سفر به سرزمین وحی

الان که دارم این پست رو انشاء میکنم در مسیر فرودگاه بین المللی  امام هستیم

باورم نمیشه، قرار بود یکشنبه بریم به پابوس امام رضا (ع)  اول دی بلیط رفت و برگشت و هتل رو رزرو کردیم اما ناغافل ورق برگشت و راهی سفر حج شدیم 

قربون امام رئوف برم که خواسته منو اجابت کرد و این سفر رو در عین ناباوری ردیف کرد 


چند روز پیش همسرم با یه حالت حزن و اندوهی  گفت دوستان دفتر، 21 ام دارن میرن عمره چقدر دلم میخواست منم میرفتم.  بی درنگ بهش گفتم خب چرا به آقا نگفتی دلم میخواد بیام گفت خیلی دیره میدونم نمیشه و جواب رد شنیدن اینجور مواقع حزن انگیزتر از نرفتنه.  گفتم حالا بگو شاید فرجی شد 

عصری که رفته بود دفتر درخواستش رو مطرح کرده بود و آقا هم بلادرنگ سپرده بود که اسمش رو بذارن تو لبست  !! 

از اون طرف یکی از دوستان با معرفتش گفته بود خب میگفتی میخوام خانمم رو هم بیارم!!!  همسر هم گفته بود خواسته خودمم رو با هزار این پا و اون پا کردن مطرح کردم دیگه خانمم واقعا محاله ایشون هم گفته بود خودت نظرت چیه دلت میخواد باشه یا نه؟  گفته بود که من از خدامه 

دوست بامعرفت هم گفته بود پس کارت نباشه تا فردا شب بهت خبر میدم 

هیچی دیگه منم از شوق این خبر یک شب تا صبح بیدار موندم و  امام رضا رو التماس کردم اجازه بده من این سفر رو برم 

فردا شبش حدودای ساعت ده شب تماس گرفت و گفت مدارک خودت و خانمت رو سریع بیار تا کارهاش انحام بشه 

حالا تصور کنید حال منو!!! 

آرزو میکنم اگه واقعا این سفر رو دوست دارید حال منو تجربه کنید.اونم  یهوویی،  بی هوا،  در حالی  که بعد از آخرین سفر حج دیگه حتی تصورش هم برات سخته که دوباره قسمتت بشه رو تحربه کنید 

اگه خدا بخواد تاخیری تو برواز نباشه ساعت 6.5 صبح به سمت جده پرواز خواهیم کرد سفرمون ده روزه هست 


اگه دسترسی به نت داشته باشم حتما میام و می نویسم


کامنتهای دو پست قبلی رو هم بعد از سفر تایید میکنم 


نایب الزیاره همه اوناییکه که میان اینحا رو میخونند خواهم بود 


خب ما رسیدیم فرودگاه فعلا خدانگهدار  


**×*********************************

روز اول:  یه اتفاق خنده دار و البته حرص درار

پرواز ما طبق برنامه اعلام شده به جده بود اما مهماندار گفت از سمت مدینه میریم جده اگه سعودیا اجازه بدن مسافرا پیاده میشن والا باید بریم جده 

فرودگاه مدینه که نشستیم خدا خدا می کردیم اجازه ورود به مدینه صادر بشه اما خلبان اعلام کردکه نیم ساعت تو مدینه توقف داریم  

انگار یه هواپیمای ایران ایر تو مدینه چند روز خراب بوده باید با پرواز ما دو سه تا قطعه برای تعمیر میاوردن :|  

تا قطعات رو از هواپیما خارح کردند 45 دقیقه طول کشید ما هم عصبانی تو هوای دم کرده هواپیمانشستیم 

دوباره نیم ساعت  به سمت جده پرواز کردیم و بعد از دوسه ساعت الافی تو فرودگاه جده سوار اتوبوس شدیم و حدود 7 ساعت طی مسیر کردیم تا رسیدیم مدینه 

همین قدر مسخره همین قدر خنده دار!!! 

دقیقا ساعت 7 شب به وقت مدینه رسیدیم هتل یعنی چیزی حدود 13ساعت تو مسیر بودیم واقغا دیگه برای هیچ کس رمقی نمونده بود 

از این قوانین مسخره و دست و پا گیر عربستان همه به تنگ اومده بودند تو فرودگاه هم که کلی اذیت کردند تا اومدیم بیرون 

البته که من به خودم قول دادم حالا که اینحوری این سفر برام رقم خورده نق نزنم و نهایت استفاده رو از لحظه لحظه سفر ببرم فقط، اینجا نوشتم که به یادگار بمونه

امروز رو به طور کل از دست دادیم و نوفیق زیارت ازمون سلب  شد ان شاءلله روزهای بعد جبران بشه 


ساعت به وقت مدینه 23.00 و به وقت ایران 23.30

******×**********************************

سال 91 که رفتم تمتع سه تا خانم بودیم که مجردی اومده بودیم حج برای همین واقعا آزادبودیم هرساعت از شبانه روز که میخواستیم میرفتیم زیارت واقعا عشق میکردیم با این حالمون. از کجا این حرف رو میزنم!؟ از اونجایی که خانمایی که با همسرانشون  بودند مدام بهمون میگفتند خوش به حالتون ما باید با مردامون بریم و باهاشون برگردیم نه اجازه میدن بیشتر بمونیم نه اجازه میدن خودمون به تنهایی بریم.  یادمه هشت روز مدینه بودیم هر هشت شب توفیق رفتن به روضه رضوان رو پیدا کردیم.  دقیقا ساعت 12 شب میرفتیم و ساعت 2 نیمه شب برمی گشتیم هتل  خیلی اذیت می کردند  تا میرسیدم روضه ولی خوبیش به این بود که میرفتیم تو صف وایمیستادیم و تیکه تیکه میرفتیم جلو 

اما امسال از روز ورود فقط دیروز تونستیم بریم روضه رضوان چون سع. ود. یا به شدت سختگیری میکنند و قانون گذاشته اند که مدیر هر کاروان باید اسامی رو بده و اونا هم یه ساعت رو میگند و باید طبق لیست و بر اساس تعداد اعلام شده سر ساعت  تو صحن مسجدالنبی تو صف وایسی و هزارتا پیچ و خم رو عبور کنی و به دستورشون بشینی و پاشی تااااا برسی به روضه 

خدا به راه راست هدایتشون کنه بعد از این همه آزار و اذیت و تو صف معطل شدن، به محض ورود به مسجد هزارتا مامور زن همچون شمر ذی الجوشن مدام داد و فریاد که 

یالا یالا زود زود 

خانوم خانوم احترام 

خانوم خانوم بیرون  

واقعا آدم از استرسی که این اجنه به آدم وارد میکنن یادش میره که کجا اومده؟  برای چی اومده؟  درخواستش چی بوده؟ 

جون تجربه قبلی داشتم و میدونستم این اجنه اجازه هیچ کاری رو نمیدن به محض اینکه پام رو گذاشتم روی فرش های سبز رنگ مسجد که نشونه حد و حدود مسجد زمان پیامبر هست بعد از سلام بلافاصله وایسادم به نماز و دو رکعت رو به نیابت از همه ملتمسین به سرعت خوندم  .  تمام نشده بود یه غول سیاهپوش بالاسرم ظاهر شد بلافاصله بلند شدم و به نشانه اطاعت راهی شدم 

دوباره از غفلت اجنه استفاده کردم و قاطی گروه تازه وارد شدم و دو رکعت دیگه خوندم.  هرچی التماس کردیم که احازه بدن یه خورده بریم جلوتر لااقل منبر و قبر پیامبر رو زیارت کنیم نذاشتند با بی رحمانه ترین شکل ممکن باهات برخورد میکنه   و بی حرمتی میکنه 

اول تا آخرش فکر کنم  حدود سه دقیقه تو مسجد حضور داشتیم.  سال 91 با اینکه موسم حج تمتع بود و به مراتب شلوغ تر من هر هشت شب تونستم کنار هر ستون مسجد دو رکعت نماز بخونم اما امسال یادم نمیاد آیا حاجتم رو  تو نستم  به زبون بیارم یا نه!؟ 

و بازهم میگم خدا اصلاح شون کنه سال های گذشته یه ساعتی رو به خانما اختصاص میدادن برای زیارت قبرستان بقیع اونم از پشت پنجره های مشبک اما امسال حتی اجازه نمیدن اون پایین کنار دیوار توقف کنی  و یه سلام بدی.  نمیدونم چه حکمتی هست که  اماکن متبرک و بسیار مهم ما مسلمونا افتاده دست وهابیای...  که بدعت فراوان تو دین گذاشتند و همه چی رو شرک میدونن 


خدایا میشه بقیه غیبت امان زمان رو به ما ببخشی و ما شاهد ظهورش باشیم!؟؟؟ 


از نیمه های شب یهو یه حالت خفقان تو گلوم احساس میکنم همش خدا خدا می کردم سرما نخورده باشم اما تا این ساعت که دارم پست رو به روز میکنم (ساعت 22 به وقت مدینه)  لحظه به لحظه دارم بدتر میشم 

فردا باید بریم زیارت دوره (شهدای احد، قبرستان ابوطالب،  زیارت حمزه شهید، مسجد قبا و...) 

روز پنحشنبه هم محرم شیم بریم مکه 

خدا کنه سرماخوردگی ام مثل قبل نباشه والا نمیدونم بقیه سفر چی پیش خواهد اومد 

لطفا برام دعا کنید این سرما خوردگی زمین گیرم نکنه

تکمیل پست مشاوره

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مشاوره

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

هردم ازاین باغ بری می رسد

سلام دوستان عزیز از همگی عذر میخوام 

میدونم این مدت فقط ناله کردم و همه رو ناراحت و نگران ولی چه کنم که روزگار غدار دست از سرم بر نمی داره 

بعد از سی سال کار کردن و رنج خوردن و نون حلال خوردن باید اول آسایش و آرامشم باشه تازه اول بدبختی ها و رنجهام شده 


یه مشکل و گرفتاری خیلی بزرگ برام پیش اومده که کل زندگیم رو در هم پیچیده تو رو خدا برام دعا کنید به خیر بگذره 

الان چهارماهه یه چشمم خونه یه چشمم اشک خودم اینقدر ایمان و اعتقادم ضعیف شده که دیگه حتی نمیدونم دعا کردن چه جوریه !!

