شهریورماه شلوغ

این همه برو بیا و شلوغی تو شهریور امسال خیلی عجیبه! هم شهر به طرز وحشتناکی شلوغه هم ما خیلی عجیب شلوغ شدیم 

دو سه گروه برام مهمون اومد و حسابی درگیر مهمانداری شدم . تو شهریور دوسه تا سفر اجباری داشتم هنوزم ادامه داره...

 

ادامه مطلب طولانیه اگه حوصله ندارید نخونید... صرفا محض ثبت خاطره نوشتم 

ادامه مطلب ...

همین قدر مسخره؛ همین قدر لذت بخش

دیروز سامانه برق من می گفت خاموشی ساعت ۱۷ تا ۱۹ اتفاق میوفته! خاموشی این ساعت از روز منو به شدت کلافه میکنه دلیلش هم برای خودم نامشخصه! برای همین برای اینکه خونه نباشیم به همسر پیشنهاد دادم صندلی ناهار خوری  که پایه ش شکسته رو ببریم برای تعمیر تا ساعت 5 و 5 دقیقه خونه بودیم ولی برق نرفت... حالا اگه خونه مونده بودیم قطعا برق میرفت همین قدر مسخره !!! 

اول قرار بود بریم محله مبل سازان بدیم تعمیر کنند اما بعدش فکر کردم ببریم همونجا که خرید کردیم. فاکتور خرید رو برداشتیم و رفتیم سرای ایرانی... کارشناس چوب یه دفتر و دستکی انتهای سالن  داشت من نرفتم داخل وایسادم تو غرفه و مبل های یکی از یکی قشنگ تر رو تماشا کردم بعد از حدود یه ربع همسر برگشت و گفت انگار کارشناس اون شرکتِ سازنده الان نیست بیاد صندلی رو ببینه. قرار شد ظرف یکی دو روز آینده تماس بگیره بیاد خونه صندلی رو ببینه؛ کارشناسی کنه و هزینه رو اعلام کنه! مسئول غرفه گفته هزینه ایاب و ذهاب و تعمیر هم به عهده خودتونه. گفتم خب چرا بیاد درِ خونه!؟ ما که صندلی رو با خودمون آوردیم، تحویل بگیرند و بعد هم اعلام کنند هزینه اینقدر میشه پرداخت می کنیم بعد از تعمیر هم می‌آییم می بریم... همسر گفتش نه مثل اینکه قانونِ سرا اینه... 

همین قدر مسخره! فقط دوتا هزینه اضافی برای مشتری می تراشند. هزینه دوبار ایاب و ذهاب بیجا برای قوانین مسخره شون..

بعدش رفتیم قسمت لوازم خانگی و یه دور زدیم و از دیدن قیمت ها دود از کله مون بلند شد و بعد هم دست از پا درازتر برگشتیم...

تو مسیر برگشت هوا کاملا تاریک شده بود ماه هم بالا اومده بود. بدر کامل در اوج زیبایی و چون هنوز ماه پایین بود بسیار بزرگ و زیباتر دیده میشد. به همسر گفتم نگاه کن ماه کامله وقتی این ساعت از شب بشینی به تماشا واقعا لذت میبری از این همه شکوه و زیبایی!!! یهو یادم اومد که امشب خسوف کامل اتفاق میوفته گفتم کجا بریم خسوف رو ببینیم؟ نگاه کردم رو ساعت دیدم ساعت ۷ و هنوز یک ساعت مونده تا خسوف... من هم سردرد بودم دیگه نمیتونستم یه ساعت تو خیابون بمونم... برگشتیم خونه

دو سه دقیقه به ساعت ۸ باز یادم اومد به همسر گفتم فکر کنم الان خسوف اتفاق افتاده پاشو بریم رو پشت بوم و از دیدنش لذت ببریم... که همسر پنجره پذیرایی رو نشون داد و گفت نیازی نیست بیا اینجا جای من بشین و از دیدنش لذت ببر... نشستم روی مبل و دیدم به به دیگه چی از خدا میخوای میشه همین جا از این همه زیبایی لذت برد... پاشدم نماز آیات رو خوندم و دوباره نشستم روی مبل و نشستم به تماشای خسوف و یه عکس از پنجره گرفتم و تو واتس آپ استوری کردم و ری اکشن های جالبی از استوری دریافت کردم...(عکسش رو گذاشتم ادامه مطلب) یه سر هم به حیاط زدم و از اونجا هم خسوف که دیگه تقریبا نصفه شده بود رو تماشا کردم 

همین قدر لذت بخش!! دیگه نیازی نبود ماه رو از پشت بوم و پل طبیعت و  برج میلاد و ایستگاه توچال تماشا کنیم 


هفته گذشته عروسی پسر جاری تو کرمان دعوت بودیم اما به خاطر شرایط همسر که تازه دو روز بود شیمی درمانی شده بود عذرخواهی کردیم و نرفتیم تمام مدت دلم اونجا بود و واقعا دلم میخواست عروسی رو باشم مدتهاست که یه جشن نرفتیم و همش درگیر بیمارستان بودیم... یه روز بعدش همکارم که مجرد هست و به تازگی خونه خریده  زنگ زد و گفت همکاران میخوان بیان دیدنی خونه و یه دورهمی داریم شما هم بیایید... رفتم..‌. یه دورهمی خیلی دوستانه و صمیمانه با همکاران سابق که واقعا کم از یه عروسی نداشت از ساعت ۶ بعدازظهر تا ۹.۵ شب زدند و رقصیدند و مسخره بازی درآوردند... همین قدر لذت بخش!! روح و روان من تا چند روز از این دورهمی شاد بود... دست همکاران درد نکنه که با گذشت حدود ۸ سال جدایی ازشون هنوز من رو در جمع خودشون می پذیرند


پی نوشت:  کامنت یکی از دوستان تو پست قبلی منو به فکر فرو برده که نکنه جوری می نویسم که آه از نهاد مخاطبم بر بیاد، حسرت بخوره، فکر کنه دارم فخر می فروشم، تکبر دارم و ... که همه اینا آفت زندگی دنیا و آخرت محسوب میشه... دوست دارم نظر اونایی که نوشته های من رو تو این سالها خوندن در این مورد بدونم 


بعدا نوشت:  یادم رفت بگم همون شبِ ماه گرفتگی ساعت ۱۱.۵ خاموشی رو زدیم و خوابیدیم همسر به سرعت خوابش برد اما من بیدار بودم تا ساعت ۱۲.۱۵ که یهو دیدم پذیرایی با یه نور زیاد روشن شد بعدش هم یه صدای بلند تیراندازی  اومد از جا پریدم و نیم خیز شدم که ببینم چه خبره؟ دیدم تی وی روشن شده و داره سریال روزی روزگاری پخش میشه دقیقا صحنه درگیری دزدان و تیراندازی به سمت هم بود. همسرم چنان شوکه شده بود از جاش تکون نمیخورد فقط میگفت چی شده؟ اسرائیل حمله کرده؟ 

گفتم نه آروم باش تی وی روشن شده سریع پاشدم از برق کشیدمش. همسرم نیم ساعتی طول کشید تا حالش جا اومد همش میگفت بخدا فکر کردم نیروها ریختند تو خونه و دارن تیراندازی میکنند

انگار دستمون خورده روی کنترل، یا  یادآوری پخش سریال فعال شده یا ساعت روشن شدن تی وی !!! همین قدر مسخره 

 

ادامه مطلب ...