فامیلی که داشتیم نام خانوادگی مون یکی بود) پسر عمو و محمدعلی به خاطر حضور در جبهه و جنگ درس رو رها کرده بودند و حالا بعداز جنگ می خواستند ادامه تحصیل بدهند هر دو از من 5 یا 6 سال بزرگترند. بعداز آزمون دوباره باهم برگشتیم منزل. هر سه مون نا امید بودیم و از سخت بودن کنکور گلایه داشتیم اون سال کنکور دو مرحله ای بود و ما هر سه مرحله اول رو قبول شده بودیم و رفته بودیم برای مرحله دوم ولی من یکی حداقل به قبولی مرحله دوم زیادامیدوار نبودم. نتایج که اومد در کمال شگفتی هر سه قبول شده بودیم. من زمین شناسی قبول شدم، پسرعمو نیروی هوایی (خلبانی)و محمدعلی پزشکی!!! محمدعلی سال قبل کنکور داده بود و پرستاری قبول شده بود ولی بهش برخورده بود و می گفت من یکسال جون کندم و درس خوندم حالا برم چهار سال تو دانشگاه درسای سخت پزشکی رو بخونم و بعد از فارغ التحصیلی یه دکتر بیاد بهم دستور دارویی بده ؟؟ اصلا و ابدا تو کتم نمیره . برای همین موهای سرش رو سه تیغه تراشیده بود که روش نشه با این کله بره بیرون از خونه . یکسال تو خونه نشست و خوند برای پزشکی. تو این یکسال حتی پدر و مادرش می گفتند ما به ندرت می بینیمش فقط برای دستشویی و اجابت مزاج از اتاقش بیرون میومده با این همت و تلاش شد یه پزشک عمومی حاذق که کل فامیل قبولش داشتند بخشی از کارش رو تو بیمارستان انجام وظیفه می کرد وبخشی رو هم اختصاص داده بود به مردم شهرستان خودمون که بهشون تعلق داشت. بسیار خوش اخلاق و شوخ طبع بود به طوری که اگه تو یه مجلسی حضور داشت اون مجلس یه مجلس بزم و شادی و خنده بود. شوخ طبعیش اینقدر زیبا و قشنگ بود که همون اتفاقات روزمره رو چنان با مزه و با هنرمندی تعریف می کرد که طرف از خنده روده بر میشد هیچ وقت با این شوخ طبعیش به کسی توهین نکرد که باعث خنده دیگران بشه صدای خیلی خوب و گیرایی داشت و آخر مهمونی حتما یه دهن برای حضار می خوند. خدارحمتش کنه متاسفانه خیلی زود از بین ما رفت و در جوانی حدود 5 سال پیش در اثر بیماری قلبی خیل عظیمی از دوستدارانش رو شوکه کرد. 
پسر عمو هم که بعد از اتمام درس در هواپیمایی ماهان مشغول شد و یکی از خلبان های زبده ماهان شد. الان هم بعد از بازنشستگی از ماهان با یکی از شرکت های هواپیمایی خصوصی دیگه قرارداد داره و مدام در پروازه.این جمله رو که نوشتم یه مرور کردم دیدم فامیل ما هواپیمایی ماهان رو قرق کرده اند حداقل 4 یا 5 نفر از فامیلای نزدیک رو میدونم که خلبان ماهان هستند واقعاچرا؟ شوق پرواز داریم !؟؟؟
منم که زمین شناسی خوندم در رشته خودم در یکی از شرکت های دولتی استخدام شدم و الان در خدمت شما مخاطب عزیز هستم. با خودم فکر می کنم سرنوشت ما سه تا چقدر متفاوت از هم رقم خورد هر سه نفر بایک نام فامیلی در روزنامه رسمی جزو قبول شدگان کنکور بودیم و در نهایت هر کدام به یه سمتی رفتیم
خب برگردیم به اصل موضوع!