همسر حال چندان خوبی نداره چهار جلسه شیمی درمانی رو انجام داده و چهارشنبه جلسه پنجم باید انجام بشه بثورات پوستی به طرز وحشتناکی تمام بدنش رو درگیر کرده به طوری که شب تا صبح از شدت درد و خارش خوابش نمیبره و برای تسکین دردها و خارش ها مدام زیر دوشِ 

دو ساله دارم درد و رنج همسر رو می بینم و دم بر نمیارم دیگه این وسط این مشکل چی بود افتاد وسط زندگیم !؟ خدایا چرا !؟


تو همه این مدت فقط یه مسئله به اندازه چند ساعت خوشحالم کرده و اونم رتبه آوردن پسرم تو دانشگاه تهران و علامه طباطبائی هست و بس 

خدایا چرا دست از سرم بر نمی داری . تاوان کدام گناه و اشتباه رو دارم میدم من که همیشه سرم بالا بوده و دستام به سوی آسمون بوده  و شکرگزاری کردم و هیچ وقت گله و شکایتی نکردم !  الان چرا باید اینجور بهم ظلم بشه و شاهد رنج و درد عزیزانم باشم 

خدایا چرا این دنیا تموم نمیشه  !؟؟؟


دل جامانده من :(

سلام دوستان عزیز و همراهان همیشگی ام 

بابت نبودنم این چند وقت عذر میخوام 

اتفاقات زیادی افتاده که حقیقتش حوصله نوشتن ندارم چون نمی خوام زیاد درگیرش بشم فقط خیلی خلاصه وار میگم

+ دوره جدید شیمی درمانی همسر دوباره از 19 تیرماه شروع شده و اینقدر دوز دارو بالاست که از همین جلسه اول بثورات پوستی به شدت خودش رو نشون داده دست و پاهاش مثل قبل می ترکه و ازشون خون میاد. تمام صورتش بیرون ریخته و مثل جزامیا شده  روی سینه و پشتش پراز دمل های چرکی و خونی است تو این گرما تصور کنید چه وضعیتی داره خدا خودش رحم کنه بتونه این یکسال شیمی درمانی رو تحمل کنه به منم صبر و تحمل بده 

+ یه سفر با همسر رفتیم کرمان خواهر شوهر 6 شب آخر محرم رو روضه داشت به اصرارشون سه شبش رو  رفتیم (متاسفانه بلیط هواپیما گیرمون نیومد به ناچار با ماشین خودمون رفتیم)خیلی خوب بود خیلی! چون همه اقوام رو دیدیم.روحیه تازه ای گرفتیم  اما برگشتنی نزدیک یزد ساعت 2 صبح ماشینمون خراب شد.به هزار مصیبت و با کمک امداد خودرو و جرثقیل خودمون رو رسوندیم یزد. نمایندگی ایران خودرو تشخیص داد شمع های ماشین یکیش شکسته و زده سر سلیندر رو خراب کرده بنابراین باید چند روزی ماشین بخوابه تا درست بشه (یک ماه قبلش شمع های نو انداخته بودیم )تازه ماشین نو هست و فقط دوسال کار کرده و همسر هم بسیار به ماشین حساسه و مثل یه بچه ازش نگهداری میکنه و رسیدگی می کنه . ماشین رو یزد گذاشتیم و خودمون با اسنپ برگشتیم تهران. 

+ شنبه 20 مرداد جلسه دوم شیمی درمانی سپری شد. با این وضعیت و حال روز همسر حالا از یزد هی زنگ میزنن بیایید ماشین رو ببرید آماده هست. بازم هرچی تلاش کردیم بلیط هواپیما گیر نیومد حتی به یکی از نزدیکان که خودش خلبان هست هم سپردیم متاسفانه بلیط نبود(واقعا نمیدونم چی سر حمل و نقل هوایی، ریلی و جاده ای اومده که هیچ وقت بلیط نیست) به ناچار نشستم پشت سیستم مترصد اینکه یه کنسلی قطار پیدا کنم برای یکشنبه قطار یزد رو بگیرم. که خب با این تلاش بی وقفه یه کنسلی پیدا شد و همسر طفلکی با قطار درجه 2 شش تخته ساعت 11.30 شب راهی یزد شد روز بعد هم دوباره بلافاصله سوار ماشین شد و ساعت 15 عصر قم بود(19 میلیون تومان ناقابل هزینه تعمیر ماشین شد. خاک برسرشون با این کیفیت ماشین هاشون) 

+ سال گذشته این موقع از ماه صفر راهی سفر اربعین شدم.یادتونه با چه شوق و ذوقی اومدم از اتفاقات عجیبی که افتاد و من یهویی کربلایی شدم نوشت؟ (این پست، این پست ، این پست، این پست، این پست و این پست ) وای خدا چه حالی داشتم سال گذشته! روی زمین راه نمی رفتم بی مقدمه و بدون اینکه حتی از قبل قصد سفر داشته باشم همه چی یهویی دست به دست هم داد که من این سفر زیبا و معنوی رو برم اما امسال با این که از اردیبهشت ماه تمام مدارکم رو داده بودم به عوامل موکب و تا قبل از تاسوعا و عاشورا عزمم جزم بود برای رفتن اما بعداز دریافت جواب پت اسکن همسر دکترش گفت باید دوباره شیمی درمانی رو سریع تر شروع کنیم و به این ترتیب امام حسین برات کربلای منو خط زد و من رو تو ایران پایبند کرد اکثر همراهی های پارسال خداحافظی کردند و الان اون ور مرز دارن با شوق و ذوق میرن سمت نجف و کربلا اونوقت من نشستم پشت سیستم آه میکشم و اشک میریزم . 

+ روز دوشنبه پسرم با پسرخواهرم از تهران راهی کربلا شدندبرای خدمت در  موکب نجفی ها واقع در مسجد سهله. با رفتنشون من تنها شدم.  کلی دلم گرفت و گریه کردم  یاد پارسال افتادم که این موقع چقدر شوق و ذوق داشتم برای رفتن به اربعین اما امسال...در همین حال نزار ایتا رو باز کردم دیدم مریم خانم هم با یه پیام بلند بالا و با عذرخواهی از اینکه نتونسته تلفنی یا حضوری خداحافظی کنه خداحافظی کرده. اون موقع که من پیامش رو باز کردم قطعا از مرز رد شده بود دیگه های های گریه کردم و گفتم خدایا حکمتت رو شکر واقعا نمیدونم چطور یهو همه چی جور میشه اما وقتی همه چی جوره اون اتفاق نمیوفته کلا هیچ وقت دنیا بر وفق مرادت نیست

بعضی روزها مداحی محمد حسین پویانفر رو که میخونه "من ایرانم و تو عراقی چه فراقی چه فراقی" گوش میدم و گریه می کنم. این دل وامونده رو چه کنم که بد جور گره خورده به موکب و روزهای حضور در عراق 

+ دوستان ببخشید که نرسیدم بهتون سر بزنم . واقعا اوضاع بدی دارم. تو رو خدا برام دعا کنید. برای همسرم دعا کنید. دعا کنید شیمی درمانی بیشتر از 4 یا 6 جلسه نشه که اگه بشه نمیدونم چی به سرش میاد با این دوز بالای دارو. برای پسرم و همه زائرین دعا کنید به سلامت برگردند

مشهد یهویی!

سلام 

از داخل هواپیما این پست رو میذارم 

بنا به پیشنهاد دخترم یهو تصمیم گرفتیم تاسوعا و عاشورا رو در مشهدالرضا باشیم 

بماند که به خاطر این تصمیم سه بار بلیط گرفتم و کنسل کردم و به اندازه یه بلیط رفت و برگشت جریمه دادم


دعاگوی همه عزیزان خواهم بود 


از همگی التماس دعا دارم 


روز اول : ساعت ۲ بعد از ظهر رسیدیم مشهد.  ساعت ۳ اتاقمون رو  تو هتل هاترا تحویل گرفتیم 

هتل توبازار سرشور واقع شده و فاصله چندانی با حرم و باب الجواد نداره میشه پیاده رفت و آمد کرد 

چه خوبه که هوای مشهد خنکه ! از تهران چند درجه خنک تره. امشب که هوا عالی بود بعد از یه زیارت دلچسب و اقامه نماز جماعت.  کلی پیاده روی کردیم و تو صحن های حرم چرخیدیم و دسته های عزاداری رو تماشا کردیم

راستی رفتیم چایخونه حضرت و یه چای عالی هم خوردیم جای همه دوستان خالی. این همه اومده بودم مشهد ولی هیچ وقت چایخونه رو نرفته بودم. چایی خیلی چسبید. خیلی محیطش باصفا و جالب بود 

تو مسیر از یه مغازه یه صندل خریدم و از شر کفش های زیبا اما مزخرف خلاص شدم بس که راه رفتیم دوتا از انگشتام تاول زده


از خیر غذای نذری که دو کیلومتر صفش بود گذشتیم و با خرید نان بربری تازه و پنیر لیقوان و گوجه گیلاسی و خیار اومدیم هتل یه شام شاهانه خوردیم 

الان ساعت ۲۳:۵۱  خسته و کوفته با دوتا تاول گنده روی انگشتای پام  میخوام بخوابم امید که خوابم ببره که بتونم فردا رو با انرژی بیشتری سپری کنم...


روز دوم : قبل  از ظهر تو خیابان امام رضا(ع) دسته های زنجیر زنی رو تماشا کردیم حدود دو ساعت اونجا بودیم صف هیئت های زنجیره زنی تمام نشد 

برای نماز مغرب و عشا یکساعت قبلش رفتیم تو صحن پیامبر اعظم نشستیم.‌بعد نماز اعلام کردند خطبه خوانی تو صحن اجرا میشه و چقدر قشنگ بود خطبه خوانی توفیقی بود برامون. فکر میکنم از شبکه یک و سه سیما زنده  پخش میشد 

ساعت ۹.۵ از حرم اومدیم بیرون رفتیم نونوایی دیروز که یه نون بربری بخریم که دیدیم یا خدا یه صف طویل تو خیابون بستند رفتیم جلو بپرسیم چه خبره گفتند نون صلواتی. غذای نذری هم صفی به مراتب شلوغ تر از  دیشب به صورت مارپیچی تشکیل شده بود. خیلی دیر وقت بود و نونوایی ها دیگه پخت نداشتند وایسادم تو صف که یه دونه نون بگیریم حدود یک ساعت وایسادم فقط دومتر رفتم جلو!! بی خیال شدیم و برگشتیم سمت هتل تو مسیر هرچی نونوایی بود رو سر زدیم بسته بود. رستوران هتل هم که تا ۱۰ باز بود به ناچار رفتیم کترینگ روبروی هتل و یه قورمه سبزی خوردیم و برگشتیم . انگار قسمت نیست غذای نذری بخوریم 

آهان صبح که داشتیم تو آسانسور میرفتیم رستوران تا صبحانه بخوریم دیدیم تو کوچه یه زن و مرد دارند آش رشته پخش می کنند. دقیقا اون موقع که ما نمی خواستیم دسترسی به آش خیلی راحت بود 

شب عاشوراست دوستان اگه اشکی از گوشه چشمتون چکید من رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید


روز سوم روز عاشورا: مشهد یکپارچه عزاست در تمام خیابان های منتهی به حرم تردد ماشین ممنوعه و فقط سیل جمعیت و دسته های عزاداری خیابون‌ها رو سیاه پوش کرده  

نماز ظهر و عصر رو در دارالمرحمه خوندیم 

نماز مغرب و عشا رو در صحن پیامبر اعظم 

زیارت رفتن تقریبا ممکن نیست مگر به وقت اذان صبح که اونم واسه ما مقدور نیست 

غذای نذری رو که روز اول گفتم صف کیلومتری داشته غذای خود حرم بود که دوشب بی خیالش شدیم اما دیشب دخترم گفت من اگه از غذای تبرکی حرم نخورم تو دلم میمونه بنابراین بلافاصله بعد از نماز رفت تو صف و بعد از یکساعت با یه قورمه سبزی برگشت . جای دوستان خالی چقدر هم خوشمزه بود 

منم تو این فاصله رفتم تو صف نونوایی و یه دونه نون خریدم که اگه احیانا غذا تموم شدو بهش نرسید  لااقل نون رو داشته باشیم که خوشبختانه هر دو دست پر برگشتیم 

تو مسیر هتل چندتا کتف کبابی هم خریدیم و اومدیم هتل 

راستی عصر یه نیم ساعت خوابیدم  همون نیم ساعت، شد بلای جونم که بهانه ای باشه خواب شبانه از سرم بپره! تا هوا روشن شد بیدار بودم (بی خوابی واقعا برای من یه معضل شده)  بعد هوا که کاملا روشن شد با یه چشم بند خوابیدم که نور روز اذیتم نکنه همین مقدار هم که خوابیدم همش خواب های آشفته دیدم  ساعت ۹ هم بیدار شدم الان هم بی حال و بی رمق دارم می نویسم. 

 چقدر اذان صبح مشهد زوده فکر کن ساعت ۱۲.۵ بخوابی ساعت ۲.۴۵ اذانه ساعت ۴.۲۷ هم طلوع آفتاب 

امروز قراره یه سر به بازار رضا بزنیم.

 پاشم برم که امروز نهایت استفاده رو ببریم که فردا روز وداعه

مشگین شهر و طبیعت بکرش

صبح دوشنبه 11 تیرماه ساعت ۴ صبح راه افتادیم به سمت مشگین شهر و از بزرگراه غدیر طی مسیر کردیم صبحانه رو تو کمربندی قزوین، یه جای باصفا و خنک خوردیم و چقدر هم چسبید 

تو مسیر هم هر جا خسته شدیم وایسادیم و خوراکی های جورواجور خوردیم و ناهار رو ۶۵ کیلومتری مشگین شهر تو یه باغچه گردشگری بسیار باصفا به اسم آئلون خوردیم و راننده ها کمی استراحت کردند 

ساعت ۶ بعدازظهر رسیدیم مشگین شهر و با مسئول مهمان سرا تماس گرفتیم که کلید رو بگیریم اصلا نمیدونستیم قراره بریم خارج شهر. وقتی گفت باید ۱۸ کیلومتر از شهر خارج بشیم اگه آب و نون لازم دارید همین جا تهیه کنید همه وا رفتیم. چون اولا خیلی خسته راه بودیم دوما نمیدونستیم  خارج از شهر کجا قراره بهمون اسکان بدن !!!تا بقیه برن خرید کنند مسئول مهمان سرا اومد و برای من توضیحاتی داد که اسکان شما تو دامنه کوه سبلان در نظر گرفته شده زیر مجموعه چمشه آب گرم هست بالای چشمه ها هم سوئیت ها قراردارند یه جای بسیار دنج و زیبا... از توضیحات همکار بسیار مشعوف شدم و بعد از تعارفات معمول راهی محل اسکان شدیم 

یه راه کوهستانی بسیار پرپیچ و خم رو طی کردیم از مسیر کاملا مشخص بود داریم به یه جای بکر و باصفا و خوش آب و هوا قدم می گذاریم. وقتی رسیدیم تازه فهمیدم قضاوت بیجا کردم و بیخود ناراحت شدم که چرا تو خود اردبیل یا خود مشگین شهر بهمون اسکان ندادن. واقعا از توصیف اون همه زیبایی زبانم عاجزه. چون غروب رسیدیم اونجا هوا بسیار سرد و دلچسب بود وقتی وارد مهمانسرا شدیم و همکار گفت که زیر پاتون چشمه آب گرم آیقار قینرجه هست و هر وقت خواستید می تونید استفاده کنید چشمای همه برق زد از خوشحالی 

مهمانسرا واقعا تمیز و عالی بود دوتا سوئیت بهمون دادند سوئیت بزرگه رو دادیم به خانواده آقای میم که پنج نفر بودند(آقای میم و همسرش و دخترش که هنوز ازدواج نکرده به اضافه دخترش که ازدواج کرده و یه دختر همسن گل پسر داره) و کوچیکه رو خودمون برداشتیم که سه نفر بودیم (من و همسر و گل پسر) ولی تصمیم بر این شدکه همه دور هم باشیم فقط واسه خواب هرکسی بره سی خودش 

پنجره های مهمانسرا رو به یه کوه بسیار بلند و سرسبز باز میشد و ویوی ابدی که میگن رو اونجا کاملا می دیدی. هوا بسیار خنک بود طوری که بدون کفش نمی تونستی روی سرامیک ها راه بری شب اول که دمای 10 درجه رو تجربه کردیم. اینقدر سرد بود که برای هر تخت دوتا پتو گذاشته بودند وای خدای من مگه میشه این همه اختلاف دما تو فاصله 700 کیلومتری رو تجربه کرد. شب اول رو با یه غذای ساده دورهم گذروندیم و برای اولین بار تو تابستون با کلی لباس و دوتا پتو خوابیدیم 

روز سه شنبه از خواب که پاشدیم دیدم مه شدید کاملا منطقه رو پوشونده به طوری که فقط تا دومتری خودت رو میدیدی  بنا به سفارش همکار که جاهای دیدنی شهر رو بهمون معرفی کرده بود از محل اسکان خارج شدیم و با سلام و صلوات تو مه غلیظ و هوای بسیار سرد رفتیم به سمت مشگین شهر و از پل معلق فلزی و بعدشم پل معلق چوبی دیدن کردیم . چقدر قشنگ و زیبا بود چه هوایی!!! بارون ریزی می بارید و همین به زیبای طبیعت اونجا اضافه می کرد.  چقدر روی پل بچه ها شادی کردند و همدیگه رو ترسوندن. اون ور پل قدیمی که به نظرم از پل جدیده زیباتر بود بلال و فتیر خوردیم و بعد هم تو مسیر برگشت از بازارچه های سنتی دیدن کردیم و کلی سوغاتی خریدیم.  انتهای مسیر که می خواستیم از مجموعه خارج بشیم یه محوطه بود که یه شتر و یه اسب برای تفریح وجود داشت نرگس نوه دختری دوستمون اصرار کرد که اجازه بدید من سوار اسب بشم. علیرغم اینکه همسر من هشدار داد که این اسب و زینش به نظر ایمن نمیاد چون قبل از اینکه ما به اونجا برسیم شاهد افتادن یه آقایی از روی زین اسب بوده و دیده که چطور زین یه وری شده و بعد هم اسب سوارش رو روی زمین پرتاب کرده! مامانش اوکی دادکه سوار شه.تو این فاصله من و فاطمه خانم (همسر آقای میم) رفتیم سمت سرویس های بهداشتی که وضو بگیریم و نماز بخونیم. داشتم وضو میگرفتم یهو دیدم صدای جیغ و فریاد میاد خودم رو رسوندم جلوی در سرویس بهداشتی دیدم اسبه داره به سرعت میره و نرگس هم روی اسب یه ور شده و داره تلاش می کنه که تعادل خودش رو حفظ کنه اما در نهایت موفق نشد و از روی اسب به پهلو اومد روی زمین! همونجا فریاد زدم یا قمر بنی هاشم خودت رحم کن پای چپ اسب اگه بخوره تو سر یا صورت نرگس دیگه معلوم نیست چه فاجعه ای خواهد افتاد که خوشبختانه این اتفاق نیوفتاد و به غلت زدن روی زمین از اسب دور شد اما صحنه بسیار وحشتناکی بود. همه با وحشت دویدند سمت نرگس و از روی زمین بلندش کردند و شروع کردند به وارسی دست و پا و سر وصورتش ! منم از دور شاهد ماجرا بودم ولی زیاد به روی خودم نیاوردم چون فاطمه خانم هنوز تو دستشویی بود وقتی فریاد منو شنید گفت چی شده ماری عقربی چیزی دیدی؟ من که به حساسیت ایشون روی بچه ها و نوه هاش کاملا آگاه بودم گفتم هیچی نشده نگران نباشید برای همین وقتی وضو گرفتنم تمام شد سریع رفتم نماز خونه که قرار نباشه براش توضیح بدم چه اتفاقی افتاده با خودم گفتم بهتره از زبون من نشنوه از زبون بچه های خودش بشنوه که یه وقت متهم به بزرگ کردن مسئله نشم

خداروشکر یه خطر وحشتناک از بیخ گوشمون رد شد ! نرگس پاشد اما رنگ به چهره نداشت فقط کمی کمرش درد گرفته بود و رنگش هم از شدت ترس حسابی پریده بود. رفتیم به صاحب اسب شکایت کردیم و گفتیم وقتی به فاصله نیم ساعت یه خطر دوبار تکرار میشه نشونه اینه که شما اصلا اهمیتی به موضوع نمیدی که با شانتاژ و حرافی خودش رو توجیه کرد مبلغی هم دریافت نکرد با این حال ما بی خیال موضوع نشدیم و وقتی می خواستیم از مجموعه خارج بشیم به مدیریت تذکر دادیم که این مسئله رو پیگیری کنه تا اتفاقی برای کسی نیوفتاده صاحب اسب و پیمانکار رو بخواد و موضوع رو بی اهمیت جلوه نده . حالا همین موضوع بعد سوژه خنده ما شد و هی به نرگس می گفتیم تو ضرب المثل "از اسب افتادم از اصل که نیوفتادم" رو به خوبی معنا کردی 

ظهر برای ناهار به توصیه همکار رفتیم جاده اهر- تبریز که کبابش معروفه اونجا کنار هر کبابی یه قصابی وجود داره که چندتا دام زنده کنارش تو قفس داره همونجا و همون روز ذبح میکنه گوشتش رو جلوی مشتری چرخ می کنه و کباب میکنه با نون داغ تحویلت میده جای همه دوستان خالی کوبیده و چنجه عالی داشت توصیه می کنم حتما اگه گذرتون به اونجا افتاد از خوردن کباب لذت ببرید.