دوتا عمو دارم که از قدیم الایام با بچه های عمو بزرگه (خدارحمتش کنه) عیاق تر بودیم و بیشتر باهم بودیم. همه دخترعموها و پسر عموها تو یه رنج سنی بودیم و از بودن در کنار هم و بازی کردن و روز رو تو حیاط بزرگ خونه شون به شب رسوندن خاطرات خوشی رو برامون ساخته و هر وقت به هم میرسیم از یادآوریشون کلی لذت می بریم و میخندیم
چهارده سال پیش بعداز یکسال اقامت در کرمان دوباره تصمیم گرفتیم برگردیم قم! وسایل رو با بار فرستاده بودیم و خودمون هم با ماشین خودمون برگشتیم همه چی قاطی شده بود انتقال من از اداره کرمان به قم، اسباب کشی و عروسی دختر داداشم! همه همزمان شده بودمن باید اول مردادماه خودم رو به کارگزینی اداره معرفی می کردم اول مرداد عروسی دختر داداشم بود. وسایل رسیده بود و کارگرا وسط سالن روی هم تلنبار کرده بودند قرار بر این بود بریم تهران عروسی رو برگزار کنیم و برگردیم برای چیدمان وسایل. یهو همین پسرعموم زنگ زد و گفت ما الان جمکران هستیم و می خواهیم با عمو و بقیه همراهان بیاییم هم دیدنتون هم خونه جدید رو ببینیم هم یه استراحت مختصر بکنیم و راهی تهران بشیم و آماده بشیم برای عروسی دختر داداشتون اون موقع هم خیلی خوشحال شدم چون عمو و زن عمو اولین بار بود میومدن خونمون . یادش بخیر اینقدر همه چی خنده دار شده بود یه گوشه از سالن رو خالی کردیم و مبلا رو چیدیم و یه روفرشی انداختیم وسط که بتونیم سفره بکشیم یادمه که من چایی رو دم کرده بودم اما حالا قندون رو پیدا نمی کردم که باهاش چای رو میل کنند هی عذر خواهی می کردم اما عموی خدا بیامرزم میگفت اشکال نداره عموجان همین خودش بعدها میشه خاطره و یادش می کنی و میگی یادش بخیر چه روزایی بود.ناهار رو از بیرون سفارش دادیم و با تمام متعلقات یکبار مصرف دورهم صرف کردیم .
دقیقا همین حرف عموجان شد اون روز شد یه خاطره باحال! حالا که دوباره دور هم جمع شده بودیم بدون عموجان دوباره یاد اون روز کردیم و هی گفتیم یادش بخیر
مهمونای عزیزم بعداز نماز و زیارت اومدن واسه ناهار و تا غروب باهم بودیم کلی خاطره تعریف کردیم و یاد قدیما کردیم. با خانم پسرعمو فامیل هستیم بنابراین خاطرات مشترک زیادی باهم داشتیم. زن عمو و عمو دختر خاله پسر خاله بودند در واقع زن عمو میشه دختر خاله بابام . خاله پسرعموم هم طبیعتا میشه دخترخاله بابا
که ایشون هم خاطرات زیادی از بابام داشتند و مدام برمی گشتندبه دوران کودکی شون و یاد اون روزا می کردند از آتیشایی که سوزونده بودند تعریف می کردند
موقع رفتن خیلی اصرار کردم که زن عمو و دخترعمو و خاله شون پیش ما چند روزی بمونند اما پسرعموم گفت فردا صبح اول وقت پرواز داره و باید حتما امشب برگرده تهران و آماده باشه برای فردا و خاله هم وقت دندون پزشکی داره و دختر عمو هم یه سری کار عقب مونده تو تهران داره بنابراین نمی تونستند بمونند و برگشتند
بعداز مدتها مهمونی که البته خیلی سنگین هم برگزارش کردم با وجود تمام خستگی ها و بدو بدوهاش خیلی بهم چسبید و حال و روحیه ام رو عوض کرد آخرشب با کمردرد و پادرد شدیدی که داشتم اما لبخند رضایت به وسعت همون نسبت فامیلی روی لبم بود
خدایا شکرت بابت همین دلخوشی ها و رضایت های به ظاهر کوچک
* راستی چند روزه وبلاگ ها باز نمیشه برای شماها هم همینه یا فقط من مشکل داشتم؟