من با خودم خیلی چیزا رو برداشته بودم چون همسرم زیاد نمی تونه غذاهای بیرون رو بخوره بنابراین دیگ زودپز به اضافه بعضی مواد غذایی مثل برنج، لپه، لوبیا قرمز و... رو با خودم برداشته بودم. برای همین صبح زود که از خواب پا می شدم برای شام و ناهار حتما یه فکری می کردیم شب اول خورشت قیمه رو در نظر گرفتم لپه رو خیس کردیم و رفتیم برای گردش شب هم  وقتی رسیدیم سریع  بار گذاشتم

روز چهارشنبه رفتیم پارک جنگلی درست زیر پل معلق یه جای دنج و زیبا پیدا کردیم و اطراق کردیم  و قرارمون این بود که برای ناهار جوجه کباب درست کنیم و برای ناهار روز بعد هم خورشت قورمه سبزی رو در نظر گرفتم.  یه چیز جالب اینکه هیچ چیز آماده ای مثل جوجه کباب  با طعم های متفاوت، سبزی خورشتی آماده، سبزی خوردن آماده، غذاهای آماده و کلا هر چیزی رو که آماده ی طبخ باشه رو ما تو سطح شهر ندیدیم در صورتی که تو تهران و قم شما هر سوپری و مغازه ای بری خیلی راحت میتونی این مواد رو تهیه کنی. کل سوپری های شهر رو برای خرید جوجه کباب آماده و سبزی قورمه آماده زیرو رو کردیم اما دریغ از یک بسته... بنابراین رفتیم مرغ فروشی و مرغ رو خریدیم و ازش خواستیم برامون آماده اش کنه . کل روز رو توی پارک جنگلی کنار رودخانه سپری کردیم و ساعت ها بازی کردیم و کلی هم خندیدیم و از هوای ابری و خنک پارک لذت بردیم .بعد از خوردن ناهار کل شهر و سوپر مارکتی ها رو زیرو رو کردیم نتونستیم سبزی قورمه آماده تهیه کنیم بنابراین به ناچار از سبزی فروشی سبزی تازه خریداری کردیم که خودمون پاک کنیم. اومدیم تو سوئیت و همه دست به دست هم دادیم و سبزی رو پاک کردیم و شستیم و خورد کردیم. گوشت رو هم از همون قصابی کنار کبابی خریداری کرده بودیم. تو فاصله خوردکردن سبزی خورشتی من دست به کار شدم و از همون سبزی استفاده کردم و برای شام یه کوکو سبزی و سیب زمینی مخلوط درست کردم که بی نهایت خوشمزه شد. بعد هم قورمه سبزی رو تو زود پز بار گذاشتم که برای ناهار فردا آماده باشه 

روز پنجشنبه رفتیم زیپ لاین اول شهر مشگین شهر بنا به گفته مدیریت اونجا بزرگترین زیپ لاین خاورمیانه بود که فاصله 780 متری بین دوتا کوه رو شامل میشد. طی مسیر هم فقط 65 ثانیه طول می کشید ولی هیجان بسیار بالایی داشت همه با اشتیاق از این مسئله استقبال کردیم اما همسر و آقای میم حاضر نشدند این مسیر رو طی کنند آقای میم که گفت من قلبم رو عمل کردم بنابراین مجاز نیستم امتحان کنم همسر هم میگفت اگه آقای میم بیادمنم میام (ترسوها )

خیلی زیپ لاین بهم چسبید اولین بار بود تجربه می کردم.از این ور با زیپ لاین میری اون طرف کوه و برگشتنی سوار ماشین میشی و دوباره برمی گردی تو سایت با 40 هزارتومن هم میتونستی 5 تا عکس با ژست های مختلف داشته باشی 

این پروسه تا ظهر ادامه داشت. بعداز تجربه این هیجان یه خربزه شیرین و خنک رو قاچ کردیم وخوردیم بعد هم سوار ماشینامون شدیم و رفتیم که بریم به سمت روستای آق بلاغ که آبشارش رو ببینیم از اهالی ابتدای شهر مسیر رو سوال کردیم که گفتندبه خاطر بارندگی جاده خرابه و رفتنتون بی فایده است ضمن اینکه برای رفتن به سمت آبشار حدود 25 دقیقه باید پیاده روی کنید بنابراین تصمیم گرفتیم  روستاهای توریستی بالاتر از محل اسکان خودمون مثل روستای موئیل و جهنم دره رو ببینیم  که وقتی اونجا رو دیدیم پشیمون شدیم و دوباره برگشتیم سمت محل اسکان خودمون اونجا به نظر طبیعت بکر و تمیزتری بود. بالاتر از محل اسکان ما یه سری آلاچیق خیلی ترو تمیز تو دامنه کوه وجود داشت رفتیم همونجا اطراق کردیم راستی علت نام گذاری جهنم دره رو سرچ کردم دیدم طبیعت بسیار زیبایی داره اما به علت شیب تند جاده تلفات زیادی داشته و داره برای همین به این اسم نامگذاری شده 

اون روز هم روز بسیار خوبی شد در کنارهم کلی بازی های جورواجور رو امتحان کردیم و در نهایت یه قورمه سبزی دبش و لذیذ خوردیم. عصر موقع غروب برگشتنی قرار شد آقایون وسایل رو با ماشین ببرن تو سوئیت و ماهم این مسیری رو که رفتیم بالا پیاده برگردیم. خیلی پیاده روی عالی بود خیلی... نزدیک محل اقامتمون یه چشمه آب گرم از دل کوه می جوشید که روی اون رو با فنس پوشیده بودند اما بخار آب از دور پیدا بود مسیر خروج آب به رنگ زرد دراومده بود که حاصل رسوب گوگرد در اطراف اون بود که زیبای اون رو دو چندان میکرد آب جوشان بعد از طی مسافتی حدود 200 متر میرفت و به رودخانه می پیوست . اینقدر دمای آب چشمه زیاد بود که به هیچ عنوان نمی تونستی تحملش کنی . اینجا طبیعت واقعا زیبا بوداز دور دستها رودخانه با پیچ و خم زیاد با خروش فراوان در جریان بود تو دامنه کوه سرسبز با رنگ بندی های جذاب گله های گوسفندو گاو رو درحال چرا میدیدی و در محل ایستادن ما یک چشمه آب گرم با دمای حدود 87 درجه به رودخانه خروشان حاصل از ذوب برف کوه سبلان(یا ساوالان به گویش ترکی) یکی میشد

شام شب رو هم با یه املت خوشمزه سرهم بندی کردیم و قرار شد صبح زود ساعت 4.5 راه بیوفتیم به سمت مبدا اما اینبار از گردنه های حیران و جاده رشت قزوین برگردیم . جاتون خالی صبحانه رو تو یه مجموعه زیبا در گردنه های حیران خوردیم و راه افتادیم به سمت جاده رشت . خدایی گردنه های حیران و جنگل های انبوهش یکی از زیباترین جاهای دیدنی ایرانه ... در شهرستان لیسار وایسادیم که بچه ها برن دستشویی از قضا جایی که وایسادیم یه مسجد بود که محل رای گیری هم بود و بسیار هم خلوت بود حدود ساعت 9 صبح بود که اونجا بودیم بنابراین از فرصت استفاده کردیم همونجا هم رای دادیم (یعنی وطن پرستی و انجام وظیفه ما رو باید در کتاب گینس ثبت کنند) مسیر رو بکوب اومدیم که بتونیم ناهار رو تو قزوین بخوریم با برآورد هامون و ترافیک مسیر فهمیدیم که حدود ساعت 3 یا 3.5 میرسیم قزوین بنابراین رفتیم تو سایت رستوران و شماره رو برداشتیم و زنگ زدیم ببنیم اون ساعت غذا داره یا نه که رستوران اوکی داد بنابراین یه نیم ساعت هم تو رودبار وقت گذاشتیم برای خرید زیتون و سایر محصولات اونجا و ساعت 3.15 دقیقا تو یکی از رستوران های قزوین سفارش قیمه نثار دادیم ... واقعا حیفه که از قزوین رد بشی و قیمه نثار نخوری... بعد از ناهار هم تویکی از مجمتع های بین راهی وایسادیم هم استراحت کنیم و هم یه چایی بخوریم و راننده ها کمی استراحت کنند و در نهایت ساعت 7.5 بعدازظهر رسیدیم قم خسته، کوفته و له (15 ساعت توراه بودیم) هنوز که هنوزه پاهام ورم داره و خسته ام 

سفر 5 روزه ما به مشگین شهر به خوبی و خوشی تموم شد و به خاطره ها پیوست... جالب تر اینکه دقیقا روزی که داشتیم مشگین شهر رو ترک می کردیم طبق گفته هواشناسی روزهای گرم شروع میشد و ما دقیقا این مسئله رو به وضوح حس کردیم و کلی خورسند بودیم که تو خنکای هوا اونجا بودیم و از جهنمی که الان توش هستیم به دور بودیم 

پی نوشت 1: یه تجربه ای که تو این سفر بهش رسیدم این بود که حتما برنامه ریزی داشته باشیم و این مسافت طولانی رو یک سره نریم و برگردیم حتما یه شب رو جایی اطراق کنیم . مثلا در راه رفت میشد زنجان رو یه شب بمونیم و در راه برگشت هم آستارا بمونیم اینجوری هم از مسیر لذت می بردیم هم اینکه این همه خستگی و کوفتگی حاصل نمی شد

پی نوشت 2: دقت کردید من تو پست قبلی از دوستان خواستم دیدنی های مشگین شهر رو اگه کسی تجربه کرده برام بنویسه ولی انگار انرژی منفی اون پست اون مطلب رو پوشش داده و کسی نظری نداده (از همه دوستان بابت القای این انرژی منفی پوزش می خوام)

پی نوشت 3: این سفر 5 روزه یه سری تجربه و حواشی داشت که تو یه پست رمزی خواهم نوشت

درمان همسر و سفر زورکی

سلام دوستان 

آخرین بررسی های پزشکی از کبد همسر نشون میده که همچنان ضایعات وجود داره و باید یه روند درمانی طولانی رو داشته باشه 

یعنی باید مجدد شیمی درمانی انجام بشه در کنارش داروهای خوراکی رو هم ادامه بده یعنی یه پروسه فرسایشی هفت هشت ماهه :(

باید قبلش یه سفر بریم تا روحیه بگیریم و از این خمودگی در بیاییم که بتونیم این پروسه وحشتناک رو پشت سر بذاریم

گل پسر امتحاناتش تموم شده و اصرار داره قبل از محرم یه مسافرت بریم اما هر جا رو پیشنهاد میدیم میگه تنهایی نه ! حتما باید یه گروه دیگه همراهمون باشند. حتی بهش پیشنهاد دادیم با دوستانت یه سفر برو یا خودت تنهایی برو کرمان و چند روزی اونجا باش هیچ کدوم رو قبول نکرده 

خواهرش که نمیتونه همراهی کنه چون داره امتحاناتش رو میده بنابراین مرخصی هاشو نگه داشته واسه امتحان 

به خواهر خودم زنگ زدیم گفتیم شاید  اونا هماهنگ بشن که اونا هم هفته آینده عروسی برادرشوهرش هست اصلا نمیتونن بیان 

بالاخره زنگ زدیم به یکی از دوستان خانوادگی که چند وقت پیش باهم رفته بودیم بوستان و پستش رو هم نوشتم. 

قراره از فردا راه بیوفتیم‌ به سمت مشکین شهر و چند روزی رو اونجا باشیم .مسیر رو چک کردم حدود ۹ ساعت راهه ولی زیاد با مسیر آشنایی نداریم خیلی سال پیش یه بار رفتیم اردبیل و آستارا 

دوستانی که اهل اردبیل هستند یا سفر داشتند جاهای دیدنی مسیر و رستوران های خوب رو معرفی کنند تا برنامه ریزی داشته باشیم 

اصلا حال و حوصله بیرون رفتن ندارم اما فقط به خاطر پسرم دارم به زور تلاش میکنم بلکه بشه مسافرت رو دلچسب کرد امیدوارم بهش خوش بگذره

برام دعا کنید این روزها به طرز وحشتناکی بی حوصله ام و در صورت تنهایی حتما گریه مفصلی میکنم و مدام از خدا میخوام دیگه این زندگی تموم بشه واقعا توانم رو از دست دادم دیگه تحمل ماجراهای جدید رو ندارم

تکمیل پست قبلی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خدایا ما رو کمتر از آنی به خودمون وامگذار

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مثل روزهای اول زندگی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

برای خودم می نویسم که یادم بمونه

تصمیم گرفتم مطالبم رو رمزی کنم چون بیشتر برای دل خودم و ثبت خاطرات و لحظات می نویسم که بعدها با خوندنش یادآوری بشه اون لحظات 

روزانه حدود ۲۰۰ تا بازدید دارم اما نهایت ده تا نظر 

با عرض پوزش از همه مخاطبین محترم و فرهیخته نمیخوام هر ننه قمری بیاد بخونه و بعد هم شکر اضافی بخوره 

بنابراین رمزی مینویسم و به هرکس که میشناسم و تو این مدت بوده رمز میدم 

ارادتمند همه عزیزان فرهیخته وبلاگستان هستم 

مار بشی مادر نشی + خلاصه ای از سفر

هتلی که ما تو چابکسر داشتیم یه مجموعه خیلی بزرگ بود با محوطه ای بسیار زیبا و دلباز آکنده از گل و گیاه و درختای جورواجور که هر کدوم با هنرمندی های باغبان های دوره دیده به شکل بسیار زیبایی پرورش داده شده بود واقعا از دیدن این همه زیبایی و هنر سیر نمی شدیم فقط برای استراحت وارد ویلا می شدیم و تمام ساعات شب و روز روز رو  اگه تو مجموعه بودیم رو تو محوطه بودیم و از زیبایی هاش و هوای دل انگیزش لذت می بردیم 

روز آخری که تو مجموعه بودیم(صبح جمعه 11 خرداد) ساعت 8.30 رفتیم رستوران برای صبحانه . درست روبروی واحد ما و تو مسیر رستوران دیدم یکی از مسافران داره سنگ پرتاب میکنه سمت یه کلاغ که روی سقف یکی از آپارتمان های مجموعه نشسته برام عجیب بود و از رفتار این مرد تعجب کردم . برگشتنی دوباره دیدیم یکی از مسافران دیگه داره با دستش کلاغ رو پر میده. کمی دقت کردیم دیدیم کلاغه مدام از یه درخت به درخت دیگه و از چراغ به چراغ دیگه میره و از بالا به صورت شیرجه هم به باغچه جلوی واحد ما پرواز می کنه من گفتم بچه ها این کلاغه یه جوریش هست الان حدود یکساعته این حالت رو داره و قبل از رستوران من دیدم که یکی داره به طرفش سنگ پرتاب میکنه کاملا مشخصه از بس این ورو اون ور رفته خسته شده و با منقار باز نفس نفس میزنه.  اون شخصی که داشت با دست کلاغه رو دور می کردحرفای ما رو شنید و  گفت این کلاغ از صبح تا حالا سه بار به خانم من حمله کرده نمیدونم چش شده . اینو که گفت داداشم و شوهر خواهرم کنجکاو شدند که ببیند مسئله چیه شوهر خواهرم گفت ببین هر چی هست مربوط میشه به همین محوطه باید بریم اونجا ببینیم این کلاغ چه عکس العملی نشون میده به محض اینکه دادشم وارد محوطه شد گفت بچه ها صدای یه جوجه میاد همه رفتیم اونجا که ببینیم چیزی پیدا می کنیم یانه که یهو کلاغه از پشت سر به داداشم حمله کرد همه ترسیدیم و یه خورده عقب نشینی کردیم اما دختر داداشم که خیلی با حیوانات خونگی سروکار داشته همونجا وایساد و به جستجو ادامه داد تا اینکه جوجه کلاغ رو که معلوم بود تازه چند روزه که به دنیا اومده پیدا کرد به محض اینکه خم شد تا جوجه رو برداره مجدد کلاغه با یه شیرجه آنی از پشت سر با چنگال هاش به خواهرزاده ام حمله کرد ترسیده بودیم که خدای نکرده به صورت حمله کنه اما با این حال ما مراقبت کردیم که کلاغ اون سمت نیاد تا بتونیم جوجه رو از زیر درخت جابجا کنیم و بیاریم وسط تر تا مادرش بتونه نجاتش بده.(خیلی دلم می سوخت برای اون کلاغ مادر  کاملا استیصال و درماندگی رو تو رفتارش دیدم) کمی وایسادیم دیدیم نه این فقط تنها کاری که ازش برمیاد اینه که هرکی از اون حوالی رد میشه بهش حمله کنه یا شیرجه بره سمتش که اونم راهش رو عوض کنه . رفتیم تو ویلا که وسایلمون رو جمع و واحد رو تحویل بدیم حدود دوساعت طول کشید تا وسایل جمع بشه تمام این مدت من از پشت پنجره کلاغه رو نگاه می کردم که لحظه ای آروم و قرار نداشت داشتم فکر می کردم الان تو دل این مادر چی داره می گذره چرا باید براش این قدر مهم باشه میدونه که کاری از دستش برنمیاد چرا داره تلاش می کنه چرا خودش رو به خطر میندازه ؟ خب معلومه دیگه یه مادره و مادر نمی تونه ببینه خطری فرزندش رو تهدید میکنه برای همین هرکاری میکنه بلکه بتونه خطر رو دور کنه 

وسایل رو جمع کردیم و اومدیم تو محوطه که بذاریم تو ماشین! من رفتم ببینم جوجه هنوز سرجاش هست یا نه ؟ (اونجا به خاطر نزدیکی به رستوران گربه زیاد بود احتمال می دادم تو این فاصله گربه اومده باشه و ...) اما جوجه هنوز سرجاش بود و تا صدایی میشد دهنش رو برای گرفتن غذا باز می کرد همینطور بی خیال وایساده بودم که یهو یه چیز خیلی محکم به پشت سرم خورد طوری که نزدیک بود به صورت برم تو شمشادهای جلویی بله کلاغه که دیده بود من نزدیک جوجه شدم بهم حمله کرد به سرعت از محوطه دور شدم خواهرم اومد پیشم گفت خدای من دلم داره کباب میشه کاش میشد یه کاری براش کرد گفتم بریم پیش یکی از این باغبون ها شاید بدونه چطور میشه به هر دوشون کمک کرد خواهرم رفت و من همون جا تو یکی از راهروها وایسادم. بعد رفتم کمک داداشم و کمی تو جادادن وسایل کمکش کردم. ماشین ما درست روبروی همون باغچه پارک شده بود هراز گاهی کلاغه شیرجه میزد روی ماشین ولی داداشم حواسش بود سریع خم میشد و جاخالی میداد من دوباره رفتم تو همون راهرو که ببینم خواهرم اومده یانه که دوباره به صورت خیلی غافلگیرانه مورد حمله قرار گرفتم . این دفعه دیگه یه خورده حواسم رو جمع کردم و زیر یه درخت بزرگ پناه گرفتم تا خواهرم اومد . گفت رفتم یکی رو پیدا کردم و جریان رو بهش گفتم گفته خانم ماهم خیلی دلمون می سوزه ولی متاسفانه کاری از دستمون بر نمیاد کلاغ معمولا روی سروهای خیلی بلند لونه میسازه که دسترسی بهشون غیر ممکنه ما هراز گاهی از این مسائل می بینیم همین دیروز یه طرف دیگه از مجموعه جوجه کلاغی از لونه افتاده بود روی زمین و کلاغ مادر به همین صورت به بقیه که از اون حوالی رد میشن حمله می کنه . کلاغ مادر این قدر این کار رو ادامه میده تا وقتی که جوجه بمیره وقتی بفهمه جوجه مرده و دیگه کاری از دستش برنمیاد ول میکنه و میره. 

آخی طفلکی مادر چه در قالب انسان باشه چه در قالب حیوان همیشه نگرانه، همیشه مراقبه، دغدغه اش آسایش و رفاه فرزندشه و در این راه از هیچ کوشش و تلاشی دریغ نمی کنه 

الان یک روزه از این موضوع میگذره و من همچنان تو این فکرم که چه رنجی این کلاغ متحمل شده تا لحظه لحظه مرگ فرزندش رو به چشم ببینه و نتونه کاری کنه و تمام این مدت این اصطلاح رو  با خودم زمزمه کردم که "آدم مار بشه مادر نشه..."


پی نوشت1 : سفر شش روزه ما از یکشنبه شروع شد و به جمعه ختم شد سفر بی نظیری بود که تو این همه سال با خواهر و برادرم تجربه نکرده بودم در واقع اولین سفری بود که باهم می رفتیم. سفر بسیار جذابی بود و بسیار خوش گذشت . حوصله نوشتن کل سفر به چابکسر به صورت ریز رو ندارم فقط جاهایی رو که رفتیم رو یادداشت می کنم که بعدها فراموش نکنم این روزهای خاطره انگیز و به یاد ماندنی رو 

روز دوشنبه رسیدیم چابکسر و تا بیاییم جا بگیریم طول کشید برای همین اون روز و شب رو فقط تو ساحل و مجموعه به گشت و گذار گذروندیم 

روز سه شنبه رو رفتیم جنگل دالخانی و تا عصر کنار رودخونه پرآب وسط جنگل موندیم 

روز چهارشنبه صبح تا عصر تو پارک جنگلی جواهر ده بودیم و از فضای زیبای اونجا لذت بردیم عصرش اومدیم لب ساحل و شاتل سوار شدیم و چقدر این شاتل سواری برای من جذاب بود و چقدر به خاطرش خندیدیم 

روز پنجشنبه رفتیم سرولات و پس از گشت و گذار در روستا در نهایت برای خوردن ناهار رفتیم رستوران معروف خاور خانم که غذاش خیلی بی نظیره. فکر کنم اگه جریان این خاور خانم رو تو اینترنت سرچ کنید چیزهایی راجع بهش دستگیرتون بشه 

عصر بعد از برگشت از سرولات رفتیم لب ساحل و یه جیپ 8 نفره کرایه کردیم و با راننده جیپ زدیم به دل جنگل و کنار رودخانه پرآب ساعتی رو به تفریح و عکس گرفتن و شوخی های خواهر برادری گذروندیم و دوباره برگشتیم 

عصر پنجشنبه هوا کمی ابری بود بعداز پیاده شدن از جیپ لب ساحل وایسادیم تا از خنکای نسیم دریا و حال و هوای ساحل بهره ببریم هنوز یه ربع نگذشته بود که دیدیم موهای همه به صورت عمودی به طرف آسمون ایستاده خیلی چیز عجیبی بود حتی مردها که موهای کوتاهی دارند این اتفاق داشت براشون رخ میداد که یهو خواهرم فریاد زد  زود از کنار ساحل دور شید که خطر صاعقه وجود داره ما الان تو یه میدان مغناطیسی خیلی قوی قرار گرفتیم که می تونه بسیار خطرناک باشه(خواهرم سنگ نورده و خیلی وقتا اردوهای سنگ نوردی رو تو کوههای مختلف تجربه می کنه قاعدتا یه سری خطرات مثل صاعقه تهدیدشون میکنه و آموزش روبرو شدن با  این خطرات  رو بهشون دادند) . داداشمم گفت آره منم یه چیزایی شنیدم بهتره سریع تر برگردیم ویلا. به سرعت از ساحل دور شدیم وسط راه بارون ریزریز شروع کرد این مورد هم یه چیز عجیبی بود که تا حالا تجربه نکرده بودم از سر خواهرزاده و خواهرم که موهاشون کوتاه و بلند بود تارهای بیشتری رو به سوی آسمون بلند شده بود عکس و فیلم گرفتم. 

واقعا به قدرت طبیعت و جاذبه هاش این جور جاها پی می بری. به قدرت دریا، به قدرت آب، به قدرت آسمان، به قدرت ابر، به قدرت رعد و برق و صاعقه و... 


پی نوشت 2: حدود 28 ساله که از خانواده دورم و تو این سفر خیلی چیزها دستگیرم شد که حتما تو یه پست جداگانه راجع بهش خواهم نوشت 

خدای تصمیمات آنی

خواهرم اینا ساعت ۸.۳۰ رسیدند. 

داداشم ماشینش رو سپرده به قطار بیارن تهران خودشون ساعت ۱۱ شب از بندرعباس به تهران پرواز داره قراره ساعت ۱۳ امروز بره ایستگاه راه آهن ماشین رو تحویل بگیره بعد به اتفاق خواهرم برن به سمت چابکسر 


خواهرم بعد از چاق سلامتی و تعارفات معمول موقع صرف چای و شیرینی گفت داریم میریم شمال شما هم بیایید با ما بریم. همسرم گفت متأسفانه ما درگیر امتحانات گل پسر هستیم و به هیچ عنوان تا آخر خرداد شرایط سفر نداریم و بدون هیچ مقدمه ای گفت اما خواهرت رو میتونی ببری ... جالبه گل پسر هم اصرار که آره مامان چی از این بهتر. موقعیت خوبیه که یه سفر خواهر برادری داشته باشی حال و هوات هم عوض میشه... حالا از اونا اصرار و از من انکار که تو این مدت شما دوتا چکار میکنید فصل امتحانات و باید همه چی مهیا باشه که لطمه ای به درست نخوره خلاصه که پدر و پسر دست به یکی کردن و خواهرم و شوهرش و دخترش هم دیگه ول کن نبودند تا آخر شب مغز منو به کار گرفتند که وقتی اون دو نفر میگن ما مشکلی نداریم چرا خودت رو محدود میکنی... شام رو هم که میخوردیم بازم شروع کردند اما من گفتم نه اصلا درست نیست تو این وضعیت برم سفر 

شب که میخواستم بخوابم دوباره همسر و گل پسر گفتند چمدونت رو ببند و برو با خاله بازم گفتم نه 

شب تو رختخواب هی این سالها رو با خودم مرور کردم که واقعا همه زندگیم شده کار و نگران بچه‌ ها بودن و کل عمرم صرف همین مسائل شده و هیچ وقت برای خودم زندگی نکردم و هیچ تفریحی نداشتم ... الان بچه ها بزرگ شدن و از پس خودشون برمیان  همسر هم که الحمدلله آشپزی رو بلده و لنگ شام و ناهار نیستند

ساعت ۴.۳۰ پاشدم واسه نماز صبح. گل پسر ساعت ۶.۳۰ باید میرفت محل آزمون نهایی ساعت ۵ اومد پایین ! گفتم صبحانه چی میخوری؟ گفت من با دوستم قراره بریم کله پاچه بخوریم بعد بریم محل آزمون !!! یه آن به خودم گفتم به به ببین اینا تفریحات خودشون رو دارند و این وسط منم که همش نگران آسایش اونا هستم چرا من دارم به خودم ظلم میکنم بنابراین در یه تصمیم آنی پسرم رو صدا کردم و گفتم چمدون منو بیار من با خاله اینا میرم... از همون موقع شروع کردم به جمع و جور کردن آشپزخونه و قورمه سبزی رو بار گذاشتم. ماشین رو روشن کردم و لباسای تیره رو ریختم داخلش بعد هم رفتم سراغ چمدونم سریع وسایلم رو چیدم. تو این فاصله ماشین هم تموم کرد. سری دوم لباسای روشن رو ریختم تو ماشین. همسر لباسا رو پهن کرد و بعد هم خداحافظی کرد که بره سر کار 

برنج رو خیس کردم و نمک و روغن اضافه کردم و گذاشتم روی گاز که هر وقت گل پسر اومد زیرش رو روشن کنه 

خواهرم گفته بودند ساعت ۸ میان بالا که بعد صبحانه برن به سمت چابکسر. ساعت یه ربع به ۹ اومدن بالا و دید چمدونم وسطه گفتم منم راهی شدم یه جیغ از سر شوق کشید باورش نمیشد یهو تصمیم گرفتم، ناهارم آماده هست چمدونمم بستم... 

صبحانه رو خوردیم و راهی تهران شدیم ، ظهر تو خونه جوجه کباب رو درست کردیم و بعد از استراحت کوتاه رفتیم پارک چیتگر و تا آخر شب اونجا چرخیدیم و دخترمم بهمون ملحق شد و در نهایت آخر شب برگشتیم خونه و  با سفارش کباب دورهم شام خوردیم روز بعد هم ساعت ۸.۴۵ دقیقه به سمت چابکسر به راه افتادیم...

خلاصه در یک تصمیم آنی الان که ساعت ۲۳.۳۲ دقیقه روز دوشنبه هست در سواحل زیبای دریای خزر در هتل آهوان در حالی که از صبح فقط راه رفتیم و از طبیعت زیبای اینجا لذت بردیم به سر میبرم .  

فکر میکنم نیازه گاهی اوقات نگرانی های بی مورد رو بذارم کنار و برای خودم زندگی کنم کاری که تو این همه سال حتی بهش فکر هم نکردم‌

هفته ای که گذشت

 یه هفته گذشت  با همه استرس ها و انتظارها و در نهایت با یه فاجعه غم انگیز و از دست دادن چند تا عزیز که واقعا نبودشون جبران نخواهد شد. نتونستم برم‌ تشییع جنازه شهدا چون مهمون داشتم اما پسرم رفته بود و بهت زده از جمعیتی که مثل سیل تو خیابونا روان بودند و مثل ابر بهار گریه می کردند 

خداروشکر که روزهای آخر هفته تا همین امروز عصر مهمون داشتم و باعث شد کمی از اون غصه کاسته بشه گرچه بازم اخبار و تصاویر و سایت ها رو تو وقت بیکاری چک کردم اما بالاخره مهمونداری وقتی برای پیگیری مداوم امور نمیذاشت 

امروز عصر مهمونا رفتند اما تا ساعاتی دیگر خواهرم با خانواده اش از کرمان از راه می رسند و من در تدارک شام هستم 

فقط اومدم بگم اگه دیدید نیستم و کمرنگ بودم دلیلش این بوده 


پی نوشت: هنوز داغ شهدا تازه هست و کفنشون خشک نشده نزاع بر سر تصاحب قدرت شروع شده . خدایی چیه این آدمیزاد و این شهوت قدرت و...  

بیزارم از این دنیای کثیف و بی  وفا 


عاقبت بخیری

خب قطعا همه خبرهای ناگوار دیروز رو شنیدین 

از دیروز که شنیدم مدام نشستم و سایت ها رو چک کردم 

عمیقا از این واقعه غمگین و ناراحتم 

من به ایشون رای ندادم ولی به خوش قلبی و خوب بودن شون ایمان قلبی داشتم 

عقیده دارم ایشون عاقبت بخیر شد چرا که اگه می موند سرنوشت سایر روسای جمهور در انتظارش بود . قطعا کارهای خیر زیادی تو کارنامه اش داشته که به این شکل عاقبت بخیر شده 


خداوند رحمتشون کنه و ان شاءالله به همراه سایر مسئولینی که در این سانحه دردناک با ایشون بودند با اولیاء و انبیا محشور باشند 


بعدا نوشت؛ عزیزی که برام پیام گذاشتید متاسفانه آدرس جی میل رو اشتباه گذاشتید و من هر چه تلاش میکنم پاسخ تون رو بدم پیغام خطا میده 

در ضمن تشکر بابت لینکی که دادید 


عجز انسان

همسر که ساعت ۶ از خونه رفت بیرون (امروز نوبت پت اسکن داشت تو بیمارستان شریعتی) انگار پشت در منتظر بوده که خودش رو بندازه داخل. منم از همه جا بی خبر خوابیده بودم که یهو وزوز صداش تو گوشم پیچید. یکی دوبار با دست از خودم دورش کردم و به خواب ناز صبحگاهی ادامه دادم اما چند دقیقه بعد سوزش و خارش شدید دست و پام کلافم کرد هی اون، اطرافم جولان داد و من با عصبانیت پَرش دادم اما اون سمج تر از این حرفا بود. دیدم دست بردار نیست پتو رو کشیدم روی دست و پام اما اون ناقلا تر از این حرفا بود صورت و دماغ و پشت چشم رو مورد عنایت قرارداد. حسابی کلافه شدم پاشدم کولر رو روشن کردم بعد پتو رو پیچیدم دور خودم و فقط یه سوراخ کوچیک واسه نفس کشیدن باز گذاشتم.بعدشم یه پوزخند بهش زدم و گفتم اگه راست میگی حالا بیا نیش بزن ... یه نیم ساعتی هی پهلو به پهلو شدم اما دیگه خوابم نبرد... اتاق حسابی سرد شده بود و من دیگه نه تحمل سرما رو داشتم نه دیگه خوابم میومد... این بار پشه بهم نیشخند زد و گفت هان دیدی من از توی انسان و به اصطلاح اشرف مخلوقات قوی ترم اینقدر اولدرم بولدرم دارید و ادعا!!!  ولی واقعا در مقابل منِ پشه عاجز میشید. دیدم خیلی منطقی حرف میزنه بنابراین تسلیم شدم و از رختخواب دل کندم و سوت زنان و در حالی که خودم رو به بی خیالی زده بودم که از ساعت ۶ تا ۷.۵ به قول آصف الدوله سریال گیل دخت یه پشهههه ما رو انتر و منتر خودش کرده رفتم سمت آشپزخونه و کتری رو روشن کردم و بعد هم تخم مرغ رو گذاشتم که عسلی بشه 

صبحانه رو همچنان با بی خیالی ظاهری خوردم ولی در دلم به اون پشه زبون نفهم از خدا بی خبر فحش دادم که چطور واقعا در مقابلش عاجز شدم و خواب صبحگاهی رو برمن حروم کرد...بعد هم لباس پوشیدم و رفتم اداره و کارهای عقب مونده رو انجام دادم و ظهر هم تو راه برگشت زنگ زدم به گل پسر و گفتم بدو سرکوچه و دوتا فلافل پرو پیمون بگیر بیار که روده کوچیکه به بزرگه حمله کرده 

ناهار رو خوردم و الان هم دارز کشیدم و دارم دست و پام رو میخارونم و منتظرم دوباره چشمام بیاد رو هم و جبران مافات صبح رو به جا بیارم  ولی ترس از حمله دوباره اون پشه ایکبیری اجازه خواب نمیده 

اشرف مخلوقات با این همه کبکبه و دبدبه و ادعاش انتر منتر یه حشره هست که بعضا دیده هم نمیشه 


بعدا نوشت: همسر ساعت 5 از بیمارستان برگشت با کوهی از درد از بس بهش داروی رادیواکتیو تزریق کردند بهش سفارش کردند تا 24 ساعت از خانواده به فاصله 4 یا 5 متر دوری کن 

این دومین مرتبه هست که داره داروی رادیو اکتیو دریافت می کنه 

هنرهای دستی

 هیچ وقت شاغل بودنم باعث نشد که از انجام کارهای هنری و مورد علاقه ام غافل بشم . از پته دوزی گرفته تا خیاطی،کوبلن دوزی، عروسک دوزی، مکرومه بافی، هویه کاری، قلاب بافی و... همه رو امتحان کردم و خوشبختانه به خاطر علاقه و پشتکاری که داشتم تو همه زمینه ها موفق بودم و از همه هنرها چندتایی برای نمونه دارم. یادمه پسرم رو باردار بودم و اون موقع هویه کاری خیلی تو بورس بود. من تمام وسایلش رو خریداری کرده بودم و بعداز اینکه از اداره برمی گشتم یه استراحت مختصر می کردم و تا آخر شب از پشت میز کار پا نمی شدم البته بگم هیچ وقت این کارها لطمه ای به سایر جوانب زندگیم وارد نکرد. اینقدر ذوق می کردم وقتی یه کار رو تموم می کردم . برای همه فامیل هم یکی دوتا کار به عنوان هدیه درست می کردم مثلا از این کوسن های کوچیک (هویه کاری) که پشت شیشه ماشین میذارن با رنگ بندی متفاوت به خواهر شوهر و جاری و خواهرم هدیه کردم که هنوز می بینم پشت شیشه عقب ماشین شون خودنمایی می کنه یا یه زمانی عروسک می دوختم دو سه تا خرس بسیار بزرگ (در حالت نشسته) درست کردم قدو قواره اش اندازه یه بچه شش ماهه بود که می تونه بشینه!! که یکیش رو هدیه دادم به دختر جاریم که همسن پسرم هست. تابلوهای کوبلن زیادی دوختم و به زندایی و زن عمو و خاله هدیه کردم خلاصه که همه جور هنری رو تقریبا تجربه کردم اما...

  از زمانی که یادم میاد یعنی از همان کودکی کنار دست مامانم می نشستم و با شوق و علاقه پته دوزی مامان رو نظاره می کردم و از یه زمانی به بعد که تونستم سوزن دستم بگیرم یواش یواش با کمک مامان این کار رو شروع کردم . در طول سال که درس می خوندم فرصت این کارها نبود اما به محض تعطیل شدن مدارس به کمک مامان می شتافتم و ازش میخواستم که یه جاهایی از کاری که رو دستش بود رو بده به من بدوزم کم کم یاد گرفتم و مامان هم که دید علاقه دارم کارهای سبک رو میخرید و تشویقم می کرد که بدوزم خیلی چیزا دوختم مثل رو بالشتی،روی متکا،  جای دستمال کاغذی، جانماز، پشتی، بته جقه و تابلوهای جورواجور(دخترای کرمانی حتما باید به اندازه وسعشون روی جهازشون دو سه نمونه پته داشته باشند. کار بسیار پرزحمت و البته گرونیه. اگه کسی خودش نتونه بدوزه خریداریش واقعا پرهزینه هست خصوصا تو چند سال اخیر که من قیمت گرفتم قیمتها نجومیه)

تمام هنرهای دستی بعد از یه مدتی تبش کم شد و کم کم به دست فراموشی سپرده شد اما پته دوزی رو هیچ وقت رها نکردم. سه سال پیش تو ایام نوروز وقتی رفتم کرمان به مامان گفتم میخوام رومیزی بخرم و بدوزم یه جای خوب رو سراغ داری که جنس خوب داشته باشه و مطمئن باشه ؟ میخوام این رومیزی رنگش خاص باشه بزرگ و پرنقش و نگار باشه و از همه مهمتر میخوام به سلیقه خودم رنگ بندی کنم و بدوزم و به توصیه استادان این هنر کاری ندارم چون پته سنتی رو استادان این هنر که سبقه طولانی دارند رو با رنگ های مشخصی توصیه می کنند که دوخته بشه

رفتم تو یکی از مراکز فروش خیلی بزرگ و یه رومیزی بسیار سنگین از نظر نقش و نگار با رنگ فیروزه ای انتخاب کردم و با خودم آوردم تهران.دقیقا 10روز بعدش بابا و مامان  اومدند تهران  برای عمل جراحی بابا که متاسفانه 20 روز بعدش بابام فوت کرد و اون مصیبت بزرگ آوار شد روی سرم  

تو مدتی که بابا خونه ما بود و منتظر بودیم که وقت عملش برسه  مامان تو اوقات فراغتش خط دوزی رومیزی رو که توی عکس به رنگ زرد مشخصه شروع کرد منم که از اداره میومدم اگه حوصله و وقت داشتم می نشستم و میدوختم. خلاصه که بعد از فوت بابا من دیگه کلا اینو انداختم گوشه کمد و هر وقت میاوردمش وسط که بدوزم یاد اون ایام میوفتادم و دست و دلم به کار نمی رفت تا این که دوباره بعد از مدتی مامان هی گفت خب چرا نمیشنی تمومش کنی این همه هزینه کردی حیفه بندازیش این ورو اون ور دوباره شروع کردم به دوختن . از اونجایی که نقش و نگار این رومیزی بسیار سنگینه طبیعتا تموم کردنش هم زمان میبره. اگه به مرکز رومیزی توجه کنید اون گل وسط کاملا پرشده و جای خالی اصلا نداره این یعنی اینکه کل گل ها و برگ ها و فواصل بینشون باید همینطور به صورت متراکم رنگ آمیزی بشه و دوخته بشه تا کامل بشه. چند روزی یه بار میارمش وسط و چندتا دوخت میزنم دوباره میندازمش یه وری تا دوباره حوصله کنم. با این پیشرفتی که حاصل شده فکر می کنم به عمرم قد نده و نتونم ازش استفاده کنم. دیگه حوصله اون وقتها رو ندارم ولی خیلی دلم میخواد تموم بشه و نتیجه کار رو روی میز عسلی خونه ببینم و لذتش رو ببرم. یعنی میشه مثلا یه سال دیگه پست بذارم و بگم هورراااا تمومش کردم !!!؟؟


ابعاد این رومیزی یک متر در یک متر هست بعداز اینکه کل کار دوخته شد اتو میشه و از این حالت چین و چروک در میاد


بقیه کارهام رو گذاشتم ادامه مطلب اگه دوست داشتید ببینید 

ادامه مطلب ...

ورزشی که سرانجام نداره

یادتونه چند وقت پیش یوگا رو شروع کردم. تو این پست همه رشته های ورزشی رو که دوست داشتم و انجام دادم رو گفتم

 بعد هم یوگا در منزل رو شروع کردم که واقعا نمیدونم چه سری تو این هست که تا میام بیوفتم رو غلتک و ادامه دارش کنم یه اتفاقی میوفته و رها میشه بار اول که شروع کردم بعد از ده روز که کاملا بدنم آماده شده بود برای جلسات سنگین تر یهو دندون درد شدم و جراحی دندون و مشکلاتش و بازم رها شد.

از هفته پیش دوباره تصمیم گرفتم از جلسات سبک تر مثل تمرینات تنفسی و ورزش صبحگاهی شروع کنم. تا چهارشنبه که تصمیم گرفتم برم سراغ جلسات سنگین تر. ناهار رو سریع گذاشتم و تایمر اجاق رو هم تنظیم کردم که اگه احیانا خیلی مشغول ورزش شدم خودش خاموش بشه و نگران سوختنش نباشم .  آقاااا تا من تی وی رو روشن کردم و گذاشتمش روی فلش، گوشیم زنگ خورد رفتم دیدم تماس از طرف شرکتی هست که وکیلشون هستم برای انجام کارهاشون. مجبور بودم جواب بدم کار خیلی فوری پیش اومده بود برق دو سه تا چاه قطع شده بود من باید پیگیری می کردم حالا من هی تی وی رو میذاشتم رو حالت مکث تلفن جواب میدادم و دوباره شروع می کردم اگه بگم تو این یک ساعتی که مثلااااا  ورزش کردم ۲۷ بار گوشیم زنگ خورده یا خودم زنگ زدم و به ۱۵ تا پیامک جواب دادم باور نمی کنید.  کفری شده بودم حسابی. آخرش بی خیال شدم گفتم این نصفه نیمه ورزش کردن و یه دست و پا رو ناقص ورزش دادن به غیراز صدمه چیزی نداره که دقیقا همینم شد تا آخرشب گردن و کمر و دست و پام درگیر بود 

روز بعد هم که به خاطر مشکل پیش اومده رفتم اداره و تا بعدازظهر درگیر بودم  اما نتیجه ای نگرفتم چون اکثر کارشناسان و مدیران یا جلسه بودن یا ماموریت بنابراین صبح نتونستم ورزش کنم . عصر هم دخترم تماس گرفت و گفت ما فردا صبح میاییم. برای همین ورزش عصر هم کنسل شد و به گردگیری و نظافت ختم شد و جمعه و شنبه هم که در خدمت مهمانان عزیز بودم و بازم ورزش بی ورزش 

امروز یکشنبه هم از ساعت ۹ صبح تا ۱ بعدازظهر تو اداره از این اتاق به اون اتاق رفتم تا بالاخره مسئله حل شد و برق چاهها وصل شد.عصر هم که همسر با دوتا سرویس کار هماهنگ کرده بود از ساعت ۲.۵ دوتا سرویس کار اومدن برای سرویس!!! (آبگرمکن  که با باز کردن شیر حمام روشن نمیشه و فشار آب بسیار کم شده و درِ پارکینگ که سنسورای چشمیش کار نمی کنه و بعد هم درا به طرز وحشتناک و صدادار بسته میشه) پس ورزش بی ورزش 

فردا هم دوباره باید برم اداره تا بقیه امور رو انجام بدم که دوباره این اتفاق تکرار نشه از سرشب نشستم دارم فرم پر میکنم انگشت برام نمونده (سالهاست دیگه خودکار دستم نگرفتم و این همه ننوشته بودم)

کلا من باید بی خیال ورزش بشم چون هر وقت اراده کردم چنان طومارش بهم پیچیده شد که تا چند ماه دیگه فکرشم به ذهنم خطور نکنه :)))


بعدا نوشت: دیروز که تو اداره بودم یکی از مهندسین تهران که از قضا ارتباط تنگاتنگ کاری هم با هم داشتیم  زنگ زد و احوال پرسی گرمی کرد. ازش پرسیدم جناب مهندس چه می کنید بازنشست شدید یانه؟ شنیدم امسال 70 الی 80 نفر از همکاران خودشون رو بازنشست کرده اند گفت بله با توجه به شرایطی که امسال برای احکام کارگزینی دیده بودند(مأخذ بیمه حدود 6 میلیون کم شده و این یعنی یه بازنشستگی بسیار فقیرانه)دیگه صلاح ندیدم بیشتر بمونم برای همین سربازیم رو هم خریدم و آخر سال بازنشست شدم. برای همین بهت زنگ زدم  گفتم دستت درد نکنه خب بفرما کارتون چیه ؟ گفت شنیدم که یه جایی مشغول شدی میشه دست ما رو بگیری؟ گفتم آقای مهندس اینجایی که من مشغول شدم هیچ نفع مادی توش نیست و فقط دلی دارم کار میکنم. فقط برای اینکه یه سرگرمی داشته باشم و گاهی اوقات به خاطر این مسئله از خونه بزنم بیرون هم هوایی به کله ام بخوره هم دیداری تازه کنم هم یه کار مثبت انجام داده باشم بابت این کار واقعا مبلغ آنچنانی به من نمیدن. کل سال رو من رفتم و اومدم و چندتا کار اساسی رو به سرانجام رسوندم آخر سال 29 میلیون تومن گذاشتند کف دستم اگه میخوای بگم کارهای تهرانشون رو به شما واگذار کنند که البته میدونم اصلا و ابدا تو تهران نمی صرفه رفت وآمد برای این مبلغ!! باور نمی کرد گفت واقعا میگی!؟  گفتم باور کن دفعه بعد اومدم تهران میام قراردادم رو نشونت میدم. فکرکردی الان میلیون میلیون پول میاد تو حسابم ؟ گفت نه بابا من یه کار تمام وقت میخوام که حقوقش از حقوق بازنشستگیم بیشتر باشه دلی و قربت الی الله کار نمی کنم 

یک تیر و چند نشان

امروز بعد از اینکه از خواب پاشدم مثل هر روز اول موهامو شونه کردم بعد خودم رو وزن کردم  قرصی رو که باید ناشتا میخوردم رو خوردم  ، زیر کتری رو روشن کردم، لباسا رو ریختم تو ماشین و بعد گوشی رو چک کردم  دیدم همسرم ساعت ۸.۳۰ تماس گرفته باهاش تماس گرفتم گفت امروز میری درمانگاه؟ گفتم آره ماشین لباسا رو بشوره پهن میکنم بعد میرم. گفت خب کارت تموم شد زنگ‌بزن میام دنبالت باهم برگردیم خونه...

گوشیم شارژ نداشت زدم به شارژ و بعدم رفتم مقدمات صبحانه رو آماده کردم. نون بربری تازه رو که دیشب همسر خریده بود رو گذاشتم تو ماکروفر که یخش وا بشه و بعدم یه چای قند پهلو و یه صبحانه دبش خوردم  بعد هم کرم ضد آفتاب و ... زدم و لباس پوشیدم تو این فاصله ماشین هم تموم کرد لباسا رو انداختم روی طناب که تو آفتاب اردیبهشت خشک بشن ( اعتقاد دارم لباس حتما باید با آفتاب یا باد طبیعی خشک بشه) 

بعد نتایج آزمایش قبلی رو برداشتم و اومدم سرکوچه دیدم ای جاااان اتوبوس، از سرِ میدون که فاصله چندانی با کوچه ما نداره داره میاد. بدو بدو خودم رو رسوندم به ایستگاه خوشبختانه همزمان با اتوبوس رسیدم تا نشستم تو اتوبوس یهو یادم افتاد که هی دل غافل گوشی رو یادم رفت بردارم دیگه واقعا حال اینکه از اتوبوس پیاده شم و برگردم خونه رو نداشتم گفتم امروز بدون گوشی برم ببینم چی پیش میاد 

اومدم درمانگاه و نتیجه رو گرفتم دکترم متخصص همون درمانگاه بود گفته بود دیگه نمیخواد وقت بگیری بدون نوبت بیار ببینم برای همین بدون معطلی  رفتم و نتیجه ام ار آی رو نشون دادم که دکتر گفت خوشبختانه مشکلی نداری و آزمایشات هم خوبه اگه دوباره این سرگیجه تکرار شد برو متخصص گوش و حلق و بینی احتمالا مشکل از مایع درونی گوش باشه 

خداروشکر کردم و از درمانگاه اومدم بیرون حالا مونده بودم چطور بدون گوشی به همسرم خبر بدم که تنها راه چاره رو در این دیدم برم اداره هم همکارا رو ببینم هم از اونجا به همسر اطلاع بدم که اونجا بیاد دنبالم و نگرانم نباشه. درمانگاه با اداره حدود دویست یا سیصد متر فاصله داره. رفتم اداره و یه راست رفتم دفتر حقوقی و دوسه تا از همکارا رو اونجا دیدم . یکی از بازنشستگان سال های قبل هم اومد و کلی از دیدنش خوشحال شدم. نشستیم و از اوضاع و احوال هم سوال کردیم و ایشون پیشنهاد داد که بیا با هم کانون بازنشستگان شرکت رو راه بندازیم که من به شدت استقبال کردم و گفتم آماده همه جور همکاری هستم. البته اون موقع حواسم نبود که من بازنشسته تهران هستم نه قم. قاعدتا عضو کانون تهران مزایای بیشتری خواهد داشت و حالا  نمیدونم عضو کانون تهران باشم بهتره یا قم؟ البته که سابقه ام تو قم خیلی بیشتره و حتی ارتباط و رفت و آمدمم اینجا بیشتره. حداقل هفته ای یکی دوبار بابت کارهای اداری یه شرکت خصوصی که وکیلش  هستم باید مدام تو اداره قم رفت و آمد کنم از طرفی امکانات تهران بیشتره و کانون اونجا صد دردصد وسیع تر و تعداد اعضا هم بیشتره  الان دو دلم چکار کنم به نظر شما دوستان عضویت تهران رو اوکی کنم یا قم رو ؟

ساعت ۱۲ طبق قرار از شرکت اومدم بیرون و با همسر برگشتم خونه . تو راه داشتم فکر میکردم چقدر اینجا همه چی دم دسته و واقعا زندگی آسونه.  اگه من تو تهران میخواستم امروز همین کارها رو انجام بدم و گوشی رو هم فراموش کرده بودم چه مصیبتی داشتم!!؟؟؟ سه شنبه هفته ی دیگه تو تهران نوبت معاینه فنی ماشین رو داریم چهارشنبه هم نوبت دکتر همسر هست یه سر هم باید برم تامین اجتماعی شعبه ۱۸ ، از الان عزا گرفتم این سه چهار روزه چه اعصاب خوردی خواهیم داشت. اما اینجا از خونه تا درمانگاه با اتوبوس نیم ساعته اومدم، درمانگاه کاملا تخصصی که با بیمه ما قرارداد داره و کاملا رایگانه همه چی دردسترس، بعد هم نزدیک به اداره بود و من با یه تیر چندتا نشون رو هم زدم. همکارا رو دیدم، تعدادی از نامه های شرکت خصوصی رو پیگیری کردم، فهمیدم باید عضو کانون بازنشستگان بشم و از مزایاش استفاده کنم  به همسرم راحت اطلاع دادم و در نهایت با ایشون بدون دردسر برگشتم خونه ... چی از این بهتر؟